تبليغاتX
فوژان

فوژان

ما سر خوشان مست دل از دست داده ايم

باید منتظری باشی...

انسان، انسان آزاده، انسان آزاده جسور، انسان آزاده جسور مردمی، آیت الله منتظری درگذشت. مهم هم نیست، رسانه های کوتوله خبر در گذشت او را چگونه کار کردند و چقدر به این موضوع اهمیت دادند. آنچه اهمیت دارد این است که با رفتن آیت الله منتظری داغی نشست بر دل دین دار ها و بی دین هایش،  داغی که به جرات می توانم بگویم حداقل در دهه اخیر، هیچ چهره شناخته شده ایرانی نتوانست بر دل ایرانیان بگذارد.

و من می گویم، باید منتظری باشی تا بعد از رفتن ات، مردم خودشان را صاحب عزای ات بدانند و  خودشان بشوند رسانه ملی برای انتشار خبر نبودن ات. باید منتظری باشی تا خبر درگذشت ات، بتواند دل افرادی که سیاه ترین سال های زندگی شان را می گذرانند، به درد آورد و سیاه پوش ات شوند.

+ نوشته شده در  88/09/29ساعت 15:44  توسط گیتی  | 

شعری برای عباث

فرقی نمی کند چند بار عباس جعفری – یا به قول خودش عباث – را دیده باشی؛ فقط یک بار دیدنش کافی است تا نبودش، پریشانت کند. حالا او که در دل طبیعت محو شده است، تا روزی که دوباره بیاید، جمع پریشانی که عباس را می شناسند، از او خواهند نوشت.

شعر زیر سروده علی اصغر خاکساری است:

شبی در خواب گریان از بحر یاری عباس جعفری

جدا شدروح از تن ز بیقراری

برفت وبالا گرفت تا آسمانها

ازآن جائی که بیند کهکشانها
به بانگ گریه می گفتم که ای یار

کجائی کز فراقت گشته ام زار
چوپروانه ره بالا گرفتم
میان ابر ومه جائی گرفتم
به ناگه شنیدم یک هیاهو

که بابانگ بلند می گفت عباسمان کو
به مانند نسیمی پر کشیدم
به امیدی که بینم از او نشانی
درآن دوردستها کوهی بدیدم

که چون گمگشته ام ایستاده محکم
زبی تابی چونزدیکش رسیدم
بپرسیدم که آن یاور ندیدی
بخندیدوبگفت از آن ما بود

غمخوارومونس در فکرمابود
همیشه با مادرد آشنا بود
ازآن مابود/ازآن ما بود
با باد رفتم درعمق دشتی

شاید که راهی یا رد پائی
درروی شنزار یابم که باشد
شاید نشانی زآن یار جائی
بابانگ گفتم عباسمان کو

آن مهربان کو غمخوارمان کو
ناگه نسیمی همراه شنزار
چرخیدوچرخیدبا خنده ای گفت
ازآن ما بود غمخوار ما بود

با باد رفتم در پهن دریا
شاید بینم روی گلش را
دیدم که خورشید تابیده برآن
گفتم که دریا یارم ندیدی؟

خندیدواو گفت ابرم ندیدی
هرجا که ابریست هرجا که باران
می ریزد آرام برروی یاران
عباس باماست چو قطره همراه باران

چوشبنم همراه آن ابر در کویر وکوهساران
آب زلالی در جویباران پای نهالان
برف سفیدی در کوهساران
چشمه آبی در کویر گرم سوزان

هرجا امیداست هرجابهاریست پیوسته جاری است
همیشه باقیست دریاد یاران هنگام باران
آن مرد آرام با روحی پر شور
در قالب تن جایش نمیشد

عشق وصفا بود راهش وفا بود
یکرنگ وصادق خشرووقانع
از کائنات وطبیعت اوبا خدا بود

همیشه باقیست پیوسته جاریست

در یاد یاران هنگام باران

+ نوشته شده در  88/09/14ساعت 0:17  توسط گیتی  | 

ما قربان آقای معجونی برویم، فرت!

وقتی بازیگری را که قبول داری، میان چند نابازیگر در یک سریال طنز – که اصولا حالت از طنز های مجموعه طنز مسافرانتلویزیون به جز طنز های اجتماعی عطاران بهم می خورد- ببینی، اول مقدار زیادی تعجب می کنی، بعد به نصف آن مقدار عصبانی می شوی و در نهایت پیش خود از روی خونسردی می گویی: به جهنم!

اما اگر این «تعجب» بی پدر و مادر دست از سر مبارک ات برنداشت، مجبور می شوی خودت را به صندلی یا هر وسیله موجود دیگر ببندی تا حداکثر یکی دو قسمتی از سریال مذکور را ببینی. در همین یکی دو قسمت است که متوجه می شوی، در پس آن خزعبلات همیشگی، 4 کلام حرف درست و حسابی از زبان همان بازیگر که قرار بود راز حضورش را در چنین مجموعه ای کشف کنی، زده می شود.

درست همین جا است که هزار جور بد و بیراه بار خودت می کنی که چرا خیلی پیشتر پی به چنین مجموعه ای نبرده بودی و هی هم شمع روشن می کنی که عمر اش طولانی باشد. و از همین تریبون باز هم دعا می کنیم که عمر مجموعه طنز مسافران و نامه هایی که محمد حسن معجونی، پایان هر موضوع به فضایی ها می زند، طولانی باشد که باید بشنوی اش تا بفهمی چه هلویی است برای خودش؛ نامه ها را می گویم نه معجونی را!!!!

این هلو نامه با صدای معجونی که عاشق 2 مونولوگی بوده ام که او اجرا کرده است، چیز عجیبی است برای خودش. قربان اش بروم، همه کس و همه چیز را نشانه می گیرد و چقدر ظریف و هنرمندانه به سخره می گیرد شان.

و چقدر چسبید، نامه هایی که مگسک اش به سوی رئیس جمهوری تنظیم شده بود که از قضا علاقه ی  زیادی هم به هلو دارد، آنهم در رسانه ای که تحت سلطه او است. گرچه آن چند دقیقه ای که این برنامه نشان داده می شود، نشانی از رسانه ملی (؟) که استعداد عجیبی در وارونه جلوه دادن همه چیز دارد، نیست و این صدای محمد حسن معجونی، بازیگر و کارگردان تئاتر، است که وقایع پیرامون ات را مانند یک باقلوا به خوردت می دهد و چه طعم شیرینی دارد این طعنه های او که گاهی هم تو و یک سری عادات مزخرف ات را نشانه می گیرد. 

پ.ن : حساب رامبد جوان که در این مجموعه بازی می کند از آن نابازیگرانی که گفتم جدا است.

+ نوشته شده در  88/08/30ساعت 23:22  توسط گیتی  | 

جادوگر مردمی

       علی کریمی

فوتبال میدیا: بگذارید ایندفعه را رمانتیک وار – حتی اگر بخواهید به تمسخر دخترانه اش بخوانید-  از فوتبال بنویسم. اجازه دهید، همین یک دفعه خط های نامرئی ای که مانع همسایگی فوتبال و احساسات شده اند را نادیده بگیرم و در عوض مسائل فنی، یار همیشگی فوتبال، را از بازی واژه ها بیرون اندازم. چه اشکالی دارد، فقط یک بار فوتبال نامه ای بنویسم فارغ از دردهای تکراری که گویا هیچ گاه قصد تمام شدن، ندارند. گمان نکنم خدشه ای به اخلاق روزنامه نگاری وارد شود، اگر فقط یک بار، کاملا جانبدارانه از یک فوتبالیست بنویسم. نگران رسیدن زمین و آسمان بهم نباشید و اجازه دهید، همین یک بار ستایش نامه ای بنویسم در باب جادوگر فوتبال ایران.

«جادوگر» نامیدنش هم ربطی به تکینک ناب او ندارد، علی کریمی اینبار به دلیل دریبل های فرا فوتبالی اش جادوگر خطاب کردم. آقای شماره 8 در اوایل دوران بازیکنی اش در حد خیلی ساده دریبل می زد و هیچ وقت نشان از یک بازیکن حرف گوش کنی که هزاران سود زود گذر در آن نهفته باشد، نداشت. به اواسط دوران بازیگری اش هم که رسید، دریبل های فوتبالی اش غوغا کرد و مارادونا آسیا نامیدنش . در همان هنگام خارج از گود، یک پا دو پا می رفت. در آلمان و امارات هم، خارجی ها تا حدودی مجذوب قدرت نمایی اش شدند و آنها هم رای مثبت به جادوگر بودنش دادند اما هنوز هم در بیرون از زمین فوتبال دریبل زنی ساده را کار می کرد، یاد نمی دهم در جهت باد خاصی گشته باشد. به هر حال ورزشکارانی بوده اند که وقتی به درجه ای از محبوبیت و شهرت رسیده اند، خواسته یا ناخواسته با جریانی همراه شده اند. 

وقتی هم دوباره به پرسپولیس آمد، با بازی های خوب اش شور و حال خاصی را میان هواداران ارتش سرخ آورد اما پیشرفت چشمگیری در دریبل زنی خارج از گود نداشت، شاید هنوز زمان اش فرا نرسیده بود. البته وقتی دست رد به سینه مربی وقت تیم ملی که در اثر فشار ها رسانه ها او را به تیم دعوت کرده بود، زد، کارش را عده ای در حد دریبل کشویی دانستند. همان عده در آن زمان می گفتند که کریمی با این کار، اقتدار خودش را نشان داد.

اما زمانی نگذشت که جادوگر فوتبالی تبدیل به جادوگر مردمی ایران شد. زیاده گویی است اگر بخواهم اتفاقات بازی با کره جنوبی را دوباره بیان کنم. حتم دارم هیچ کس دریبل دو طرفه ای که جادوگر به همراه چند تن از هم بازی هایش زد، از یاد نخواهد برد. آن روزها باد شدیدی می وزید که کریمی را هم با خود همراه کرد.
شماره 8 ایران، به اندازه کافی ثابت کرده بود که جهت قطب نمایش، فقط جهت عموم مردم را نشان می دهد اما گویا در بازی استیل آذین و پرسپولیس سعی بر اثبات دوباره اش داشت. او قصد داشت بعد از به ثمر رساندن گل با پیراهن تیم سابق اش خوشحالی کند، کاری که حداقل در لیگ ایران سابقه نداشته است.

علی کریمی با این کار قصد داشت بگوید اگر بنابر دلایلی مجبور به ترک پرسپولیس شد اما هنوز یک پرسپولیسی تمام عیار است و می خواست به هوادارن تیم سابق اش ادای احترام کند. شرایط بازی به گونه ای رقم خورد که او مجبور شد بعد از اخراج شدن اش، لباس شماره 8 پرسپولیس را به هواداران ارتش سرخ نشان دهد.
علی کریمی با این حرکت اش، کاری فراعرفی و شاید هم از لحاظ فوتبالی، غیر حرفه ای را انجام داد و در مقابل هم هواداران پرسپولیس مانند یک هوادار آماتور اما قدرشناس عمل کردند وبازیکن رقیب که پایه ساز دو گل برای تیمش اش بود را تشویق کردند.

کار بی سابقه کریمی، جوابی بی سابقه داشت و فکر می کنم کمتر کسی فکر کند دلیل رخ دادن این «بی سابقه» ها، فوتبالی باشد. شاید به همین دلیل است که می توانم به خود جرات دهم و دوباره او را جادوگر مردمی خطاب کنم.

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 17:58  توسط گیتی  | 

به سلامتی چیزایی که خواستیم و نشد!

از همان آغاز که سر و کله ات در این دنیا پیدا شد، می فهمی که چیزهایی ( این چیزها می تواند یک اتفاق، یک شخص، یک کار، یک اشیاء و یا هر چیزی دیگری باشد) هستند که تو می خواهی و نمی شود. در اصل همان گریه اولیه در هنگامیکه تو را از رحم مادر می گیرند، اعتراضی است به همین خواستن ها و نشدن ها؛ ترجیح می دهی پایت را از دنیا امن رحم مادر به ناکجا آباد نا امن دنیا نگذاری اما نمی شود.

سال به سال هم که بزرگتر شوی، خواسته های بزرگتری داری و البته نه شنیدن های محمکتری که این نه نشیدن می تواند از دهان پدر و مادر مثلا در ازای خواستن یک اسباب خاص برای جلوگیری از لوس شدن ات یا بعد ترها، یک «نه» گنده تر در مقابل بعضی تفریحات برای کنترل هیجانات نوجوانی ات باشد یا یک «نه» شسته رفته و همچین جان دار از طرف روزگار.

و خلاصه اینکه تو هی بزرگ می شوی و هی نه می شنوی و به نظر می رسد چندان هم مهم نباشد که این «نه» از طرف چه کسی و برای چه چیزی به سویت شلیک شد، بلکه مهم این است که تو آن لحظه- که می تواند از 1 دقیقه باشد تا چندین سال-  با تمام وجود می خواستی و نشد.

آن اوایل هم که در مقابل این نه شنیدن ها بی تجربه ای وقتت را با گریه کردن و یک سری کارهای قهرآمیز تلف می کنی؛ چون آن موقع هنوز متوجه نشده ای که نه شنیدن مثل تیر شلیک شده ای می ماند که هیچ گاه نمی تواند به خشاب برگردد!

اما وقتی که کاملا آب دیده شدی – بویژه وقتی با فوت و فن گردش روزگار آشنا شدی-  با تک تک سلول های بدن ات به این درک می رسی که فقط در برابر این نه شنیدن ها، می شود گفت : به سلامتی چیزایی که خواستیم و نشد!

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 1:9  توسط گیتی  | 

در زیر خرابه های عشق لرزه، مدفون شدم!

کار اریک امانوئل اشمیت( نمایش نامه نویس) غافلگیر کردن به شیوه ای ناجوانمردانه! است. هیچ فرقی هم ندارد، اولین کار او باشد که می خوانی یا سومی اش؛ به هر حال در دام این نویسنده خوش ذوق می افتی.

اشمیت چنان نمایشنامه را پیش می برد که گویا دارد داستانی را روایت می کند که هیچ نکته مبهمی در آن وجود ندارد و می توان به راحتی تا انتهایش را حدس زد  اما درست هنگامی که ذهن خواننده گول این سادگی داستان را خورد، با پتک یک یا چند حقیقت نهفته را بر فرق سرت می کوبد.

در دو نمایشنامه ای (خرده جنایت های زن و شوهری و نوای اسرار آمیز) که از او خواندم، در جایی از داستان حس کردم، صورتم را محکم به دیوار می کوباند! این را بدون اغراق می گویم؛ حتم دارم هیچ کس در دنیا مانند اشمیت نمی تواند، آدم را اینگونه بی رحمانه غافلگیر کند.

امشب هم که یکی دیگر از کارهایش را بر روی صحنه تئاتر دیدم، مانند یک ناشی تمام عیار در دام اش افتادم. البته این دفعه ضربه پتک امانوئل اشمیت سنگین تر از قبل بود و این شاید به خاطر بازی های خوب بازیگرهای تئاتر «عشق لرزه» به کارگردانی سهراب سلیمی بود.

به هر حال توصیه می کنم این تئاتر را با بازی بهناز جعفری، پیام دهکردی، افسانه ماهیان، نسیم ادبی و ناهید سلیمی را از دست ندهید و سری به سالن چارسو تئاتر شهر بزنید.

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 20:42  توسط گیتی  | 

این، رسم اش نبود

آخر با مرام، لوطی، مشتی! تو دیگر چرا؟ اینجا هم با این همه بی حساب و کتابی اش هیچگاه شاگرد خنگ کلاس را نمی فرستند دانشگاه شریف درس بخواند، آن هم مهندسی برق! حداقل امتحان ورودی (کنکور) از داوطلبان ورود به دانشگاه می گیرند تا هر کس بنابر توانایی اش در رشته ای و دانشگاهی مشغول به تحصیل شود – گرچه عده ای نحوه ورود به دانشگاه را قبول ندارد- آن عده هم که توانایی ذهنی شان در حد جلبک است، می روند پی کارهای دیگر؛ چون اینقدر ظرفیت زیاد است که نیمچه خنگ ها، جایی بالاخره قبول می شوند.

پس تو که از همه شخیص تری و عده ای هم به تو «اوستا کریم» می گویند، بدون هیچ امتحانی و بصورت تصادفی، آدمک هایت را در سطح کره خاکی پخش کردی؟ من که یادم نمی آید اما اصلا از ما پرسیدی که حاضریم تبدیل به این موجود 2 پا شویم یا نه؟ حدس می زنم، بدون بحثی، تیپایی زدی و پرتمان کردی این ور دنیا. حداقل با انصاف، یک امتحانی می گرفتی و ما را بر اساس توانایی های روحی مان در کشورها و نژاد های مختلف می آفریدی.

آخر دورت بگردم، یک سری هستند که حتی توان بازی کردن در نقش این آفریده هایت را ندارند چه برسد که پرتشان کنی دانشگاه شریف کره خاکی. مثلا چه عیبی داشت می گذاشتی شان وردست فرشته ها تا در کنار آنها، هر و هر به حماقت انسان ها بخندند؟ حالا که پی در پی صدای شکستن شان می آید، حال می کنی؟

جسارت است اما ای کاش حداقل یک امتحانی می گرفتی و آدم حسابی هایت را روانه گربه آسیا می کردی، نه هر بی سر و پایی مثل من که به اندک ضربه ای، می شکنند. باور کن، مسائل اینجا n معادله، n+1 مجهولی است و توان رو به رو شدن با اینگونه مسائل برای منی که در گل و لای حل معادله بدون مجهولش دست و پا می زنم، به طرز احمقانه ای ناممکن است.

حتم دارم، فرشته هایت که بیشتر کارشان پوزخند زدن به ناتوانی آدمیان است، به دید ترحم به من نگاه می کنند که هر ترم دارم مشروط می شوم و بعد از هر مشروطی هم چینی وجودم، ترک دیگری بر می دارد.

به هر چه بخواهی حاضرم قسم بخورم که من حتی در آرام ترین و بی اتفاق ترین جای دنیا هم زندگی می کردم، بازهم با هزار بدبختی قادر به گذراندن ترم های زندگی ام بودم، اینقدر که بی دست و پا هستم و صد البته خنگ. با این اوصاف من را پرت کردی درست جایی که فقط کسانی می طلبد با توان روحی 90 به بالا ( از 100 می گویم)

باور کن این رسم اش نبود که من را به مهمانی اشک و حسرت و هزاران بار شکستن فراخوانی بی آنکه از قبل توانی برای شرکت در این میهمانی عظیم که سر تا پایش سیاه است، داده باشی.

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 18:37  توسط گیتی  | 

کیا! نیا!

                       مهدوی کیا

فوتبال میدیا: کجا پسر؟ بر می گردی که چه؟ فکر کردی اینجا چه خبر است که خیال برگشتن داری؟ در گوشه ذهن ات چه می گذرد که می خواهی وداعی وطنی با فوتبال داشته باشی؟ بهتر نیست کفش هایت را به میخ های آلمانی آویزان کنی؟

چرا، به نفع توست که در غربت – گرچه بکار بردن این واژه برای تو با محبوبیت زیادت بین آلمانی ها، غریب است -  چهار گوشه زمین را ببوسی تا اینکه بیایی اینجا، اسیر غربت لیگ وطنی شوی. در نگاه اول، ترکیب «غربت» و «وطن» بی معناست اما وقتی بیایی، می فهمی که چه مفهوم عمیقی دارد!

غربت از غریب می آید و غریب هم یعنی بیگانه و این لیگ برای تو لژیونر که سال های سال در بوندس لیگا بسر برده ای، بس بیگانه، عجیب و غریب خواهد بود. این لیگ، حتی اندک شباهتی به لیگی که تو سال های پیش ترک اش کردی، ندارد؛ نه آنکه بهتر شده باشد، نه، بلکه طاقت فرسا شده است.

طاقت فرسا، نه از آن جهت که امکاناتش کمتر شده یا سطح کیفی بازی ها پایین تر آمده باشد. اتفاقا تیم های شهرستانی پیشرفت خوبی داشته اند و دیگر لیگ دو قطبی نداریم و در ظاهر هم از سیستم های «علی اصغری» خبری نیست اما تبدیل به لیگی شده است که همه چیز در آن پیدا می شود به جز یک فوتبال خالص، حتی از نوع «در پیتی» اش.

هیچ وقت فکرش را می کردی، هیجان دربی سرخابی ها از لیگ ایران گرفته شود؟! چند صباحی ست، لیگی داریم با یک دربی کاملا ساختگی که تمام نتیجه ها به تساوی ختم می شود و در این بین هم سعی زیاد شد تا نشان دهند داور ایرانی هم می تواند دربی بزرگ تهران را بدون هیچ گونه دردسری سوت بزند. یکی نیست بگوید، مگر دربی قلابی سوت زدن هم دارد؟

نه تنها، دلخوشی فوتبالی ایرانی ها ( کل کل های قرمز و آبی) از هواداران گرفته شده بلکه پارسال می خواستند فاتحه ای نثار روح برنامه 90 کنند. زورشان آمده بود وقتی ناکارآمدی شان توسط فردوسی پور به همه مردم نشان داده شد. زمانی که در ایران توپ می زدی، اینقدر لیگ بی برنامه نبود که لیگ پارسال بود؛ تا جایی که می خواستند روز عید نوروز بازی بگذارند. در ضمن مدیریت تیم ها هم اینقدر کشکی نبود که یک مربی بتواند بازیکن برزیلی ای که در تیم محلات بازی می کرده است را جای یک بازیکن طراز اول به پرسپولیس قالب کند.

تو هم که بیایی، به طور حتم می خواهی آخرین حضورت در زمین فوتبال را با لباس پرسپولیس داشته باشی؛ پس قاطعانه تر از قبل توصیه می شود که نیا و همان جا که هستی بمان. پرسپولیس، یتیم تر از همیشه شده است. مطمئن باش طاقت دیدن پرسپولیس امروز را نخواهی داشت، چه برسد به بازی کردن در آن.

آن زمان که ایران بودی، مگر هر کسی جرات داشت، داعیه مربیگری در این تیم را داشته باشد؟! اما امروز، هر کسی بر مسند مربیگری اش می نشیند. پرسپولیس زمان تو، چیزی جز قهرمانی نمی خواست اما امروز سوم هم بشود، خوشحال است. تیمی که تو در آن توپ می زدی، استقلال هم از رو به رو شدن با آن هراس داشت اما امروز تیم هایی که برای اولین بار در لیگ برتر بازی می کنند، برای سرخ پوشان تهران، شاخ و شونه می کشند.  

اینجا، همه چیز به ظاهر حرفه ای شده است اما قیمت گزافی برای این پیشرفت قلابی پرداخته شد؛ لیگ ایران و پرسپولیس دیگر بوی خالص فوتبال نمی دهند و ناخالصی قاطی اش کرده اند، ناخالصی ای که به تعبیر عده ای بوی سیاست می دهد.

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 2:23  توسط گیتی  | 

مهم پکیج است، دختر و عروسک بهونه ست!

دیشب فیلم دایره زنگی را دیدم. راستش وقتی این فیلم روی پرده های سینما بود، فکر می کردم باز هم  باید شاهد یک فیلم مزخرف پرستاره دیگر باشیم اما در واقع اینگونه نبود و تا حدود هم به دلم نشست.

به هر حال، قصد اظهار نظر در مورد این فیلم را ندارم و فقط  حرفم در مورد  رفتار یکی از شخصیت های این فیلم است که در دنیای واقعی هم زیاد دیده ام مانندش را.

من به شخصه تا چند دقیقه مانده به انتهای فیلم متوجه نشدم که محمد (صابر ابر) و شیرین (باران کوثری)، کمتر از 24 است که همدیگر را می شناسند، آنهم یک آشنایی اتفاقی. فکر می کنم دلیل این گول خوردن من که واقعا فکر می کردم حداقل چندین ماه است که این دو هم را می شناسند، رفتار های محمد بود.

در طول فیلم این پسر چنان نگاه های عاشقانه ای به شیرین می کرد که تو احساس می کردی سالهاست که این دختر را می شناسد و شیفته اش است. محمد آنچنان غیرتی نسبت به شیرین نشان داد که من از آتش غیرت اش سوختم! در طول فیلم هم محمد هر لحظه چتر حمایتی اش را بر روی سر شیرین می گرفت که آدم حسودی اش می شد.

خلاصه اینکه انگار محمد خان عشق، غیرت و خصیصه حمایتگری اش را بسته بندی کرده و گذاشته بود گوشه ای تا به محض اینکه چند ساعتی را با دختری بود همه ی اینها را یکجا تقدیمش کند، بدون اینکه لحظه ای فکر کند آیا این، همان است که می خواست؟

و متاسفانه باید بگویم که در دنیای غیر فیلمی هم دیده ام که بعضی از پسرها در اولین دیدار با دختری در عرض سه سوت نسبت بهش احساس مالکیت می کنند و خیلی سریع پکیج عشق، غیرت و حمایت را روی آنها نصب می کنند!!!

هر دفعه هم که خواستم رفتار این گونه پسرها را تحلیل کنم و سر از این عشق های جیک ثانیه شون در بیارم، با مخ رفتم توو دیوار اما باز با این مخ زخمی و طی مشاهدات بسیار یک نکته را متوجه شدم که  دختر هایی که اینگونه پسرها هرزچندگاهی عاشقان می شوند، از زمین تا آسمان باهم فرق دارد و آن، شاید به این دلیل است که اینها فقط کسی را می خواهند که در اثر او، عشق شان سر به فلک بکشد، غیرت شان به جوش آید و چتر حمایتگرشان هم باز شود.

یعنی حتی اگر این پکیج روی یک عروسک هم قابل اجرا بود و آنها را ارضا می کرد، به خودشان زحمت ارتباط با یک غریبه را نمی دادند.

 

+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 1:41  توسط گیتی  | 

صدا و سیما بر طبل بی فرهنگی می کوبد

        حمید گودرزی

صدا و سیما علاوه بر پرورش مجریان و خبرنگار بی دانش و نون به نرخ روز خور، تبحر دیگری هم دارد: گسترش بی فرهنگی!

این سازمان بعد از اینکه خیالش از خوراندن فرهنگ چشم بادامی ها – با نشان دادن سریال های مانند جواهری در قصر، تاجر پوسان و افسانه جومونگ – به مردم همیشه پای تلویزیون ایران راحت شد، امروز شکل جدیدی از فرهنگ سازی(؟) را به نمایش می گذارد.

به تازگی توسط یکی از سریال های این سازمان، در بین کسانی که از کودکان سوءاستفاده می کنند و برای کسب درآمد به دستفروشی وادار می کنند، انسان با مرام و شرفتمند هم پیدا می شود!!!

سریالی به نام «پنجمین خورشید» از شبکه 3 سیما پخش می شود که در آن هما( شبنم قلی خانی) سرپرستی دو کودک دستفروش را به عهده دارد، بسیار دختری با معرفت و درست و حسابی نشان داده شده است.

درست و حسابی بودن هما از آنجا مشخص می شود که به بچه ها اجازه دزدی نمی دهد و معرفت اش هم در کمک رساندن بدون هیچ چشم داشتی به محسن (حمید گودرزی) عیان می شود.

به احتمال قوی با مرام بودن هما که بسیار لاتی هم حرف می زند برای دوستان صدا و سیما بسیار انسانی تر از استفاده از کودکان برای کسب درآمد است و بدون هیچ دغدغه ای هم این موضوع را بین میلیون ها خانواده ای که پای سریال های ماه رمضان می نشینند، گسترش می دهد.

احتمالا هم از این به بعد کودکان دهه 80 آروزی تبدیل شدن به خاله هما لات و با معرفت را دارند البته رتبه خاله هما پایین تر از یانگوم، جومونگ و سوسانو است!

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 18:58  توسط گیتی  |