تبليغاتX
فوژان

فوژان

ما سر خوشان مست دل از دست داده ايم

جادوگر مردمی

       علی کریمی

فوتبال میدیا: بگذارید ایندفعه را رمانتیک وار – حتی اگر بخواهید به تمسخر دخترانه اش بخوانید-  از فوتبال بنویسم. اجازه دهید، همین یک دفعه خط های نامرئی ای که مانع همسایگی فوتبال و احساسات شده اند را نادیده بگیرم و در عوض مسائل فنی، یار همیشگی فوتبال، را از بازی واژه ها بیرون اندازم. چه اشکالی دارد، فقط یک بار فوتبال نامه ای بنویسم فارغ از دردهای تکراری که گویا هیچ گاه قصد تمام شدن، ندارند. گمان نکنم خدشه ای به اخلاق روزنامه نگاری وارد شود، اگر فقط یک بار، کاملا جانبدارانه از یک فوتبالیست بنویسم. نگران رسیدن زمین و آسمان بهم نباشید و اجازه دهید، همین یک بار ستایش نامه ای بنویسم در باب جادوگر فوتبال ایران.

«جادوگر» نامیدنش هم ربطی به تکینک ناب او ندارد، علی کریمی اینبار به دلیل دریبل های فرا فوتبالی اش جادوگر خطاب کردم. آقای شماره 8 در اوایل دوران بازیکنی اش در حد خیلی ساده دریبل می زد و هیچ وقت نشان از یک بازیکن حرف گوش کنی که هزاران سود زود گذر در آن نهفته باشد، نداشت. به اواسط دوران بازیگری اش هم که رسید، دریبل های فوتبالی اش غوغا کرد و مارادونا آسیا نامیدنش . در همان هنگام خارج از گود، یک پا دو پا می رفت. در آلمان و امارات هم، خارجی ها تا حدودی مجذوب قدرت نمایی اش شدند و آنها هم رای مثبت به جادوگر بودنش دادند اما هنوز هم در بیرون از زمین فوتبال دریبل زنی ساده را کار می کرد، یاد نمی دهم در جهت باد خاصی گشته باشد. به هر حال ورزشکارانی بوده اند که وقتی به درجه ای از محبوبیت و شهرت رسیده اند، خواسته یا ناخواسته با جریانی همراه شده اند. 

وقتی هم دوباره به پرسپولیس آمد، با بازی های خوب اش شور و حال خاصی را میان هواداران ارتش سرخ آورد اما پیشرفت چشمگیری در دریبل زنی خارج از گود نداشت، شاید هنوز زمان اش فرا نرسیده بود. البته وقتی دست رد به سینه مربی وقت تیم ملی که در اثر فشار ها رسانه ها او را به تیم دعوت کرده بود، زد، کارش را عده ای در حد دریبل کشویی دانستند. همان عده در آن زمان می گفتند که کریمی با این کار، اقتدار خودش را نشان داد.

اما زمانی نگذشت که جادوگر فوتبالی تبدیل به جادوگر مردمی ایران شد. زیاده گویی است اگر بخواهم اتفاقات بازی با کره جنوبی را دوباره بیان کنم. حتم دارم هیچ کس دریبل دو طرفه ای که جادوگر به همراه چند تن از هم بازی هایش زد، از یاد نخواهد برد. آن روزها باد شدیدی می وزید که کریمی را هم با خود همراه کرد.
شماره 8 ایران، به اندازه کافی ثابت کرده بود که جهت قطب نمایش، فقط جهت عموم مردم را نشان می دهد اما گویا در بازی استیل آذین و پرسپولیس سعی بر اثبات دوباره اش داشت. او قصد داشت بعد از به ثمر رساندن گل با پیراهن تیم سابق اش خوشحالی کند، کاری که حداقل در لیگ ایران سابقه نداشته است.

علی کریمی با این کار قصد داشت بگوید اگر بنابر دلایلی مجبور به ترک پرسپولیس شد اما هنوز یک پرسپولیسی تمام عیار است و می خواست به هوادارن تیم سابق اش ادای احترام کند. شرایط بازی به گونه ای رقم خورد که او مجبور شد بعد از اخراج شدن اش، لباس شماره 8 پرسپولیس را به هواداران ارتش سرخ نشان دهد.
علی کریمی با این حرکت اش، کاری فراعرفی و شاید هم از لحاظ فوتبالی، غیر حرفه ای را انجام داد و در مقابل هم هواداران پرسپولیس مانند یک هوادار آماتور اما قدرشناس عمل کردند وبازیکن رقیب که پایه ساز دو گل برای تیمش اش بود را تشویق کردند.

کار بی سابقه کریمی، جوابی بی سابقه داشت و فکر می کنم کمتر کسی فکر کند دلیل رخ دادن این «بی سابقه» ها، فوتبالی باشد. شاید به همین دلیل است که می توانم به خود جرات دهم و دوباره او را جادوگر مردمی خطاب کنم.

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت 17:58  توسط گیتی  | 

به سلامتی چیزایی که خواستیم و نشد!

از همان آغاز که سر و کله ات در این دنیا پیدا شد، می فهمی که چیزهایی ( این چیزها می تواند یک اتفاق، یک شخص، یک کار، یک اشیاء و یا هر چیزی دیگری باشد) هستند که تو می خواهی و نمی شود. در اصل همان گریه اولیه در هنگامیکه تو را از رحم مادر می گیرند، اعتراضی است به همین خواستن ها و نشدن ها؛ ترجیح می دهی پایت را از دنیا امن رحم مادر به ناکجا آباد نا امن دنیا نگذاری اما نمی شود.

سال به سال هم که بزرگتر شوی، خواسته های بزرگتری داری و البته نه شنیدن های محمکتری که این نه نشیدن می تواند از دهان پدر و مادر مثلا در ازای خواستن یک اسباب خاص برای جلوگیری از لوس شدن ات یا بعد ترها، یک «نه» گنده تر در مقابل بعضی تفریحات برای کنترل هیجانات نوجوانی ات باشد یا یک «نه» شسته رفته و همچین جان دار از طرف روزگار.

و خلاصه اینکه تو هی بزرگ می شوی و هی نه می شنوی و به نظر می رسد چندان هم مهم نباشد که این «نه» از طرف چه کسی و برای چه چیزی به سویت شلیک شد، بلکه مهم این است که تو آن لحظه- که می تواند از 1 دقیقه باشد تا چندین سال-  با تمام وجود می خواستی و نشد.

آن اوایل هم که در مقابل این نه شنیدن ها بی تجربه ای وقتت را با گریه کردن و یک سری کارهای قهرآمیز تلف می کنی؛ چون آن موقع هنوز متوجه نشده ای که نه شنیدن مثل تیر شلیک شده ای می ماند که هیچ گاه نمی تواند به خشاب برگردد!

اما وقتی که کاملا آب دیده شدی – بویژه وقتی با فوت و فن گردش روزگار آشنا شدی-  با تک تک سلول های بدن ات به این درک می رسی که فقط در برابر این نه شنیدن ها، می شود گفت : به سلامتی چیزایی که خواستیم و نشد!

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 1:9  توسط گیتی  | 

در زیر خرابه های عشق لرزه، مدفون شدم!

کار اریک امانوئل اشمیت( نمایش نامه نویس) غافلگیر کردن به شیوه ای ناجوانمردانه! است. هیچ فرقی هم ندارد، اولین کار او باشد که می خوانی یا سومی اش؛ به هر حال در دام این نویسنده خوش ذوق می افتی.

اشمیت چنان نمایشنامه را پیش می برد که گویا دارد داستانی را روایت می کند که هیچ نکته مبهمی در آن وجود ندارد و می توان به راحتی تا انتهایش را حدس زد  اما درست هنگامی که ذهن خواننده گول این سادگی داستان را خورد، با پتک یک یا چند حقیقت نهفته را بر فرق سرت می کوبد.

در دو نمایشنامه ای (خرده جنایت های زن و شوهری و نوای اسرار آمیز) که از او خواندم، در جایی از داستان حس کردم، صورتم را محکم به دیوار می کوباند! این را بدون اغراق می گویم؛ حتم دارم هیچ کس در دنیا مانند اشمیت نمی تواند، آدم را اینگونه بی رحمانه غافلگیر کند.

امشب هم که یکی دیگر از کارهایش را بر روی صحنه تئاتر دیدم، مانند یک ناشی تمام عیار در دام اش افتادم. البته این دفعه ضربه پتک امانوئل اشمیت سنگین تر از قبل بود و این شاید به خاطر بازی های خوب بازیگرهای تئاتر «عشق لرزه» به کارگردانی سهراب سلیمی بود.

به هر حال توصیه می کنم این تئاتر را با بازی بهناز جعفری، پیام دهکردی، افسانه ماهیان، نسیم ادبی و ناهید سلیمی را از دست ندهید و سری به سالن چارسو تئاتر شهر بزنید.

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 20:42  توسط گیتی  | 

این، رسم اش نبود

آخر با مرام، لوطی، مشتی! تو دیگر چرا؟ اینجا هم با این همه بی حساب و کتابی اش هیچگاه شاگرد خنگ کلاس را نمی فرستند دانشگاه شریف درس بخواند، آن هم مهندسی برق! حداقل امتحان ورودی (کنکور) از داوطلبان ورود به دانشگاه می گیرند تا هر کس بنابر توانایی اش در رشته ای و دانشگاهی مشغول به تحصیل شود – گرچه عده ای نحوه ورود به دانشگاه را قبول ندارد- آن عده هم که توانایی ذهنی شان در حد جلبک است، می روند پی کارهای دیگر؛ چون اینقدر ظرفیت زیاد است که نیمچه خنگ ها، جایی بالاخره قبول می شوند.

پس تو که از همه شخیص تری و عده ای هم به تو «اوستا کریم» می گویند، بدون هیچ امتحانی و بصورت تصادفی، آدمک هایت را در سطح کره خاکی پخش کردی؟ من که یادم نمی آید اما اصلا از ما پرسیدی که حاضریم تبدیل به این موجود 2 پا شویم یا نه؟ حدس می زنم، بدون بحثی، تیپایی زدی و پرتمان کردی این ور دنیا. حداقل با انصاف، یک امتحانی می گرفتی و ما را بر اساس توانایی های روحی مان در کشورها و نژاد های مختلف می آفریدی.

آخر دورت بگردم، یک سری هستند که حتی توان بازی کردن در نقش این آفریده هایت را ندارند چه برسد که پرتشان کنی دانشگاه شریف کره خاکی. مثلا چه عیبی داشت می گذاشتی شان وردست فرشته ها تا در کنار آنها، هر و هر به حماقت انسان ها بخندند؟ حالا که پی در پی صدای شکستن شان می آید، حال می کنی؟

جسارت است اما ای کاش حداقل یک امتحانی می گرفتی و آدم حسابی هایت را روانه گربه آسیا می کردی، نه هر بی سر و پایی مثل من که به اندک ضربه ای، می شکنند. باور کن، مسائل اینجا n معادله، n+1 مجهولی است و توان رو به رو شدن با اینگونه مسائل برای منی که در گل و لای حل معادله بدون مجهولش دست و پا می زنم، به طرز احمقانه ای ناممکن است.

حتم دارم، فرشته هایت که بیشتر کارشان پوزخند زدن به ناتوانی آدمیان است، به دید ترحم به من نگاه می کنند که هر ترم دارم مشروط می شوم و بعد از هر مشروطی هم چینی وجودم، ترک دیگری بر می دارد.

به هر چه بخواهی حاضرم قسم بخورم که من حتی در آرام ترین و بی اتفاق ترین جای دنیا هم زندگی می کردم، بازهم با هزار بدبختی قادر به گذراندن ترم های زندگی ام بودم، اینقدر که بی دست و پا هستم و صد البته خنگ. با این اوصاف من را پرت کردی درست جایی که فقط کسانی می طلبد با توان روحی 90 به بالا ( از 100 می گویم)

باور کن این رسم اش نبود که من را به مهمانی اشک و حسرت و هزاران بار شکستن فراخوانی بی آنکه از قبل توانی برای شرکت در این میهمانی عظیم که سر تا پایش سیاه است، داده باشی.

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 18:37  توسط گیتی  | 

کیا! نیا!

                       مهدوی کیا

فوتبال میدیا: کجا پسر؟ بر می گردی که چه؟ فکر کردی اینجا چه خبر است که خیال برگشتن داری؟ در گوشه ذهن ات چه می گذرد که می خواهی وداعی وطنی با فوتبال داشته باشی؟ بهتر نیست کفش هایت را به میخ های آلمانی آویزان کنی؟

چرا، به نفع توست که در غربت – گرچه بکار بردن این واژه برای تو با محبوبیت زیادت بین آلمانی ها، غریب است -  چهار گوشه زمین را ببوسی تا اینکه بیایی اینجا، اسیر غربت لیگ وطنی شوی. در نگاه اول، ترکیب «غربت» و «وطن» بی معناست اما وقتی بیایی، می فهمی که چه مفهوم عمیقی دارد!

غربت از غریب می آید و غریب هم یعنی بیگانه و این لیگ برای تو لژیونر که سال های سال در بوندس لیگا بسر برده ای، بس بیگانه، عجیب و غریب خواهد بود. این لیگ، حتی اندک شباهتی به لیگی که تو سال های پیش ترک اش کردی، ندارد؛ نه آنکه بهتر شده باشد، نه، بلکه طاقت فرسا شده است.

طاقت فرسا، نه از آن جهت که امکاناتش کمتر شده یا سطح کیفی بازی ها پایین تر آمده باشد. اتفاقا تیم های شهرستانی پیشرفت خوبی داشته اند و دیگر لیگ دو قطبی نداریم و در ظاهر هم از سیستم های «علی اصغری» خبری نیست اما تبدیل به لیگی شده است که همه چیز در آن پیدا می شود به جز یک فوتبال خالص، حتی از نوع «در پیتی» اش.

هیچ وقت فکرش را می کردی، هیجان دربی سرخابی ها از لیگ ایران گرفته شود؟! چند صباحی ست، لیگی داریم با یک دربی کاملا ساختگی که تمام نتیجه ها به تساوی ختم می شود و در این بین هم سعی زیاد شد تا نشان دهند داور ایرانی هم می تواند دربی بزرگ تهران را بدون هیچ گونه دردسری سوت بزند. یکی نیست بگوید، مگر دربی قلابی سوت زدن هم دارد؟

نه تنها، دلخوشی فوتبالی ایرانی ها ( کل کل های قرمز و آبی) از هواداران گرفته شده بلکه پارسال می خواستند فاتحه ای نثار روح برنامه 90 کنند. زورشان آمده بود وقتی ناکارآمدی شان توسط فردوسی پور به همه مردم نشان داده شد. زمانی که در ایران توپ می زدی، اینقدر لیگ بی برنامه نبود که لیگ پارسال بود؛ تا جایی که می خواستند روز عید نوروز بازی بگذارند. در ضمن مدیریت تیم ها هم اینقدر کشکی نبود که یک مربی بتواند بازیکن برزیلی ای که در تیم محلات بازی می کرده است را جای یک بازیکن طراز اول به پرسپولیس قالب کند.

تو هم که بیایی، به طور حتم می خواهی آخرین حضورت در زمین فوتبال را با لباس پرسپولیس داشته باشی؛ پس قاطعانه تر از قبل توصیه می شود که نیا و همان جا که هستی بمان. پرسپولیس، یتیم تر از همیشه شده است. مطمئن باش طاقت دیدن پرسپولیس امروز را نخواهی داشت، چه برسد به بازی کردن در آن.

آن زمان که ایران بودی، مگر هر کسی جرات داشت، داعیه مربیگری در این تیم را داشته باشد؟! اما امروز، هر کسی بر مسند مربیگری اش می نشیند. پرسپولیس زمان تو، چیزی جز قهرمانی نمی خواست اما امروز سوم هم بشود، خوشحال است. تیمی که تو در آن توپ می زدی، استقلال هم از رو به رو شدن با آن هراس داشت اما امروز تیم هایی که برای اولین بار در لیگ برتر بازی می کنند، برای سرخ پوشان تهران، شاخ و شونه می کشند.  

اینجا، همه چیز به ظاهر حرفه ای شده است اما قیمت گزافی برای این پیشرفت قلابی پرداخته شد؛ لیگ ایران و پرسپولیس دیگر بوی خالص فوتبال نمی دهند و ناخالصی قاطی اش کرده اند، ناخالصی ای که به تعبیر عده ای بوی سیاست می دهد.

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 2:23  توسط گیتی  | 

مهم پکیج است، دختر و عروسک بهونه ست!

دیشب فیلم دایره زنگی را دیدم. راستش وقتی این فیلم روی پرده های سینما بود، فکر می کردم باز هم  باید شاهد یک فیلم مزخرف پرستاره دیگر باشیم اما در واقع اینگونه نبود و تا حدود هم به دلم نشست.

به هر حال، قصد اظهار نظر در مورد این فیلم را ندارم و فقط  حرفم در مورد  رفتار یکی از شخصیت های این فیلم است که در دنیای واقعی هم زیاد دیده ام مانندش را.

من به شخصه تا چند دقیقه مانده به انتهای فیلم متوجه نشدم که محمد (صابر ابر) و شیرین (باران کوثری)، کمتر از 24 است که همدیگر را می شناسند، آنهم یک آشنایی اتفاقی. فکر می کنم دلیل این گول خوردن من که واقعا فکر می کردم حداقل چندین ماه است که این دو هم را می شناسند، رفتار های محمد بود.

در طول فیلم این پسر چنان نگاه های عاشقانه ای به شیرین می کرد که تو احساس می کردی سالهاست که این دختر را می شناسد و شیفته اش است. محمد آنچنان غیرتی نسبت به شیرین نشان داد که من از آتش غیرت اش سوختم! در طول فیلم هم محمد هر لحظه چتر حمایتی اش را بر روی سر شیرین می گرفت که آدم حسودی اش می شد.

خلاصه اینکه انگار محمد خان عشق، غیرت و خصیصه حمایتگری اش را بسته بندی کرده و گذاشته بود گوشه ای تا به محض اینکه چند ساعتی را با دختری بود همه ی اینها را یکجا تقدیمش کند، بدون اینکه لحظه ای فکر کند آیا این، همان است که می خواست؟

و متاسفانه باید بگویم که در دنیای غیر فیلمی هم دیده ام که بعضی از پسرها در اولین دیدار با دختری در عرض سه سوت نسبت بهش احساس مالکیت می کنند و خیلی سریع پکیج عشق، غیرت و حمایت را روی آنها نصب می کنند!!!

هر دفعه هم که خواستم رفتار این گونه پسرها را تحلیل کنم و سر از این عشق های جیک ثانیه شون در بیارم، با مخ رفتم توو دیوار اما باز با این مخ زخمی و طی مشاهدات بسیار یک نکته را متوجه شدم که  دختر هایی که اینگونه پسرها هرزچندگاهی عاشقان می شوند، از زمین تا آسمان باهم فرق دارد و آن، شاید به این دلیل است که اینها فقط کسی را می خواهند که در اثر او، عشق شان سر به فلک بکشد، غیرت شان به جوش آید و چتر حمایتگرشان هم باز شود.

یعنی حتی اگر این پکیج روی یک عروسک هم قابل اجرا بود و آنها را ارضا می کرد، به خودشان زحمت ارتباط با یک غریبه را نمی دادند.

 

+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 1:41  توسط گیتی  | 

صدا و سیما بر طبل بی فرهنگی می کوبد

        حمید گودرزی

صدا و سیما علاوه بر پرورش مجریان و خبرنگار بی دانش و نون به نرخ روز خور، تبحر دیگری هم دارد: گسترش بی فرهنگی!

این سازمان بعد از اینکه خیالش از خوراندن فرهنگ چشم بادامی ها – با نشان دادن سریال های مانند جواهری در قصر، تاجر پوسان و افسانه جومونگ – به مردم همیشه پای تلویزیون ایران راحت شد، امروز شکل جدیدی از فرهنگ سازی(؟) را به نمایش می گذارد.

به تازگی توسط یکی از سریال های این سازمان، در بین کسانی که از کودکان سوءاستفاده می کنند و برای کسب درآمد به دستفروشی وادار می کنند، انسان با مرام و شرفتمند هم پیدا می شود!!!

سریالی به نام «پنجمین خورشید» از شبکه 3 سیما پخش می شود که در آن هما( شبنم قلی خانی) سرپرستی دو کودک دستفروش را به عهده دارد، بسیار دختری با معرفت و درست و حسابی نشان داده شده است.

درست و حسابی بودن هما از آنجا مشخص می شود که به بچه ها اجازه دزدی نمی دهد و معرفت اش هم در کمک رساندن بدون هیچ چشم داشتی به محسن (حمید گودرزی) عیان می شود.

به احتمال قوی با مرام بودن هما که بسیار لاتی هم حرف می زند برای دوستان صدا و سیما بسیار انسانی تر از استفاده از کودکان برای کسب درآمد است و بدون هیچ دغدغه ای هم این موضوع را بین میلیون ها خانواده ای که پای سریال های ماه رمضان می نشینند، گسترش می دهد.

احتمالا هم از این به بعد کودکان دهه 80 آروزی تبدیل شدن به خاله هما لات و با معرفت را دارند البته رتبه خاله هما پایین تر از یانگوم، جومونگ و سوسانو است!

+ نوشته شده در  88/06/08ساعت 18:58  توسط گیتی  | 

محیط زیست مقاومت ورزش را ندارد

به عنوان یک شهروند ایرانی حاضرم، هر ماه از بیت المال حقوق قابل توجهی به علی آبادی، رئیس علی آبادیپیشین سازمان تربیت بدنی بدهند اما آن خبری را که شنیده ام تحقق نیابد! شنیده ام که فرد مذکور به عنوان گزینه ای جدی برای ریاست سازمان محیط زیست مطرح شده است و این یعنی خود فاجعه.

البته واژه «فاجعه» چندان با وضعیت محیط زیست ایران غریب نیست و به لطف واعظ جوادی، هر دم از این باغ گندی رسید! اما حضور علی آبادی - که 4 سال سیاه را برای ورزش مان بویژه فوتبال رقم زد - بر بالاترین مسند سازمان محیط زیست، موردی است که شدت سیاهی و فاجعه بار بودنش را نمی توان با هیچ چیز وصف کرد.

یکی از مدیران سابق شهرداری که عموما دیدی ساخت و سازی دارد و طی 4 سال گذشته هم نشان داد که به طرز باورنکردنی ای مرغ اش یک پا دارد، چطور می تواند ضامن حفظ محیط زیست باشد؟ منابع طبیعی کشورمان که پای بیشترشان لب گور است، دوامی نمی آورند مقابل سیاست های رئیس سابق ورزش و باید خیلی زود فاتحه ای به روح سبزشان فرستاد.

محیط زیست، ورزش نیست که دل خوش کنیم المپیک و جام جهانی هر 4 سال یکبار تکرار می شود و بازی های آسیایی هم هر 2 سال یکبار پس اگر گندی زده شد به هیکل اش می توانیم در آینده جبران کنیم! اگر سهل انگاری در یکی از منابع طبیعی رخ دهد، اکثر اوقات دیگر جای بازگشت وجود ندارد و تنها باید حواس مان را متوجه منابع دیگر (در صورت وجود!) کنیم.

البته در حضور علی آبادی «جمع کردن حواس» هم فایده ای ندارد چون او سخت تر از این حرف ها است که به حرف 4 تا کارشناس گوش دهد و به اعتراض عده ای هم اهمیت دهد. ما شاءالله در دولت نهم چنان حکومت دیکتاوری در ورزش بنا کرد که این حوزه جان سخت هم جلویش کم آورد، چه برسد به 4 تا دار و درخت که همان اول زیر پایش له می شوند.

نه، نه، محیط زیست را با رئیسی که نه تنها دانشی در این مورد ندارد بلکه بسیار بسیار حرف گوش نکن (می توانید جایش کلمه دیگری هم بگذارید!) است، کاری نیست در غیر اینصورت بهتر است لباس مشکی هایمان را از کمد درآوریم تا به سوگ سبزترین و با روح ترین آفریده های خداوند بنشینیم!

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 0:44  توسط گیتی  | 

ما با این خاک آشنا تریم!

سخت است انتقاد از فیلم یک کارگردان بزرگ، آن هم فیلمی که به گفته کارگردان، دوستان ارشادی خاک آشناتحمل 4 سکانس و 90 درصد از یک سکانس اش را نداشته اند. شاید اگر سکانس های مربوط به بازی هدایت هاشمی در فیلم «خاک آشنا» حذف نشده بود، نقد من در نطفه خفه می شد.

اما متاسفانه قیچی بی هنر وزارت ارشاد این سکانس ها را بریده است و من از آنجایی که فرمان آرا، مخاطبان فیلمش را بیشتر، جوانان می داند، به خود جرات می دهم و این سختی را می پذیریم اما در عوض حرف دلم را می زنم!

اگر چراغ های سینما آزادی هنگام پخش فیلم روشن بود، به طور حتم اطرافیانم از چهره ی چروک خورده ی من تعجب می کردند. وقتی بابک( بابک حمیدیان) به عنوان یک جوان الدنگ و بی خاصیت و بی هدف تهرانی نشان داده شد که در اصل بویی از روابط انسانی و عاطفی نبرده است و  در اثر همجواری با دایی اش (رضا کیانیان) در راه «آدم شدن» قدم نهاد، حرصم گرفت.

از این دیدی که – در دیگر کارهای هنری هم دیده ام – جوان امروز ایران بویژه از نوع پایتخت نشین اش را موجودی ناآگاه که در دنیای مدرن و تکنولوژی غرق شده است و دارد رو به تباهی می رود، متنفرم. از اینکه هنوز هم هستند کسانی که فکر می کنند همه چیز قدیمی اش خوب است حتی عشق و روابط انسانی و جدیدی ها بویی از این چیزها نبرده اند، تمام سلول های بدنم حالت عصبی به خود می گیرند.

این «خاک آشنایی» که آقای فرمان آرا عزیز از آن گفت، اگر بیشتر از جوانان دیروز نشناسیمش، کمتر نمی شناسیمش؛ چون دارند آن را نابود می کنند و اصولا هنگام از دست دادن چیزی، قدر آن را بهتر می دانیم! احتمال هم می دهم نسل دیروز از روی شکم سیری به منابع ملی کشور نگاه می کردند که امروز شاهد آخرین نفس های بسیاری از آثار ارزشمند ایران هستیم!

دغدغه های زیبا و با ارزش آقای فرمان آرا را بسیار دوست دارم اما راه به اشتراک گذاشتن اش را نه. به نظرم راه های بهتری هم برای توصیف اینگونه دغدغه ها وجود دارد تا اینکه بیاییم تصویر نادرستی از جوان امروز ایرانی بدهیم.

بهمن خان عزیز! جوان ایرانی هم از گند و کثافتی که جامعه را فراگرفته مانند هنرمند فیلم شما( رضا کیانیان) منزجر است اما به جای فرار به دل طبیعت و نگه داشتن این تنفر و انعکاس اش بر روی بوم نقاشی، بوی گند کثافت را به جان خریده تا بلکه بتواند پاکش کند!

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 1:17  توسط گیتی  | 

کتاب هایی که 7 سال نگه داشتم

       books

بهمن بازرگانی عزیز!

هنوز هم 12 تیر سال 82 – روز قبل از کنکور – را خوب به یاد دارم. آن روز عصر آمده بودم آموزشگاه تا ببینمت و عکسی که با بچه های کلاس گرفته بودیم را به تو بدهم. یادت هست، نشستیم سووال های شیمی بچه های رشته تجربی را زدیم؟

بر خلاف کلاس های درس ات، آن روز زیاد لبخند زدی و البته یکی از این لبخند ها با چاشنی تعجب بود. از تو خواسته بودم تا اجازه دهی بعد از قبولی در کنکور، بیایم سر کلاس های درس و وردست ات شوم! آخر تو باعث شده بودی عشق به شیمی در وجودم چندین برابر شود و همیشه می خواستم مانند تو دانش آموزان را شیفته شیمی کنم.

اما افسوس که هیچ وقت رویم نشد پیشت بیایم. آخر با چه رویی می آمدم و به بهترین معلم/ استاد زندگی ام می گفتم که بدجور در کنکور شکسته خورده ام؟! گرچه در همان شکست هم، درصد شیمی ام حدود 40 درصد بیش از دیگر درس هایم بود اما نمی توانستم در چشمان تو که به من امید می دادی به طور حتم در یکی از دانشگاه های خوب تهران قبول خواهم شد، نگاه کنم.

اگرچه دیگر تو را ندیدم اما همیشه کتاب هایت را که چندین بار تست هایش را زده بودم، جلو چشمم بود. اما امروز می خواهم آنها را از جلو چشمم بردارم؛ دیگر راه ام بسیار از آنچه که در 17-18 سالگی در نظرم بود، دور شده است. درضمن یک ترم بیشتر از دانشگاه ام نمانده است و فکر نکنم دیگر سراغ شیمی بروم.

 البته بین این تلخ نامه ای که برایت نوشتم، یک نکته مثبت وجود دارد؛ با سماجت توانستم رشته شیمی را در دانشگاه بخوانم، هر چند دانشگاهی که آرزویش را داشتم، نرفتم.

به هر حال، این موضوع را دهن کجی ای به چرخ نافرم روزگار می دانم، به خصوص که آن زمان ها بدجور علیه من می چرخید. همین دهن کجی هم برای من کافی بود گرچه هیچ وقت وردست ات نشدم اما تجربه آزمایشگاه های کم امکانات دانشگاه مان هم باعث شادی ام شد. باور کن!

 

+ نوشته شده در  88/05/16ساعت 14:12  توسط گیتی  |