فرقی نمی کند چند بار عباس جعفری – یا به قول خودش عباث – را دیده باشی؛ فقط یک بار دیدنش کافی است تا نبودش، پریشانت کند. حالا او که در دل طبیعت محو شده است، تا روزی که دوباره بیاید، جمع پریشانی که عباس را می شناسند، از او خواهند نوشت.
شعر زیر سروده علی اصغر خاکساری است:
شبی در خواب گریان از بحر یاری 
جدا شدروح از تن ز بیقراری
برفت وبالا گرفت تا آسمانها
ازآن جائی که بیند کهکشانها
به بانگ گریه می گفتم که ای یار
کجائی کز فراقت گشته ام زار
چوپروانه ره بالا گرفتم
میان ابر ومه جائی گرفتم
به ناگه شنیدم یک هیاهو
که بابانگ بلند می گفت عباسمان کو
به مانند نسیمی پر کشیدم
به امیدی که بینم از او نشانی
درآن دوردستها کوهی بدیدم
که چون گمگشته ام ایستاده محکم
زبی تابی چونزدیکش رسیدم
بپرسیدم که آن یاور ندیدی
بخندیدوبگفت از آن ما بود
غمخوارومونس در فکرمابود
همیشه با مادرد آشنا بود
ازآن مابود/ازآن ما بود
با باد رفتم درعمق دشتی
شاید که راهی یا رد پائی
درروی شنزار یابم که باشد
شاید نشانی زآن یار جائی
بابانگ گفتم عباسمان کو
آن مهربان کو غمخوارمان کو
ناگه نسیمی همراه شنزار
چرخیدوچرخیدبا خنده ای گفت
ازآن ما بود غمخوار ما بود
با باد رفتم در پهن دریا
شاید بینم روی گلش را
دیدم که خورشید تابیده برآن
گفتم که دریا یارم ندیدی؟
خندیدواو گفت ابرم ندیدی
هرجا که ابریست هرجا که باران
می ریزد آرام برروی یاران
عباس باماست چو قطره همراه باران
چوشبنم همراه آن ابر در کویر وکوهساران
آب زلالی در جویباران پای نهالان
برف سفیدی در کوهساران
چشمه آبی در کویر گرم سوزان
هرجا امیداست هرجابهاریست پیوسته جاری است
همیشه باقیست دریاد یاران هنگام باران
آن مرد آرام با روحی پر شور
در قالب تن جایش نمیشد
عشق وصفا بود راهش وفا بود
یکرنگ وصادق خشرووقانع
از کائنات وطبیعت اوبا خدا بود
همیشه باقیست پیوسته جاریست
در یاد یاران هنگام باران
+ نوشته شده در
88/09/14ساعت 0:17  توسط گیتی
|
از همان آغاز که سر و کله ات در این دنیا پیدا شد، می فهمی که چیزهایی ( این چیزها می تواند یک اتفاق، یک شخص، یک کار، یک اشیاء و یا هر چیزی دیگری باشد) هستند که تو می خواهی و نمی شود. در اصل همان گریه اولیه در هنگامیکه تو را از رحم مادر می گیرند، اعتراضی است به همین خواستن ها و نشدن ها؛ ترجیح می دهی پایت را از دنیا امن رحم مادر به ناکجا آباد نا امن دنیا نگذاری اما نمی شود.
سال به سال هم که بزرگتر شوی، خواسته های بزرگتری داری و البته نه شنیدن های محمکتری که این نه نشیدن می تواند از دهان پدر و مادر مثلا در ازای خواستن یک اسباب خاص برای جلوگیری از لوس شدن ات یا بعد ترها، یک «نه» گنده تر در مقابل بعضی تفریحات برای کنترل هیجانات نوجوانی ات باشد یا یک «نه» شسته رفته و همچین جان دار از طرف روزگار.
و خلاصه اینکه تو هی بزرگ می شوی و هی نه می شنوی و به نظر می رسد چندان هم مهم نباشد که این «نه» از طرف چه کسی و برای چه چیزی به سویت شلیک شد، بلکه مهم این است که تو آن لحظه- که می تواند از 1 دقیقه باشد تا چندین سال- با تمام وجود می خواستی و نشد.
آن اوایل هم که در مقابل این نه شنیدن ها بی تجربه ای وقتت را با گریه کردن و یک سری کارهای قهرآمیز تلف می کنی؛ چون آن موقع هنوز متوجه نشده ای که نه شنیدن مثل تیر شلیک شده ای می ماند که هیچ گاه نمی تواند به خشاب برگردد!
اما وقتی که کاملا آب دیده شدی – بویژه وقتی با فوت و فن گردش روزگار آشنا شدی- با تک تک سلول های بدن ات به این درک می رسی که فقط در برابر این نه شنیدن ها، می شود گفت : به سلامتی چیزایی که خواستیم و نشد!
+ نوشته شده در
88/08/07ساعت 1:9  توسط گیتی
|
کار اریک امانوئل اشمیت( نمایش نامه نویس) غافلگیر کردن به شیوه ای ناجوانمردانه! است. هیچ فرقی هم ندارد، اولین کار او باشد که می خوانی یا سومی اش؛ به هر حال در دام این نویسنده خوش ذوق می افتی.
اشمیت چنان نمایشنامه را پیش می برد که گویا دارد داستانی را روایت می کند که هیچ نکته مبهمی در آن وجود ندارد و می توان به راحتی تا انتهایش را حدس زد اما درست هنگامی که ذهن خواننده گول این سادگی داستان را خورد، با پتک یک یا چند حقیقت نهفته را بر فرق سرت می کوبد.
در دو نمایشنامه ای (خرده جنایت های زن و شوهری و نوای اسرار آمیز) که از او خواندم، در جایی از داستان حس کردم، صورتم را محکم به دیوار می کوباند! این را بدون اغراق می گویم؛ حتم دارم هیچ کس در دنیا مانند اشمیت نمی تواند، آدم را اینگونه بی رحمانه غافلگیر کند.
امشب هم که یکی دیگر از کارهایش را بر روی صحنه تئاتر دیدم، مانند یک ناشی تمام عیار در دام اش افتادم. البته این دفعه ضربه پتک امانوئل اشمیت سنگین تر از قبل بود و این شاید به خاطر بازی های خوب بازیگرهای تئاتر «عشق لرزه» به کارگردانی سهراب سلیمی بود.
به هر حال توصیه می کنم این تئاتر را با بازی بهناز جعفری، پیام دهکردی، افسانه ماهیان، نسیم ادبی و ناهید سلیمی را از دست ندهید و سری به سالن چارسو تئاتر شهر بزنید.
+ نوشته شده در
88/07/22ساعت 20:42  توسط گیتی
|