۱) ایرانی بودن سخت است؛ برای اینکه به پای اصل ات بایستی باید مانند کوه دماوند محکم و استوار باشی. پس می خواهم تغییرش دهم. مثلا بگویم از اخترک شماره 10 می آیم!
۲) فکر می کنی، آسمان ابر های سفید و قلمبه اش را به عنوان بالشت بهم قرض می دهد تا کابوس هایم تمام شود؟ راستی! با کابوس های زمان بیداری ام چه کنم؟
۳) من، مارادونا هستم، نه پله! پشت این حرف، یک خروار تحلیل است که حدس می زنم، یک جمله اش هم منطقی نباشد!
۴) چنان روی پله های مترو به من هجوم می آوری که هر لحظه احتمال می رود در آن سراشیبی کله پا شوم. آخر، آن وقت صبح، "یادت" آنجا چه می کند؟!
۵) شاید روزی برای خودم نامه ای نوشتم. نوشتم که همیشه جویای احوالم بوده ام، حتی از همین راه دور! نوشتم، چقدر دلم برای روزهای خوشی که با هم داشتیم تنگ شده است. در آخر هم بگویم:« تا روزی که از نزدیک ببینمت، از راه دور می بوسمت»
۶) به نظرت میلیاردها مردم دنیا با این موضوع که زمان برای مدتی متوقف شود، موافقت کنند؟ نیاز شدیدی دارم که با خیال راحت بفهمم کجای کار هستم. رای گیری هم ساده است: هر کس با این موضوع موافق باشد، در یک زمان و یک روز خاص سر جایش بایستد. اینگونه هم خود به خود زمان متوقف می شود و هم دیگر پیامدهای بعد از انتخابات نخواهیم داشت!
۷) تیتر امروز صفحه حوادث همشهری این بود:" می خواستم فقر را بکشم، قاتل شدم! " یعنی تمام نیت های خیر به اینجا ختم می شود؟ یا هر کسی که پدرت را درآورد، نیت خیری داشته است؟!
+ نوشته شده در
88/04/11ساعت 14:0  توسط ....
|
دلم برای خط های موازی می سوزد؛ انتظار کشنده ای را برای یک خیال باطل تحمل می کنند!
+ نوشته شده در
88/02/24ساعت 21:7  توسط ....
|
فوتبال مدیا:
فرانک لمپارد نمی توانست بفهمد چرا داور بازی، اینگونه قضاوت کرد. او به سایت رسمی باشگاه چلسی گفت:« داور حداقل 3 پنالتی مسلم را برای تیم ما نگرفت. این یک فاجعه است و من نمی دانم چرا در مرحله نیمه نهایی لیگ قهرمانان اروپا چنین اتفاقی افتاد.»
یوهان کرایف، بازیکن سابق بارسلونا هم به داوری انتقاد داشت گرچه تیم اش را شایسته صعود می دانست:« داور های هر دو بازی رفت و برگشت از بدترین ها بودند.» خوان لاپورتا، رئیس باشگاه بارسلونا هم گرچه تیمش را مقابل چلسی خوش شانس می دانست اما به نظرش این شانس، عادلانه بود.
تمام بازیکنان چلسی مانند لمپارد نمی توانستند نحوه قضاوت داور بازی را درک کنند و این از فریاد های میشائیل بالاک به طور کامل مشخص بود و حتی بعضی از پسران استمفورد بریج مانند خوزه بوسینگا اعتقاد داشت که داور را خریده اند.
از طرف دیگر، اهالی کاتالان هم داوری را قبول نداشتند اما به هر حال، حضور در ورزشگاه المپیک رم را حق مسلم خود می دانستند. ستون نویس سایت گل هم که تیر آخر را زد: « چلسی بد شانس بود اما صعود بارسلونا یک پیروزی برای فوتبال بود.»
در این شرایط سخت است که به طور قطع بگویی، کدام یک از دو تیم چلسی و بارسلونا حق شان حضور در فینال بود. نظر قطعی برای این موضوع که کدام یک شایسته تر بودند، بر می گردد به اینکه فوتبال کاتالانی بپسندی یا بازی پسران آبی پایتخت نظرت را جلب کرده باشد. اما یک نکته در این جا مشخص است: حق مسلم « گاس هیدینک» بود که تیمی را در فینال این فصل لیگ قهرمانان اروپا هدایت کند.
این مربی 62 ساله هلندی که از فوریه سال میلادی جاری جانشین فلیپه اسکولاری شد، در حضور کوتاه مدتش در چلسی، نتایج قابل توجهی در لیگ قهرمانان اروپا بدست آورد. اولین تجربه هیدینک با چلسی در لیگ قهرمانان اروپا بر می گردد به اولین مرحله حذفی مقابل یوونتوس که در آن اهالی تورین بازی را 1 بر صفر واگذار کردند.
لیورپول، دومین قربانی هیدینک در لیگ اروپا – مرحله یک چهارم نهایی – بود. پسران آبی لندن با رهبری این مربی هلندی، 2 بازی خوب را مقابل تیم آنفیلدی انجام داد و شاگردان رافائل بنیتز راهی جز تسلیم نداشتند.
بارسلونا می توانست، سومین غول کشی هیدینک به حساب آید و شهر رم میزبان یک فینال تمام انگلیسی باشد. اما فوتبال است دیگر و گاهی می شود یک داور درجه یک دنیا در سطح بسیار مبتدی سوت بزند. مربی هلندی هم اعتقاد داشت داور هم مانند بازیکن و مربی اشتباه می کند اما به نظرش نادیده گرفتن 3 یا 4 موقعیت قابل قبول نیست و گفت:« قضاوت به این بدی تا به حال ندیده ام.»
اگر به گفته ستون نویس سایت گل، برد بارسلونا مساوی با پیروزی فوتبال است، پس از طرفی می توان گفت، نبود گاس هیدینک در فینال جام باشگاه های اروپا، چیزی در حد باخت فوتبال است؛ آن هم با هت تریک داور نروژی بازی نیمه نهایی!
+ نوشته شده در
88/02/18ساعت 0:40  توسط ....
|
از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید.
از عادات انسانیش نمی پرسند.
از خویشتن اش نمی پرسند.
زمانی به ناگاه باید با آن روی در روی درآید.
تاب آورد.
بپذیرد.
وداع را.
درد مرگ را.
فرو ریختن را.
تا دیگر باره بتواند که برخیزد.
«مارگوت بیکل»
و هفت سال پیش هم کسی از من چیزی نپرسید
+ نوشته شده در
88/02/11ساعت 17:34  توسط ....
|
حسودیم می شود به شاعران؛ دردشان را از طریق سیم الفبایی به مغز زمان تزریق می کنند. اینگونه این درد دیگر در دل شان رسوب نمی کند. رسوب درد در دل مانند رسوب آهک آب در سماور می ماند؛ اگر سریع تمیزش نکنی، باید به فکر سماور دیگری باشی!
+ نوشته شده در
88/02/02ساعت 0:23  توسط ....
|
بارون که بیاد، نمی تونم جلو خودم رو بگیرم؛ باید حتی شده یه چند دقیقه ای باهاش خلوت کنم. نصف شبی هم یه ملاقات باهم داشتیم. پام به حیاط رسید، یه لرز بدی توو بدنم افتاد. تلق تلق دندون هام به هم می خورد. خواستم برم توو خونه یه لباس گرم تنم کنم که دیدم کم کم داره لرزش بدنم کم می شه و آخر تموم شد. هوا گرم تر نشده بود، این بدن من بود که به شرایط موجود تن داده بود.
یه دفعه غصم گرفت. دیدم حداقل خودم بعضی وقتا اینجوریم. وقتی هوای زندگیم سرد می شه، نمی رم یه لباس گرم بپوشم تا اثر سرمای اون رو از بین ببرم بلکه به سرماش عادت می کنم!
به این می گن یه دل خوشی احمقانه؛ شرایط بد رو تغییر نمی دی، تنها خودت رو با اون وفق می دی.
+ نوشته شده در
88/01/11ساعت 3:58  توسط ....
|
نازنینم، کم کم داری برایم تبدیل به عادت می شوی. می دانم، برای شروع، جمله بی رحمانه ای بود، اما نه بی رحمانه تر از این حقیت تلخ که طراوت و زیبایی ات دارد به زیر پوست زمخت عادت می رود.
حتم دارم اگر سهراب سپهری زنده بود، نام تو را با واژه زندگی در این شعر عوض می کرد:« زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود» البته دیگر خانه هایمان طاقچه ای هم ندارد که بازی شاعرانه با آن بکنیم.
تو بگو، ما چه نشان از گذشته داریم که توقع داشتن طاقچه از خانه داشته باشیم؟! گویا ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا من و تو لب طاقچه عادت از یاد گذشته برویم! و اگر فروغ امروز بود، دلش برای ما می سوخت نه باغچه.
خوش به حال باغچه که نه با عادت جمع می شود و نه با فراموشی. تنها ما هستیم که به فراموش کردن یا شاید فراموش شدن، عادت می کنیم. اگر چیزی یا کسی هم برای مان عادت شود، فراموشش می کنیم، در لا به لای روزمرگی ها! پس به فروغ بگویید، قلب ما به جای باغچه ورم کرده است، البته نه در زیر آفتاب، بلکه پشت دیوار عادت!
و حدس می زنم، شاملو با قلبی ورم کرده از دنیا رفت که اگر عکس این بود، داد «بهار ِ منتظر بيمصرف افتاد! » را سر نمی داد و نمی گفت: « بهار آمد، نبود اما حياتي/ درين ويرانسراي محنتآور/ بهار آمد، دريغا از نشاطي/ که شمع افروزد و بگشايدش در! »
بهار! تو که چشم انتظار پشت در نشسته ای، توقع نشاط از صاحب خانه نداشته باش و شمعی هم از ما نخواه که چند صباحی ست شمع هایمان، خرج امامزاده ها می شود تا بلکه به قول حافظ : « از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان/ باشد کزان میانه یکی کارگر شود»
اما بدان، در را به رویت می گشایم، چون هنوز بستن در به رویت برایم عادت نشده است!
+ نوشته شده در
87/12/29ساعت 14:45  توسط ....
|
معلم سوم دبستانم، هر 2 ماه یک بار از طریق رای گیری مبصر کلاس را انتخاب می کرد. قضیه به این صورت بود که هر نفر اسم دونفر را بر روی کاغذ می نوشت و در آخر، دو نفری که بیشترین رای کلاس را آورده بودند، به عنوان مبصر انتخاب می شدند.
در یکی از این دوره ها، ذهن پلیدم شروع به کار کرد! در روزی که قرار بود، رای گیری انجام شود، به صورت چهره به چهر مغز اکثر بچه های کلاس های را شستشو دادم تا به من رای دهند. با تعدادی قرار گذاشتم که به همدیگر رای بدهیم – توجه داشته باشید که من حق 2 رای داشتم و یکی از رای ها را هم به خودم می دادم اما با حدود 20 تن از همکلاسی هایم چنین قراری گذاشتم! – به تعداد دیگری هم یک سری وعده و وعید فکر می کنم دادم.
نتیجه تلاش هایم این شد که با تعداد رای بسیار بالایی( دیگر کسی در طول سال به اندازه من رای نیاورد) به عنوان مبصر کلاس انتخاب شدم و 2 ماه ریاست کردم!
در هنگامی که مبصر بودم، آتشی سوزاندم که داشت به جریمه سنگینی ( جریمه از نوع نوشتنی) برای تمام بچه های کلاس ختم می شد. بنابراین بعد از اتمام دوره، معلمم تصمیم گرفت 2 تن از بچه مظلوم های کلاس را تا آخر سال، به عنوان مبصر انتخاب کند.
این اتفاق برایم بسیار ناخوشایند بود و بیش از 2- 1 ماه نتوانستم تحملش کنم. بنابراین دوباره شروع به مخ زنی بچه های کلاس کردم! به آنها حقوق از دست رفته شان (!) را یادآور شدم و قبولاندم که نهایت بی انصافی است که آن دو مبصر تا آخر بمانند. در آخر که توانستم بچه ها را با خودم همراه کنم، به سراغ معلم رفتم و اعتراض کردم. نتیجه این بار هم خوب بود و دوباره برگشتیم به روال رای گیری.
الان که این خاطره را بازخوانی کردم، دیدم در عرض یک سال، یک بچه 9 ساله هم با ترفند خاص خودش به بالاترین سمت کلاس رسید و هم اینکه کودتا کرد! بنابراین فکر می کنم، بهتر بود این بچه یک « زن سیاست» می شد.
+ نوشته شده در
87/12/11ساعت 17:40  توسط ....
|
داشتم فکر می کردم، من ( به عنوان یه روزنامه نگار ) و ورزش ( در قالب یک حوزه کاری)، مثل 2 تا عاشق و معشوق می مونیم که خانواده هامون نمی ذارن بهم برسیم!
به هر حال شرایطی وجود داشته که من هنوز نتونستم یه دل سیر توو این حوزه کار کنم و بیشتر شهری نویس بودم تا ورزشی نویس. این وسط هم هرزگاهی، یکی می یاد می گه چرا کلا بی خیال ورزش نمی شم و نمی چسبم به اجتماعی.
البته ورزش بیچاره یه مادرزن داره که به خونش تشنه ست. این مادر زن محترم، هروقت بیکار می شه، به من بیچاره تر از ورزش توپ و تشر می زنه که :« اه........ بازم رفتی سراغ ورزش» احتمالا منم یه مادر شوهری دارم که نمی تونم به ورزش برسم اما خب هنوز زیارت شون نکردم!
الانم که شهری نمی نویسم، دارم توو حوزه محیط زیست کار می کنم و نمی دونم در آینده قرار چی پیش بیاد.
اما پایان ماجرا از دو حالت خارج نیست: 1) یا ما بر خانواده هامون غلبه می کنیم و بهم می رسیم 2) یا اینکه به این نتیجه می رسیم که تجربه بزرگترا درست می گفته و از هم جدا می شیم!
در هر حال، فعلا عاشق همیم!
+ نوشته شده در
87/12/08ساعت 12:30  توسط ....
|
وسط نوشتن گزارش، فکری بی ربط ذهنم رو مشغول کرد. من هم که خدای جا دادن چیزای بی ربط توو ذهنم هستم، اونم یک دفعه.
خلاصه، به این فکر کردم که اگر قدرت گریه کردن نداشتم، چه اتفاقی می افتاد؟ فکرش هم حالم رو خراب می کرد. اما خدا رو شکر، توو این یه مورد، استعداد خوبی دارم!
در اوج شکر نعمت بودم که یواشکی(!) برای اونایی که توانایی گریستن رو ندارن، دعا کردم. آرزو کردم که اونا هم این قدرت رو پیدا کنن؛ چون فکر می کنم، جز لاینفک زندگی!
فقط یه لحظه به این فکر کن که نتونی گریه کنی. اون وقت که یا از غمباد می ترکی و یا از روی ناچاری مجبوری با هر فشار هرزه دستی، بی سبب فریاد بزنی:" آه من بسیار خوشبختم"!
+ نوشته شده در
87/11/27ساعت 0:18  توسط ....
|