تبليغاتX
فوژان

فوژان

ما سر خوشان مست دل از دست داده ايم

برگشت دنیزلی را به فال نیک می گیرم

وقتي از پاس رفت، خيلي ناراحت شدم. از اين ناراحت شدم كه فوتبال ما قدر كساني را كه بايد بداند، نمي داند و براي افرادي ارزش قائل است كه ارزشي ندارند. دنيزلي در مدت حضورش در سبز قبايان ايراني، زحمت زيادي براي اين تيم كشيد و تغييرات مثبتي را ايجاد كرد. اغراق نيست اگر بگويم مربي ترك تبار، فوتبال پاس را به نوعي متحول كرد و باعث شد تعداد بيشتري بازي اين تيم را نگاه كنند. اما هيچ كس نخواست بپذيرد كه دنيزلي با پاس موفق بوده است و متاسفانه اين مربي با بازيكنان جوانش در پشت هياهو تيم ملي و استاد برانكو گم شد . وقتي كه همه مشغول نمايش مسخره ي برانكو و دادكان بودند، دنيزلي از فوتبال ايران كنار رفت و كم كم هواداران بازي خوب پاس در كنار او را فراموش كردند و دل به همان مهره هاي سوخته بستند. مهره هايي مثل دادكان و برانكو و بعد هم مصطفوي و قلعه نوعي.

وقتي از پاس رفت، فكر نمي كردم به اين زودي او را در فوتبال ايران ببينم. اما بر اثر يك اتفاق خوب، مربي ترك دوباره راهي ايران شد و من اين را به فال نيك مي گيرم. حضور دنيزلي در ارتش سرخ ايران را نقطه ي شروعي براي موفقيت هاي بزرگ پرسپوليس مي دانم و اميدوارم كه مسئولان سرخ پوشان نهايت استفاده را از حضور دنيزلي بكنند و اين تيم هم مانند پاس فصل پيش، زيبا بازي كردن و يا بهتر است بگويم درست و اصولي بازي كردن را ياد بگيرد حتي اگر ستاره اي هم نداشته باشد. به دنيزلي ايمان دارم و مي دانم از آن دسته مربي هايي نيست كه به ستاره هاي تيم وابسته باشد و مي تواند با بازيكنان جوان و نه چندان مطرح نيتجه هاي خوبي بگيرد و البته بازي هاي تماشاگر پسندي را ارائه دهد.

به دنيزلي ايمان دارم و اميدورام مسئولان تيم ملي فوتبال ايران هم به دور از لج بازي هايشان، نگاه جدي تري به او داشته باشند تا تيم ملي هم يك بار طعم داشتن يك مربي واقعي را بچشد.

 

+ نوشته شده در  85/05/28ساعت 23:36  توسط گیتی  | 

قدرش را ندانستیم و رفت!

وقتي آمد، نفهميديم چه بازيكني به تيم مان اضافه شده و وقتي رفت، نفهميديم چه بازيكني را از دست داديم. هميشه همينطور است. هيچ گاه قدر داشته هايمان را نمي دانيم و فقط وقتي به ارزش بازيكن مان پي مي بريم كه جاي خالي اش را در تيم احساس مي كنيم. هنگامي مي فهميم كه چه بازيكن ارزشمندي را از دست داديم كه كار از كار گذشته و  او با خاطره اي تلخ، ما هواداران بي معرفت را ترك كرده است. انگار بي معرفتي در ذات ما است و به نوعي با آن بزرگ شديم. ما هم بي معرفتيم و هم پر توقع. هميشه بهترين بودن را وظيفه ي بازيكن مي دانيم و وقتي بازيكني در تمام بازي هاي تيمش، در نقش يك فوق ستاره ظاهر مي شود، يك تشكر خشك و خالي هم از او نمي كنيم. آره، ما هواداران بي معرفت و پرتوقع پرسپوليس با ستاره هاي تيم مان خيلي بد رفتار مي كنيم و اصلا قدرشان را نمي دانيم مانند همان كاري كه با عليرضا عليزاده انجام داديم و اين عين بي انصافي است. عليزاده از تيم ما رفت. عليزاده به آبي ها پيوست. عليزاده با دلخوري از تيم ما رفت. عليزاده از دست مسئولان تيم ناراحت بود . عليزاده حق داشت از دست مسئولان پرسپوليس ناراحت باشد او حتي حق دارد از دست هواداران ارتش سرخ هم ناراحت باشد. چون نه ما هواداران و نه مسئولان با او كه يك فوق ستاره است! رفتار مناسبي نداشتيم و قدرش را ندانستيم! اما افسوس گذشته را خوردن فايده اي ندارد. رفتن عليزاده بايد درسي برايمان باشد تا ديگر اينگونه با فوق ستاره ها بر خورد نكنيم. عليزاده رفت و ديگر كاري از دست ما بر نمي آيد اما حداقل بياييد برايش دعا كنيم تا در استقلال موفق باشد همان كاري كه او در مصاحبه با ايپنا از هواداران پرسپوليس خواست.

هر جا كه هستي و در هر ساعت از شبانه روز جملات زير را بلند بلند تكرار كند تا مگر بتوانيم اندكي از دينمان را به عليزاده ادا كنيم:

1)خدايا! هيچ وقت پرتاب اوت را از عليرضا عليزاده نگير چون در آن صورت ديگر در تيم عقاب هم جايي نخواهد داشت.

2)خدايا! استقلال، تيم جديد عليزاده، تاكتيكي جز پرتاب اوت نداشته باشد تا همواره شاهد هنرنمايي اش در ميادين باشيم حتي در لباس آبي.

3)خدايا! لباس اين فصل استقلال تنگ نباشد تا عليزاده بتواند توپ را با برد بيشتري پرتاپ كند.

4)خديا! كاري كن عليزاده با استقلال در زمين هايي به ميدان برود كه جاي كافي براي دور خيزش وجود داشته باشد و گرنه آن بازي را از دست خواهد داد.

افسوس كه عليرضا عليزاده را مفت از دست داديم و خوش به حال استقلال كه چنين ستاره اي را از ما قاپيد!

+ نوشته شده در  85/05/15ساعت 22:47  توسط گیتی  | 

قلعه حیوانات

بدون مقدمه مي روم سر اصل مطلب. مي خواهي اهل كتاب باشي يا نباشي، حوصله ي خواندن داشته باشي يا نداشته باشي، سرت شلوغ باشد يا نباشد. خلاصه در هر وصعيت روحي و مالي قرار داشته باشي بايد 1200 تومان از جيب مباركت در بياوري و كتاب (( قلعه ي حيوانات ))، نوشته ي جورج اورول و ترجمه ي حميدرضا بلوچ را بخري و بخواني. 127 صفحه هم بيشتر نيست و در دو شب مي تواني تمامش كني تازه اگر حسابي جذبت كند، يك شبه تمامش كردي. داستان هم در مورد حيوانات مزرعه اي است كه تصميم مي گيرند صاحب.... شان را از مزرعه بيرون كنند و خود اختيار زندگي شان در دست گيرند.  

  

+ نوشته شده در  85/05/13ساعت 16:3  توسط گیتی  | 

وقتی که تنها خود هستی و خودت

احساس مي كني بايد كاري انجام دهي. يك كاري كه وضعيت ات را بهتر كند. اما درست نمي داني بايد چه كار انجام دهي. بالاخره بايد يكي از راه هاي موجود را انتخاب كني اما نقشه اي همراه نداري تا راه درست را نشان ات دهد. نگاهي به دور و بر مي اندازي. كسي نيست تا راهنمايي ات كند. هيچ نشانه اي هم نمي يابي تا با استفاده از آن حدس بزني، راه درست كدام است. كمد و كشوهاي ميز تحريرت را يكي يكي با دقت مي گردي. با چراغ قوه زير تختت را نگاه مي كني . حتي لاي كتاب هاي كتابخانه ات را هم مي گردي اما دريغ از يك نشانه.  به آسمان خيره مي شوي. از آن بالا هم صدايي نمي آيد. گوش هايت را خوب تيز مي كني اما باز هم صدايي نمي شنوي. انگار قرار نيست هيچ كس به كمكت بيايد و راه درست را به تو نشان دهد حتي خدا كه هميشه راهنمايت بوده است. احساس مي كني هيچ كس و هيچ چيز نمي تواند كمكي به تو بكند. تو مانده اي و راه هاي پيش رويت. نمي داني صبر كني تا كسي به كمكت بيايد يا اينكه دل را به دريا بزني و يكي از راه ها را انتخاب كني. گويا تقدير بر اين است اين دفعه نقش راهنما و نقشه را خودت بازي كني و اين بسيار سخت است.

+ نوشته شده در  85/05/10ساعت 0:48  توسط گیتی  | 

ديدار با مصطفي معين

نه اهل سياست هستم و نه سياسي مي نويسم و نه دانشي زيادي در مورد سياست دارم. اما ديروز در جلسه اي شركت كردم كه بوي سياست مي داد؛ ديدار وبلاگ نويسان با مصطفي معين. روز قبلش اردشير بهم زنگ زد و گفت كه اميد، همان دوستش كه پدرش را در سانحه ي هوايي هواپيماي C130 از دست داده، بهش sms زده و از جلسه با خبرش كرده است و درست همين جا بود كه حس كنجكاوي من دوباره بيدار شد. مي خواستم بروم ببينيم نامزدي كه به او راي داده بودم چه حرفي براي گفتن دارد و اينكه اصلا قرار است در اين نوع جلسات چه اتفاق خاصي بيافتد. چند تا از بچه هاي جلسه را مي شناختم البته اين شناخت بيشتر يك طرفه بود. آرش غفوري كه سعي مي كرد جلسه را اداره كند را چند باري در توسعه ديده بودم. يكي ديگر از بچه هاي توسعه آنجا بود اما اسمش از يادم رفته بود. پرستو دوكوهكي كه با او و مصاحبه كرده بودم و چند باري در همشهري ديدمش و بالاخره ليلي نيكو نظر كه او هم از بچه هاي همشهري بود. مجتبي سميع نژاد را هم اسمش را شنيده بودم و مي دانستم كه زندان است. اردشير مي گفت كه خيلي لاغر شده است. به جرم توهين به پيامبر زندانش كرده بودند و دليل ماندنش هم برهم زدن جو زندان و اغتشاش گويا بوده است و در حال حاضر در مرخصي به سر مي برد و معلوم نيست كه چه وقت آزاد مي شود. دردناك تر از اين هم مي شود كه نداني كبوتر آزادي چه وقت به سراغت مي آيد؟

 

   معين

 

در جلسه در مورد همه چيز حرف زدند از فيلترينگ گرفته تا تشكيل وبلاگ گروهي. از همه بالاخره يك صدايي بلند شد به جز من. البته مجتبي هم چندان مايل به حرف زدن نبود و به درخواست بچه ها چند دقيقه اي از آنچه در زندان بر او گذشته بود، حرف زد و اي كاش نمي گفت چون شنيدنش برايم بسيار دردناك بود. راستش من نرفته بودم حرف بزنم . فقط براي شنيدن رفته بودم. رفته بودم ببينم اين فرادي كه تند تند در وبلاگشان مي نويسند و از زمين و زمان شاكي هستند،‌ حرفشان چيست و مي خواهند به چي برسند؟ خلاصه اينكه از ساعت 5:30 تا 7:30 به حرف هايشان با دقت گوش كردم و به يك نتيجه ي مهم رسيدم. اكثر سياسي نويسان و همه كساني كه آنجا بودند فقط مي خواستند حرف خودشان را به كرسي بنشانند و حرف كسي را هم قبول نداشتند و شايد از اين لحاظ شبيه ورزشي نويسان باشند!

 

   سميع نژاد

 

چند نكته:

*اواسط جلسه بود كه اردشير حرف جالبي زد. گفت : " اگر معين كمي بهتر حرف مي زد، شايد الان رئيس جمهور بود."

* معين در بين صحبت هايش يك حرف خوب زد. او تاكيد بر آموزش مردم داشت و اينكه همه بايد با حق و حقوقشان آشنا باشد. البته اميدوارم اين موضوع فقط در حد حرف باقي نماند.

* كل كل هم در جلسه جايش را پيدا كرد و آخر هاي جلسه كار به رد و بدل كاغذ بين چند تا از بچه ها كشيد.

* بعضي ها مي گويند ورزش و سياست به هم شبيه هستند و كم كم مرز بينشان دارد پاك مي شود. البته اين عده پر بيراه هم نمي گويند اما به نظر من، هنوز هم ورزش پاك تر از سياست است و اميدوارم سياست پايش را از ورزش بيرون بكشد. البته فكر كنم اين يك آرزوي واهي است .

 

+ نوشته شده در  85/05/05ساعت 14:49  توسط گیتی  | 

عنوان ندارد!

يك سر به وبلاگم زدم. ديدم حدود 6 روز است كه آپ نشده. دلم مي خواست يك مطلب جديد بنويسم اما حال نداشتم. رفتم سراغ mail ام. دوستي برايم mail زده بود. به نظرم زيبا بود. براي همين، مطلب جديدم اين شد:

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

+ نوشته شده در  85/05/04ساعت 0:27  توسط گیتی  |