تبليغاتX
فوژان

فوژان

ما سر خوشان مست دل از دست داده ايم

قصه ی شیرین

دوستي به من مي گفت:" چرا شعر هاي فريدون مشيري را مي خواني؟" آن دوست اعتقاد داشت شعر هاي مشيري براي نوجوان ها است از سن و سال من گذشته است!

راستش، من با نظر دوستم موافق نيستم و شاعران را اينگونه تقسيم بندي نمي كنم اما شايد هم من هنوز نوجوانم و خودم خبر ندارم؟ اما اين را خوب مي دانم كه شعر هاي فريدون مشيري را بسيار دوست دارم و هميشه با خواندن شعر هايش، ياد آن صورت مهربان و دوست داشتني اش مي افتم.

 

قصه ي شيرين

مهرورزان زمان هاي كهن

هرگز از خويش نگفتند سخن

كه در آنجا كه ((تو)) ئي

بر نيايد دگر آواز از ((من))!

ما هم اين رسم كهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست،

بپذيريم به جان؛

هر چه جز ميل دل او،

بسپاريم به باد!

 

 

آه!

بار اين دل سرگشته ي من

ياد آن قصه ي شيرين افتاد:

 

 

بيستون بود و تمناي دو دوست.

آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني كه چو كبك،

خنده مي زد (( شيرين))؛

تيشه مي زد ((فرهاد))!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد: افسوس،

نه توان كرد ز بي دردي ((شيرين)) فرياد.

كار ((شيرين)) به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان كسي ريختن است!

كار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با كوه در آويختن است.

 

 

رمز شيريني اين قصه كجاست؟

كه نه تنها شيرين،

بي نهايت زيباست:

آن كه آموخت به ما درس محبت مي خواست:

جان، چراغان كني از عشق كسي

به اميدش ببري رنج بسي.

تب و تابي بودت هر نفسي.

به وصالي برسي يا نرسي!

سينه بي عشق مباد!

                                                                        ((فریدون مشیری))

+ نوشته شده در  85/06/28ساعت 20:54  توسط گیتی  | 

..............

چه دل انگيز است تيم مورد علاقه ات با مربگيري مربي محبوبت، يك بازي حساس داشته باشد و تو نتواني بازي را ببيني! شكنجه بد تر از اين هم مي شود كه پرسپوليس با مربيگري دنيزلي در فينال جام حذفي مقابل سپاهان به ميدان برود و تو مجبور باشي در جايي ديگر مصاحبه بگيري؟! تو اگر جاي من بودي و به جاي ديدن بازي سپاهان و پرسپوليس، بايد مي رفتي ورزشگاه حيدرنيا براي مصاحبه با قهرمان اسكواش زن ايران، چه حالي بهت دست مي داد؟ البته نا گفته نماند مصاحبه با قهرمان اسكواش برايم خيلي جالب بود اما من كه براي ديدن فوتبال مدرسه ، كلاس، دوست و خانواده  را پيچانده ام و مي پيچانم چگونه مي توانستم بي خيال فينال جام حذفي كه يك پايش دنيزلي و تيمش بود، بشوم؟!

خيلي سعي كردم ساعت مصاحبه با فوتبال تلاقي پيدا نكند اما نتوانستم. و من با كيفي بر پشت راهي ورزشگاه حيدرنيا شدم تا اولين مصاحبه ام را براي هفته نامه ي چلچراغ بگيرم. يك نيمه از بازي را داشتم مصاحبه مي گرفتم و نيمه ي ديگري هم در راه بودم البته 10 دقيقه ي پاياني را توانستم ببينم ولي چه سود كه اصفهاني ها يك امتياز با ارزش را از ما گرفتند و معلوم نيست در ديار آنها چه اتفاقي خواهد افتاد.

بر روي كاغذ، شانس آنها براي قهرماني بيشتر است اما تجربه نشان داده است كه هميشه اعداد و ارقام درست از آب در نمي آيند. با اين حساب مي توان به قهرماني پرسپوليس اميدوار بود گرچه منزل بس خطرناكست و مقصد بس بعيد.

+ نوشته شده در  85/06/22ساعت 22:24  توسط گیتی  | 

و او می رود

در يك عصر گرم تابستاني ديدمش يا شايد هم سرد. نمي دانم شايد هم نه سرد بود و نه گرم. البته سردي و تابستان هيچ وقت در كنار هم نمي آيند. درست نمي دانم اما هر چه كه بود، عصر بود. داشتم مي گفتم در يكي از عصر هاي تابستان بود كه ديدمش. در جايي كه هيچ وقت گذرم به آنجا نيافتاده بود و البته شايد ديگر هم نيافتد. به صورت اتفاقي سر و كله ام آنجا پيدا شده بود البته شايد هم برنامه اي از پيش تعيين شده بود . برنامه اي كه او را ببينم. او را ببينيم تا شايد روزي خودم هم را ببينم و يا اينكه او را ببينيم تا كمتر خودم را ببينم. درست نمي دانم فقط يادم هست او را در يك عصر تابستاني ديدم. ساده بود و ساكت . صدايي از او در نمي آمد اما چشمانش جور زبانش را هم مي كشيد. نگاهش برق خاصي داشت و با من حرف ها زد. دوست داشتم تا آخر شب بنشينم و تك تك فركانس هايي كه از سويش به طرفم مي آمد را جذب كنم و به واژه تبديلش كنم اما ديگر زمان رفتن رسيده بود. من بايد مي رفتم تا نگراني هاي مادرم شروع نشده بود و او هم بايد مي رفت تا در آشيانه اش آرام بگيرد.  آن عصر تابستان، اولين و آخرين باري بود كه ديدمش و از نگاهش چيز ها خواندم. بعد از آن، فقط از طريق دنياي مجازي با او در ارتباط بودم بدون آنكه نگاه گيرايش را ببينم اما هر كلمه اي كه بر روي صفحه ي مسنجر تايپ مي كرد، برايم حكم همان نگاه را داشت. كلماتي كه پايشان را فراتر از سلام و احوالپرسي نمي گذاشت اما هر چه بود براي من كه از زمين تا آسمان با او فاصله داشتم، غنيمت بود. نمي دانم كدام يك از ما در زمين بوديم و كدام يك در آسمان اما حتم دارم فاصله مان در همين حد بود و يا شايد هم بيش تر. او در جايي ديگر سير مي كرد و من در جايي ديگر اما نمي دانم چرا احساس نزديكي به او مي كردم و گمان اين بود كه سالهاست مي شناسمش.

امروز كه پاييز محكم به در مي كوبد و مي خواهد هر چه سريعتر برگ هاي درختان را زرد كند، او دارد مي رود. مي گويد راه خيلي نزديك است اما براي من چه فرق مي كند؟ او دارد مي رود ، حتي از دنياي مجازي. پس راه خيلي دور است. مي گويد زود بر مي گردد اما از كجا معلوم سر قولش بماند؟ شايد رفت و تا چند ماه يا سال ديگر هم پيدايش نشد. شايد اهالي جايي كه مي رود به رمز چشمانش پي ببرند و مجذوب نگاهش شوند. آن وقت ديگر محال است بگذارند به اين زودي ها برگردند. آخر، آنها چه مي دانند كه من اينجا در دنياي مجازي منتظرش هستم تا بيايد و دوباره با كلماتش جادويم كند. اگر هم بدانند فرقي هم نمي كند چون تا به حال چشم به راه نبوده اند كه بفهمند چقدر دردناك است شايد آنها هم طمع تلخ چشم انتظاري را چشيده باشند و زود مسافر من را راهي كنند. نمي دانم.

نمي دانم كجا مي رود و كي برمي گردد اما اميدوارم با شروع بهار، وقتي كه طبيعت دوباره جان مي گيرد، برگردد و دوباره صداي زدن روي دكمه هاي كيبوردش را بشنوم گرچه فاصله مان زياد است.

* اين، يك متن عاشقانه نيست.

+ نوشته شده در  85/06/17ساعت 20:48  توسط گیتی  | 

خرد جمعی و انتخاب کاپیتان

كي مي گه تيم قلعه نوعي و رفقا چشم و گوش بسته از تفكرات برانكو و هم انديشانش پيروي مي كنه بدون اينكه خودش داراي نوآوري باشه؟ پس نقش خرد جمعي اين وسط چي مي شه؟ فكر كردين خرد جمعي كشكه كه فقط نظاره گر تقليد صرف ژنرال از پروفسور باشه؟ نخير، اين طوري ها هم نيست. خرد جمعي واسه خودش كسيه و كلي هم تفكرات نو داره. مثلا يكي از همين تفكرات نو اش از زبان ناصر ابراهيمي، پيرمردي كه زياد مي دونه، بيان شد. قبل از اينكه تيم ملي ايران را ترك كنه در فرودگاه مهر آباد به خبر نگار ايپنا در مورد انتخاب كاپيتان تيم ملي واسه بازي مقابل كره جنوبي چنين گفت يار غار پروين: " از ميان واجدين شرايط براي انتخاب شدن به عنوان كاپيتان يعني رحمان رضايي ، مهدي مهدوي كيا ، وحيد هاشميان ، علي كريمي و محمود فكري كادر فني يك نفر را كه از لحاظ سني و تعداد بازيهاي ملي ارجح‌تر باشد انتخاب مي‌كند و مطمئن باشيد به اين تصميم هيچ كس معترض نخواهد بود."

خدايي، وجدانا شما كه سرتون تو حسابه و تيم هاي ديگر دنيا را هم زير نظر دارين، بگيد تا حالا ديدين در تيمي اينطوري كاپيتان انتخاب كنند ؟ يعني اينكه واسه هر بازي يك كاپيتان جديد؟ صادقانه بگيد نديد ديگه. به ذهن بزرگترين مربيان دنيا هم نمي خورد كه چنين سيستمي را در تيمشون پياده كنن. البته فكر نكنم اين ايده ي نو از ترواشات مغزي قلعه نوعي يا ابراهيمي و پيرواني باشه. اينا گروه خونيشون به اين چيزا نمي خوره. غلط نكنم كار،‌ كار خرد جمعيه. اصن خرد جمعي واسه همين چيزا تشكيل شد. ديدن تو تيم ملي صفا و صميميت كم شده، اومدن فكر كردن(!) و به اين نتيجه رسيدن واسه هر بازي يه نفر كاپيتان شه تا بچه ها همه تو اينكار سهيم باشن و كسي رنجيده خاطر نشه. البته پياده كردن اين سيستم يه معني ديگه هم داره. با اين سيستم نشون دادن كه كاپيتان ثابت تيم ملي فقط دايي بود و اين شد مشت محكمي بر دهن هر كي ضد داييه.

 

+ نوشته شده در  85/06/09ساعت 15:39  توسط گیتی  | 

مردیم از این همه فرهنگ

به طور حتم مي دانم شما دوستان عزيز به فرهنگ غني ايراني اعتقاد راسخ داريد و نيك مي دانيد مردم ايران زمين از اين لحاظ از ديگر جهانيان برترند اما وظيفه خود مي دانم گوشه اي از اين فرهنگ غني را كه به احتمال زياد خود شما در طول روز بارها و بارها ديده ايد، برايتان شرح دهم.

امروز، براي گزارش جديدم زنگ زدم روزنامه كه يكي از بچه ها، خبر جالبي بهم داد. در تونل رسالت كه چيزي حدود 10 سال براي ساختش طول كشيد، كپسول هاي آتش نشاني گذاشته اند اما مدت زيادي در اين طول ماندگار نشده اند و توسط چند تن از با فرهنگ ترين شهروندان تهراني به سرقت رفته اند. در اين جاست كه اين جمله ذهنمان را معطوف به خودش مي كند: " فرهنگ نزد ايرانيان است و بس"


هر كسي در زندگي اش آرزوهايي دارد كه بعضا دست نيافتني هستند. من هم به عنوان عضوي از مخلوقات خدا آرزويي داريم كه گويا در گروه دست نيافتني ها قرار مي گيرد. بارها بارها دست به سوي آسمان دراز كرده ام از اوستا كريم خواسته ام تا نسل فرزاد حسني، مجري اي كه فكر مي كند خيلي با حال است و با سواد، را مانند دايناسور ها منقرض كند اما نمي دانم چرا هر روز بيش از ديروز اين موجود منفور را در تلويزيون مي بينم.


بدون شرح
+ نوشته شده در  85/06/06ساعت 22:25  توسط گیتی  | 

تا دیر نشده فکری کنید

شايد براي كساني كه عاشق نيستند،‌ تماشاي فوتبال از جعبه ي جادويي با حضور در ورزشگاه فرق چنداني نداشته باشد اما براي ما جماعت عاشق فوتبال از زمين تا آسمان فرق مي كند. ما كه از همان بچگي با عشق به فوتبال بزرگ شديم، تنها زماني كاملا از ديدن اين ورزش پر هيجان لذت مي بريم كه فارغ از امواج مغناطيسي، به تماشايش بنشينيم. مخصوصا وقتي كه تيم ملي بازي دارد، ديدن بازي كبوتران سفيد مان از تلويزيون و با گزارش بعضي از گزارشگران بي ذوق هيچ لطفي ندارد. هنگامي كه سفيد پوشانمان به ميدان مي روند، دوست داريم اينقدر تشويق شان كنيم كه شب موقع خواب از درد دست خوابمان نبرد يا اينكه 90 دقيقه با تمام قوا فريادشان بزنيم كه تا چند روز صدايمان در نيايد. اما افسوس كه هيچ گاه مجال چنين كاري را به ما ندادند و ما خانم هاي عشق فوتبال مجبوريم در چهار ديواري خانه مان حبس شويم و از لذتي كه مردان ايراني از ديدن فوتبال در استاديوم مي برند، محروم شويم .

و امروز، دوباره قرار است محروم شويم. البته اين محروميت شامل حال جامعه ي زنان ايران نمي شود. اين محروميت، محروميتي ملي است. يكي از كارگردانان ايراني براي اسكار خيز برداشته اما مشكلي سد راهش قرار گرفته است. جعفر پناهي با فيلم آفسايدش كه محورش ورود خانم ها به استاديوم آزادي است، نيم نگاهي به اسكار دارد و به اعتقاد بسياري، فيلمش پتانسيل دريافت اين جايزه جهاني را دارد. آفسايد براي اينكه به اسكار نزديك شود بايد اكران شود و براي اينكار كمتر از 20 روز باقي مانده است.

تنها كمتر از 20 روز باقي مانده است تا سينماي ايران خودش را به نحو شايسته اي به جهانيان نشان دهد. زمان زيادي براي پناهي نمانده است كه خودش را به سينماي جهان معرفي كند. ثانيه ها مثل برق براي آفسايد در حال سپري شدن است.

بايد فكري كرد. قبل از اينكه دير شود، بايد فكري كرد. بايد چاره اي انديشيد تا روياي شيرين اسكار تبديل به كابوس نشود.

+ نوشته شده در  85/06/02ساعت 18:55  توسط گیتی  |