تبليغاتX
فوژان

فوژان

ما سر خوشان مست دل از دست داده ايم

بابت یه گیم هم ممنونیم

وقتي واژه اي مثل (( سطح توقع بالا )) يا ((انتظار زياد )) را مي شنوم، حالم بد مي شه و دلم مي خواد تك تك موهاي سرمو بكنم ( البته اگه مي شد، موهاي كسي را كه اين حرف را زده، مي كندم. ) اين نوع واژه ها هم در ورزش به خصوص فوتبال كاربرد زيادي داره. چه در ورزش هاي گروهي و چه در ورزش هاي فردي، وقتي شكست مي خورن و يا افتضاح بازي مي كنن، از اينها حرفا زياد مي زنن كه نمونه ي بارزش بعد از جام جهاني فوتبال بود. مردم ورزش دوست ايران را مثل يه بچه ي 3 ساله فرض مي كنن كه فقط دلش مي خواد تو بازي هاش برنده باشه و اصن به اين فكر نمي كنه كه زورش به برد مي رسه يا نه. البته خودشون هم مي دونن كه اين چيزا همه اش يه سري توجيه احمقانه است و گرنه، نه ما اون بچه هستيم كه فقط برد مي خوايم، هر چند غير منتطقي باشه، و نه رقيبامون در نقش بزرگتر بچه ظاهر مي شن و به خاطر اينكه تو ذوق بچه نخوره، بد بازي مي كنن. iran&italy

تو دوره اي كه ما را احمق فرض مي كنن و هر جور توجيهي را به خوردمون مي دن، به نظرم هواداران ورزش منطقي اي داريم كه خيلي خوب مي تونن شرايط تيم شون و حريف را بررسي كنن و بگن حقمون برد بوده يا باخت. اگر هم نيازي به مثال بارز دارين، مي تونين  نظر هر كسي كه واليبال را دنبال مي كنه بعد از باخت ايران به ايتاليا را بپرسين. شك ندارم كه همه شون نه تنها بابت همون يه گيمي كه از ابر غول واليبال جهان گرفتيم، ممون بچه ها هستن بلكه كلاشون را هم واسه ي 5 امتياز سرويسي كه محمد كاظم از لاجوردي پوشان گرفت، 3 متر بالا انداختن.

آره، اميرحسيني، پيمان اكبري، محمد منصوري، علي نادي، بهنام محمودي ومحمد تركاشوند شاهكار كردن كه يه گيم از ايتاليا گرفتن. ايتاليايي كه مستر آنجلو و في را داره. ايتاليايي كه تا حالا نفس خيلي از تيم را گرفته. و بچه هاي ما فوق العاده بودند كه تونستن واسه يه گيم نفس اونا را بگيرن و تونستن 25-21 تو گيم دوم برنده باشن. بچه هاي ما كه تجربه ي جهاني شون خيلي كمه، تونستن با بازي خوبشون تحسين پاسور، کاپیتان و مربی ایتالیا را جلب كنن. بچه هاي ما كار بزرگي انجام دادن و اين اغراق نيست. گرفتن پوئن از ركوردار قهرماني ليگ واليبال جهاني خيلي سخته چه برسه به گرفتن يه گيم اونم واسه ما كه تو جهان واليبال، تجربه ي يه بچه ي 3 ساله را داريم.

خلاصه اينكه، ما ها خوب مي دونين سطح تيم هامون و تيم هاي رقيب در چه حد واسه همينه كه به خاطر گرفتن يه گيم از ايتاليا اينقدر خوشحاليم.

+ نوشته شده در  85/08/29ساعت 20:1  توسط گیتی  | 

نازنینم! الان وقتش نیست

نه، الان وقتش نيست. من هنوز آماده نيستم و نمي توانم استقبال گرمي از تو بكنم. استقبال گرم كه چه عرض كنم، شايد بيايي و تازه موقع رفتنت متوجه حضورت شوم. هنوز خيلي كارها مانده كه بايد انجام بدهم و تو هم براي آمدن عجله داري. نيا، خواهش مي كنم نيا. من حتي وقت ندارم براي آمدنت به سر و وضعم برسم. دوست ندارم ملاقتمان به شكل بدي صورت گيرد. مي داني چيست؟ مي خواهم همه چيز را براي يك ديدار رويايي آماده كنم اما قبلش بايد به يك سري از كارها برسم. بايد به آنها سر و سامان بدهم تا بتوانم از لحظه لحظه ي حضورت لذت ببرم. بعد از اين، نوبت خودم است. قشنگ ترين لباسم را مي پوشم و خوش بو ترين عطرم را مي زنم . مي خواهم مو هايم را رنگ بزنم و مانند جديد ترين مدل كوتاه شان كنم. خانه را هم چنان تميز مي كنم كه از تميزي برق بزند و گل هاي مورد علاقه ات را در گلدان مي گذارم. و آن وقت است كه يك ديدار رويايي رقم مي خورد و از كنار هم بودنمان نهايت لذت را مي بريم.

پس، فعلا قيد آمادن را بزن تا بتوانم مقدمات يك چنين ملاقات با شكوهي را مهيا كنم. از دستم ناراحت نشو. دلم نمي خواهد تو را هم مانند قبلي ها به همين راحتي از دست بدهم. تو برايم با بقيه فرق مي كني و خودت هم خوب مي داني كه چقدر دلتنگ ات هستم اما مي خواهم شروع ما با همه ي شروع ها متفاوت باشد، براي همين به من فرصت بده. قول مي دهم، قسم مي خورم. به همان خدايي كه آن بالاست، قسم مي خورم كه وقت آمدنت همه چيز آماده باشد. فقط به من مهلت بده.

نمي خواهم برنجانمت اما باور كن كه شب ها همه اش كابوس مي بينم. خواب مي بينم كه تو آمده اي و من هنوز آماده نيستم. رويت را بر نگردان، آمدن ات كابوس نيست اما وقتي در كنار آماده نبودنم قرار مي گيرد، از كابوس هم وحشتناك تر مي شود. من تحت فشارم و تو در هزاران كيلومتر دور تر از من، فكر مي كني كه برايم اهميت نداري اما قسم به تمام زيبايي هاي دنيا، بدون تو ديگر دنيا برايم اهميتي ندارد. براي همين هم با وسواس خاصي دارم همه چيز را تغيير مي دهم، حتي دنياي كوچك اطرافم را.

مي دانم در عرض يك چشم به هم زدن مي تواني خودت را به من برساني اما اين كار را نكن. از تو خواهش مي كنم كه نيايي. من كه به خاطر آماده نبودنم در گذشته بارها تنبيه شدم، اين دفعه نمي خواهم تو را به همين راحتي از دست بدهم. درست است كه تو هميشه آماده اي اما بد نيست به فكر من هم كه از تو خيلي ضعيف تر و ناتوان ترم باشي. بفهم كه دوستت دارم و زندگي ام با وجود تو معني پيدا مي كند اما باور كن الان شرايط مناسبي براي ديدار من و تو نيست.

فرداي نازنينم! نيا. آخر به چه زباني بگويم كه هنوز با ديروز اتمام حجت نكرده ام و امروزم هم روي هواست.

+ نوشته شده در  85/08/27ساعت 16:39  توسط گیتی  | 

تاثیر گذارترین معلم عمرم

اگر فردا آزمايشگاه شيمي معدني با يك استاد عنق و بد اخلاق كه بچه ها را سر اشتباه شون مسخره مي كنه و سريعا منفي مي ده، داشتي و اگر اين بار نوبت تو باشه كه گزارش كار بنويسي و اگر تمام برگه های دفعه ي پيش را گم كرده باشي، چه كار مي كني؟ اگر چيزي به ذهنت رسيد، به من هم بگو. ثواب داره.

براي اين مشكلم كه قد كوه دماوند شده برام، داشتم لاي كتاب ها و جزوه هاي شيمي كنكورم مي گشتم تا مگر چيز به درد بخوري براي فردا پيدا كنم اما به جاي اسيد بوريك و بوراكس، يه مشت خاطره پيدا كردم. تك تك كتاب هاي شيمي انديشه سازان را ورق زدم. همه ي تست ها را زده بودم اونم نه يك بار بلكه 2 بار . چه سالي بود اون سال. همه اش دلم مي خواست شيمي بخونم، انگار نه انگار كه دانش آموز رياضي بودم و درس هاي واجب تري هم براي خوندن بود. از همون اول دبيرستان به شيمي علاقمند شدم اما اين علاقه به يكباره تو سال كنكور، دو برابر... نه ... 10 برابر .... نه .... 100 برابر ... نه .... بلكه هزار برابر شده بود يا شايد هم بيشتر.

chemi

دليل اين علاقه هم ساده بود. يه معلم شيمي كه پشت سرش حرف زياد بود اما من چيزي جز احترام از اون نديدم. يه معلم كه خلاصه مي شد تو شيمي و با چنان انرژي اي درس مي داد كه انگار چيزي مهمتر از اين درس تو دنيا وجود نداره. اينقدر شيرين و خوب درس مي داد كه هيچ وقت از اينكه از ساعت 6:30 تا 10 شب سر كلاسش مي نشستي، خسته نمي شدي. كتاباش هم مثل درس دادنش بود. اين معلم من كه اول اسمش بهمن بازرگانيه تمام توانش را به كار مي برد تا شيمي را كامل به شاگردانش ياد دهد و از اينكه كسي درس نمي خوند، شاكي مي شد. به نظرم يكي از معدود معلم هاي كنكور بود كه هر چي پول مي گرفت، حقش بود. آخه فوق العاده درس مي داد و اگر كسي با وجود او درصد شيمي را كم مي زد، تقصير خودش بود مثل من كه هيچ وقت رويم نشد بروم پيشش و بگويم، شيمي زدم 63 درصد.

اين روزا كه نسبت به شيمي بي مهري مي كنم، خيلي دلم مي خواست بازم معلمم مي شد و دوباره عاشق پيچيدگي هاي اين درس مي شدم. 2 ساله دارم دانشگاه درس مي خونم اما استادي مثل اون نديدم. شايد واسه همينه كه شيمي خونم ته كشيده. اي كاش يه بازرگانيه ديگه بود كه در نقش كاتاليزور وارد مي شد و دوباره مي شدم همون شيمي دوست قديمي.

پ.ن: مي دونم كيفيت عكسم افتضاحه اما خيلي دلم مي خواست يه عكس ازش مي ذاشتم.

+ نوشته شده در  85/08/21ساعت 18:17  توسط گیتی  | 

4 خط از دربی سرخابی ها

خوشحالم چون بعد از مدت ها يك بازي قشنگ ديدم.

خوشحالم چون برنده ي دربي بزرگ پايتخت، پرسپوليس بود.

خوشحالم چون دنيزلي باز هم نشان داد كه چه مربي بزرگي است.

خوشحالم چون صمد ثابت كرد كه مربي نيست.

 

+ نوشته شده در  85/08/12ساعت 18:14  توسط گیتی  | 

با فروغ پیش از دربی!!!

فردا دربي بزرگ پايتخت است. همه هيجان زده هستند. انگار بايد در مورد فوتبال نوشت آنهم از نوع قرمز و آبي اما حوصله ي نوشتن در اين مورد را ندارم و به جايش يك شعر از فروغ مي نويسم. ( چه بي ربط،نه ؟ )

اندوه پرست

كاش چون پائيز بودم..... كاش چون پائيز بودم

كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم

برگ هاي آرزو هايم يكايك زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد مي شد

آسمان سينه ام پر درد مي شد

ناگهان طوفان اندوهي بجانم چنگ مي زد

اشك هايم همچو باران

دامنم را رنگ مي زد

وه.... چه زيبا بود اگر پائيز بودم

وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم

شاعري در چشم من مي خواند....شعري آسماني

در كنارم قلب عاشق شعله مي زد

در شرار آتش دردي نهاني

نغمه ي من....

همچو آواي نسيم پر شكسته

عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته

پيش رويم:

چهره ي تلخ زمستان جواني

پشت سر:

آشوب تابستان عشقي ناگهاني

سينه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگماني

كاش چون پائيز بودم..... كاش چون پائيز بودم

+ نوشته شده در  85/08/11ساعت 23:4  توسط گیتی  |