تبليغاتX
فوژان

فوژان

ما سر خوشان مست دل از دست داده ايم

امپراطور! تو هم آلوده شدی؟

فوتبال مدیا: فصل پیش که آمدی، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم. البته حق هم داشتیم؛ به هر حال داشتن یک سرمربی که رنگ 3 جام جهانی را به خود دیده بود، کم چیزی نبود. اواسط فصل، شادی مان بیشتر هم شد؛ چون علاوه بر دانش فنی، ادبیات خاصی را هم به همراه خود آورده بودی.
انتهای فصل که رسید، شادی مان دو چندان شد، اما نه تنها به خاطر قهرمانی در لیگ برتر، بیشتر به این دلیل که تاثیری مثبت، هر چند کم، بر روی ادبیات فوتبال ما گذاشته بودی. برای همین، رفتنت خیلی غم انگیز بود، حتی برای «غیر فوتبالی» ها.
هنگامی که قرار شد، دوباره بیایی، خوشحالی مان با تعجب همراه شد. امپراطور که در تصمیم رفتنش، بسیار قاطع می نمود، برگشت. آنهم در شرایطی که کاشانی، همراه قدیمی اش، دیگر در تیم نبود. 
از اینکه دوباره با ما بودی، از خوشحالی سر از پا نمی شناختیم اما مگر «تعجب» دست از سرمان بر می داشت؟! آنقدر قاطعانه خداحافظی کرده بودی که پشت سرت غم نامه ها نوشتند؛ حتی تو را با «بازرگان» مقایسه کرده بودند. پس طبیعی بود، در اوج خوشحالی از این اتفاق متعجب شویم.
سعی هم کردیم این «تعجب» را در نطفه خفه کنیم اما راه به جایی نبردیم. هرگاه به سوال های برآمده از این ماجرا فکر می کردیم، سوال دیگری متولد می شد. تا اینکه به ناچار منتظر ماندیم تا «گذشت زمان» جواب سوال هایمان را بدهد.
و زمانی طول نکشید که پشت تریبون «نود» به سوال ها جواب دادی، البته در ظاهر! درست در این زمان بود که غم جای خوشحالی و تعحب مان را گرفت. « غمی» که هزار بار حزن انگیز تر از « غم رفتنت» بود.
وقتی که رفتی، ناراحت از دست دادن مربی ای بودیم که هم کلاس فنی اش بالا بود و هم کلاس صحبت کردنش.
اما بعد از صحبت هایت در نود، ناراحت بودیم از اینکه در عین وصال از دست داده بودیمت! شاید کمی اغراق چاشنی کلام مان شده است و شاید هم به جاده خاکی زده ایم و در کل اشتباه می کنیم. اما وقتی که از دلایل برگشتنت می گفتی، احساس عجیبی به ما می گفت، صادقانه حرف نمی زنی. تصور کردیم، دیگر امپراطور رک گو فصل پیش ما نیستی.
اما این، تنها دلیل غمگین شدمان نبود. چیزی که بیشتر از همه آزارمان داد، این بود که در طول یک سال گذشته، چقدر اشتباه فکر می کردیم، موجی مثبت – در زمینه اخلاقی – در فوتبال کشورمان راه انداخته ای. نگو، پیش از اینکه مربیان از تو تاثیر پذیرند، تو از آنها الگو برداری کرده بودی. و در حالیکه فکر می کردیم واکسینه هستی، آب گل آلود فوتبال ایران، تو را هم آلوده کرد.
+ نوشته شده در  87/05/19ساعت 2:50  توسط گیتی  | 

یادگار زریران، یادی از قهرمانان حماسی

«یادگار زریران»، نام نمایشی است که «قطب الدین صادقی» از تیرماه بر روی صحنه برده است. یادگار زریران داستان یکی از بزرگترین و پرافتخارترین کهن قهرمانان حماسی ایرانی به نام زریر است. این قهرمان حماسی در جنگی بین ایرانیان و تورانیان کشته می شود و بستور، فرزند خردسال زریر از سرداران نامدار ایران شاهد کشته شدن پدرش به دست سپاه توران است. او به خونخواهی پدر با وجود سن کم و مخالفت اطرافیان به میدان جنگ می‌رود و پس از دیدن جسم بیجان پدر به مبارزه با دشمن می‌پردازد و روح پدر نیز حامی وی در میدان مبارزه است. در این مبارزه که یک روز طول می کشد، بستور یادگار زریران7 ساله، 6 دهه بزرگ می شود و موفق می شود سپاه تورانیان را از پای درآورد و در نهایت به فرمان پدر، یک گوش، یک چشم، یک پا و یک دست «ارجاسب»، پادشاه تورانیان را از او می گیرد و این پادشاه را سوار بر خری بی دم به دیارش می فرستد.

تا اینجا، شاهد تئاتری بودیم که یکی از داستان های کهن را به نمایش می گذاشت و باید گفت صادقی و بازیگرانش به بهترین نحو این کار را انجام دادند و من به خصوص از بازی «ناصر عاشوری» (بستور کودک) خیلی لذت بردم.

اما در 5 دقیقه آخر نمایش، احساس کردم تفکر صادقی وارد جریان شده است و آنچه می دیدیم، حرف نهایی این کارگردان از اجرای این نمایش بود. هنگامی که بستور مسن کارش را به اتمام رساند، در یک لحظه متوجه شد که هیچ کس زنده نمانده است و احساس تنهایی غم انگیزی کرد. برداشت من بیننده این بود، بستور که هنگامی بچه بود و شور و شوق جنگ داشت، از اینکه در این راه قدم گذاشته است، بسیار ناراحت بود. او ناراحت بود از اینکه چرا تمام عمرش را در جنگ گذراند و هیچ چیز از گذران زندگی نفهمید. و من فکر می کنم این قمست از نمایش، حرف صادقی را مبنی بر اینکه این نمایش " ادای احترام نمادین به کسانی است که عمر خود را در مبارزه سپری کردند و بدون آنکه به خود فکر کنند، پیر شدند. "، با آخر نمایش در تضاد است.

اما کار، در اینجا تمام نمی شود و وقتی بستور پیر در جستجوی پدرش از صحنه خارج می شود، به ناگاه کودکی در لباسی امروزی و با در دست داشتن اسلحه ای مدرن وارد صحنه می شود و دنبال پدرش می گردد. در نهایت این پسر کنار درختی می نشیند و به پدرش می گوید که تا وقتی برگردد، منتظر می ماند.

در این هنگام، تنها چیزی که به ذهن من خطور کرد، این بود که کارگردان دارد تکرار تاریخ را نشان می دهد و بعد از صحبتی که بعد از پایان نمایش با او داشتم، این حرف را تایید کرد.

و اما نمی دانم چرا یکی از تماشاگران تئاتر، این نمایش را تمثیلی از فلسطین می دانست.

پ.ن۱ : به کسانی که این نوع نمایشنامه ها را دوست دارند، حتما پیشنهاد می کنم، این تئاتر را ببینند چون بسیار زیبا کار شده است.

پ.ن۲: پسر خوب، دختر خوب! تو که دوست داری دست دور گردن دوست دختر / پسرت بندازی و هر و هر بخندی، برای چی می آیی تئاتر؟؟؟؟؟؟؟ تو که اینقدر شعور نداری، به بیننده کنار دستی ات احترام بگذاری و با سکوتت اجازه دهی، از نمایش لذت ببرد، برای چی بی خود 4 هزار تومان خرج می کنی؟؟؟؟؟ تو و دوستای کم عقل تر از خودت که تا آخر تئاتر دست از لودگی برنداشتی، بی خود می کنی، آرامش دیگران را برهم می زنی. و جالب این جا بود که از صحبت هاتون مشخص بود که از دوستان بعضی از بازیگران این نمایش هستید!

پ.ن۳: عکس از رضا معطریان - سایت ایران تئاتر

+ نوشته شده در  87/05/16ساعت 21:24  توسط گیتی  |