تبليغاتX
فوژان

فوژان

ما سر خوشان مست دل از دست داده ايم

کرایه تاکسی

هی رفیق! اونقدرا هم که فکر می کنی، روزگار بدی نداریم. تازه اوضاع از اون چیزی که فکر می کردی، بهتره. نهایت حقی که ازت خورده شده، " کرایه تاکسی" ست. حالا اینو مقایسه کن با مردم بعضی کشور ها که حق شون کرور کرور می ره تو قوطی.

فکر کن، ما نگران گرونی و مسکن و جنگ و آزادی بیان و دولت مردای تحصیل کرده قلابی و دولت مردایی که معلوم نیست سرمایه شون رو  از کجا اوردن و جنگای زرگری سیاستمداری که فکر همه چی هستن به جز مردم و ... نیستیم و شب با خیال راحت سر رو بالش می ذاریم و می دونیم فردا چی در انتظارمون هست.

اینقدر هم مردم آگاه و روشنی هستیم که نمی ذاریم یه اپسیلون از حق مون رو بخورن. تا راننده تاکسی ۵۰ تومن بیشتر بگیره، باباش رو می یاریم جلو چشاشو روز خودمون و خودتون و خودشون رو به گند می کشیم. تازه بعضی از این راننده ها هم واسه اینکه از احقاق حق، عقب نمونن، تا اونجایی که گردن شون کلفت، بیشتر کرایه می گیرن.

می بینی، شتر رو گم کردیم و دنبال " سردوز" ش می گردیم!

+ نوشته شده در  87/08/27ساعت 21:54  توسط گیتی  | 

دست هامان

دستهامان

نرسيده ست به هم ...



از دل و ديده ، گرامی تر هم

آيا هست ؟

- دست ،

آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

دست !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .



هر چه حاصل كنی از دنيا ،

دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!



شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .



در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

دست كه هست !



بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !



وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است !



دست در دست كسی ،

يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛



لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !



چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،



خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !



بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

                                                              « فریدون مشیری »

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 10:58  توسط گیتی  | 

آره دیگه!

آره دیگه، درست وقتی فکر می کنی، کنترل همه چی تو دستات، می بینی اشتباه کردی. تازه اگه عمیق تر شی، می بینی، اصولا یه فرمون پلاستیکی دستت تا باهاش تاتی تاتی کنی.

آره دیگه، وقتی احساس می کنی، همه چی بر وفق مراد توست و آسمون آبی آبیه، می فهمی که شماره چشت ۲-۱نمره رفته بالا و تو اون لکه های خاکستری تو آسمون که روز به روز هم دارن گنده تر می شن رو ندیدی.

آره دیگه، وقتی داری از تعجب شاخ در میاری که چطور روزگار داره همه جیز رو با هم بهت می ده، به پشت سرت نگاه می کنی و می بینی یه چیزایی رو ازت گرفته تا داره چیزای جدید بهت می ده. اینجوری می شه که شاخات تا شعاع ۲-۱ سانتی تو مغزت فرو می ره و تا مدت ها هم سوزش رو احساس می کنی.

 

+ نوشته شده در  87/08/13ساعت 11:35  توسط گیتی  |