تبليغاتX
فوژان

فوژان

ما سر خوشان مست دل از دست داده ايم

در را به رویت می گشایم اما نه مانند گذشته!

نازنینم، کم کم داری برایم تبدیل به عادت می شوی. می دانم، برای شروع، جمله بی رحمانه ای بود، اما نه بی رحمانه تر از این حقیت تلخ که طراوت و زیبایی ات دارد به زیر پوست زمخت عادت می رود.

حتم دارم اگر سهراب سپهری زنده بود، نام تو را با واژه زندگی در این شعر عوض می کرد:« زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود» البته دیگر خانه هایمان طاقچه ای هم ندارد که بازی شاعرانه با آن بکنیم.

تو بگو، ما چه نشان از گذشته داریم که توقع داشتن طاقچه از خانه داشته باشیم؟! گویا ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا من و تو لب طاقچه عادت از یاد گذشته برویم! و اگر فروغ امروز بود، دلش برای ما می سوخت نه باغچه.

خوش به حال باغچه که نه با عادت جمع می شود و نه با فراموشی. تنها ما هستیم که به فراموش کردن یا شاید فراموش شدن، عادت می کنیم.  اگر چیزی یا کسی هم برای مان عادت شود، فراموشش می کنیم، در لا به لای روزمرگی ها! پس به فروغ بگویید، قلب ما به جای باغچه ورم کرده است، البته نه در زیر آفتاب، بلکه پشت دیوار عادت!

و حدس می زنم، شاملو با قلبی ورم کرده از دنیا رفت که اگر عکس این بود، داد «بهار ِ منتظر بي‌مصرف افتاد! » را سر نمی داد و نمی گفت: « بهار آمد، نبود اما حياتي/ درين ويران‌سراي محنت‌آور/ بهار آمد، دريغا از نشاطي/ که شمع افروزد و بگشايدش در! »

بهار! تو که چشم انتظار پشت در نشسته ای، توقع نشاط از صاحب خانه نداشته باش و شمعی هم از ما نخواه که چند صباحی ست شمع هایمان، خرج امامزاده ها می شود تا بلکه به قول حافظ : « از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان/ باشد کزان میانه یکی کارگر شود»

اما بدان، در را به رویت می گشایم، چون هنوز بستن در به رویت برایم عادت نشده است!

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 14:45  توسط گیتی  | 

باید «زن سیاست» می شدم

معلم سوم دبستانم، هر 2 ماه یک بار از طریق رای گیری مبصر کلاس را انتخاب می کرد. قضیه به این صورت بود که هر نفر اسم دونفر را بر روی کاغذ می نوشت و در آخر، دو نفری که بیشترین رای کلاس را آورده بودند، به عنوان مبصر انتخاب می شدند. در یکی از این دوره ها، ذهن پلیدم شروع به کار کرد! در روزی که قرار بود، رای گیری انجام شود، به صورت چهره به چهر مغز اکثر بچه های کلاس های را شستشو دادم تا به من رای دهند. با تعدادی قرار گذاشتم که به همدیگر رای بدهیم – توجه داشته باشید که من حق 2 رای داشتم و یکی از رای ها را هم به خودم می دادم اما با حدود 20 تن از همکلاسی هایم چنین قراری گذاشتم! – به تعداد دیگری هم یک سری وعده و وعید فکر می کنم دادم. نتیجه تلاش هایم این شد که با تعداد رای بسیار بالایی( دیگر کسی در طول سال به اندازه من رای نیاورد) به عنوان مبصر کلاس انتخاب شدم و 2 ماه ریاست کردم! در هنگامی که مبصر بودم، آتشی سوزاندم که داشت به جریمه سنگینی ( جریمه از نوع نوشتنی) برای تمام بچه های کلاس ختم می شد. بنابراین بعد از اتمام دوره، معلمم تصمیم گرفت 2 تن از بچه مظلوم های کلاس را تا آخر سال، به عنوان مبصر انتخاب کند. این اتفاق برایم بسیار ناخوشایند بود و بیش از 2- 1 ماه نتوانستم تحملش کنم. بنابراین دوباره شروع به مخ زنی بچه های کلاس کردم! به آنها حقوق از دست رفته شان (!) را یادآور شدم و قبولاندم که نهایت بی انصافی است که آن دو مبصر تا آخر بمانند. در آخر که توانستم بچه ها را با خودم همراه کنم، به سراغ معلم رفتم و اعتراض کردم. نتیجه این بار هم خوب بود و دوباره برگشتیم به روال رای گیری. الان که این خاطره را بازخوانی کردم، دیدم در عرض یک سال، یک بچه 9 ساله هم با ترفند خاص خودش به بالاترین سمت کلاس رسید و هم اینکه کودتا کرد! بنابراین فکر می کنم، بهتر بود این بچه یک « زن سیاست» می شد.
+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 17:40  توسط گیتی  | 

عاشق و معشوقیم، من و تو!

داشتم فکر می کردم، من ( به عنوان یه روزنامه نگار ) و ورزش ( در قالب یک حوزه کاری)، مثل 2 تا عاشق و معشوق می مونیم که خانواده هامون نمی ذارن بهم برسیم!

به هر حال شرایطی وجود داشته که من هنوز نتونستم یه دل سیر توو این حوزه کار کنم و بیشتر شهری نویس بودم تا ورزشی نویس. این وسط هم هرزگاهی، یکی می یاد می گه چرا کلا بی خیال ورزش نمی شم و نمی چسبم به اجتماعی.

البته ورزش بیچاره یه مادرزن داره که به خونش تشنه ست. این مادر زن محترم، هروقت بیکار می شه، به من بیچاره تر از ورزش توپ و تشر می زنه که :« اه........ بازم رفتی سراغ ورزش» احتمالا منم یه مادر شوهری دارم که نمی تونم به ورزش برسم اما خب هنوز زیارت شون نکردم!

 الانم که شهری نمی نویسم، دارم توو حوزه محیط زیست کار می کنم و نمی دونم در آینده قرار چی پیش بیاد.

اما پایان ماجرا از دو حالت خارج نیست: 1) یا ما بر خانواده هامون غلبه می کنیم و بهم می رسیم 2) یا اینکه به این نتیجه می رسیم که تجربه بزرگترا درست می گفته و از هم جدا می شیم!

در هر حال، فعلا عاشق همیم!

+ نوشته شده در  87/12/08ساعت 12:30  توسط گیتی  |