تبليغاتX
فوژان

فوژان

ما سر خوشان مست دل از دست داده ايم

آقای سبز! خوب شد که رفتی

آقای سبز دوست داشتنی ام!شکیبایی

نوشتن از تو این روزها خیلی سخت است، حتی اگر اولین سالمرگ ات فرا رسیده باشد. همه تقصیرها را هم به پای خانه سبز می گذارم؛ همان سریالی که باعث شد بیش از بیش در دل هم نسل های من رسوخ کنی. وگرنه تو با هامون و روزی روزگاری، کارت را با دل بزرگترهای من کرده بودی و شاید خانه سبز برای شان دست گرمی بود!

اما برای من و هم نسل هایم، خانه سبز، چیز دیگری بود. فکر کنم از آن سریال به بعد همه ما قرار گذاشتیم که وقتی قهریم، با هم حرف بزنیم؛ البته با زیر صدا سبز سبزم، ریشه دارم!

آخ، می بینی! با همان سرعتی که اولین سالروز رفتنت رسید، اصل مطلب را فراموش کردم. داشتم می گفتم، این روزها نوشتن از تو خیلی سخت است و صد البته ریختن قطره اشکی برای نبودنت. می دانی، این روزها خیلی ها رفته اند که برای بیشتر شان هم تو در قالب وکیل عاشق پیشه خانه سبز، خسرو شکیبایی شده بودی. از رنگ سبز هم نگو که دیگر نوای دلنشینی برایمان ندارد اما هنوز هم یادمان می اندازد که درختی استوار هستیم!

می خواستم بگویم، خسرو خان شکیبایی! جایت اینجا خالی است اما حرفم را پس می گیرم. چه خوب شد رفتی وگرنه مثل خیلی ها می شکستی و جایت اصلا خالی نیست؛ حداقل در این شرایط که سبز هم خاکستری شده است!

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت 1:9  توسط گیتی  | 

می نویسم تا نگویند نوشتن بلد نبود!!!

1) قلبم شده «تردمین» تو؛ شبها افکارت می آیند تا وزن کم کنند!

2) اعتقاد راسخی دارم که در بعضی مواقع، فقط یک فحش رکیک می تواند حق مطلب را ادا کند.

3) خسرو نازنین شکیبایی ام! چرا باید وسط یک فیلم - که اسمش را هم نشنیده بودم- با آن صدایت که همیشه دلم را ریش ریش کرده است، ناشکیبایی ام را به رخ بکشی و بگویی:«توکلی که نصفه باشه، توکل نیست»؟!

4) دیالوگ شهریار کچولو و مرد میخواره از کتاب شازده کوچولو:« * می می زنی که چی؟ - که فراموش کنم» -----> حالا تکلیف کسی که می دوست ندارد، چیست؟

 

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 1:15  توسط گیتی  | 

مدیونی یا نه؟!

به نظرم،

با هوش ها باید مدیون خنگ ها،

شجاع ها مدیون ترسوها،

با کلاس ها مدیون بی کلاس ها،

خوشگل ها مدیون زشت ها،

خوش تیپ ها مدیون بد تیپ ها،

عاقل ها مدیون دیوانه ها،

خلاصه مثبت ها مدیون منفی ها باشند.

+ نوشته شده در  88/04/19ساعت 19:3  توسط گیتی  | 

از «لک زدن» زیاد، لک لک شدم!

دلم لک زده واسه اینکه هر شب حتما ساعت 10 بخوابم تا بتونم صبح ساعت 6 از خواب بیدار شم و 6:20 هم روی گل پارک لاله و رفقا رو ببینم.

دلم لک زده، واسه نون و پنیر خوردن روی چمنای پارک.

دلم لک زده، سر هندونه و خربزه، شرطی والیبال بازی کنیم.

دلم لک زده، دوباره بربری و شیر کاکائو بخوریم.

دلم لک زده، بریم «دخمه» و دوره هم چرت و پرت بگیم.

دلم لک زده، بساط مون توو گلاب دره پهن کنیم.

دلم لک زده، واسه تورهای 1 روزه شمال مون.

دلم لک زده، بی خیال دنیا شیم و از ته دل، قاه قاه بخندیم.

دلم لک زده واسه دعواها و کل کل مون

خلاصه دلم واسه اون روزا که آسمون زندگی آبی بود تنگ تنگ

+ نوشته شده در  88/04/17ساعت 0:16  توسط گیتی  | 

چرندیات یک ذهن پریشان

 ۱) ایرانی بودن سخت است؛ برای اینکه به پای اصل ات بایستی باید مانند کوه دماوند محکم و استوار باشی. پس می خواهم تغییرش دهم. مثلا بگویم از اخترک شماره 10 می آیم!

۲) فکر می کنی، آسمان ابر های سفید و قلمبه اش را به عنوان بالشت بهم قرض می دهد تا کابوس هایم تمام شود؟ راستی! با کابوس های زمان بیداری ام چه کنم؟

۳) من، مارادونا هستم، نه پله! پشت این حرف، یک خروار تحلیل است که حدس می زنم، یک جمله اش هم منطقی نباشد!

۴) چنان روی پله های مترو به من هجوم می آوری که هر لحظه احتمال می رود در آن سراشیبی کله پا شوم. آخر، آن وقت صبح، "یادت" آنجا چه می کند؟!

۵) شاید روزی برای خودم نامه ای نوشتم. نوشتم که همیشه جویای احوالم بوده ام، حتی از همین راه دور! نوشتم، چقدر دلم برای روزهای خوشی که با هم داشتیم تنگ شده است. در آخر هم بگویم:« تا روزی که از نزدیک ببینمت، از راه دور می بوسمت»

۶) به نظرت میلیاردها مردم دنیا با این موضوع که زمان برای مدتی متوقف شود، موافقت کنند؟ نیاز شدیدی دارم که با خیال راحت بفهمم کجای کار هستم. رای گیری هم ساده است: هر کس با این موضوع موافق باشد، در یک زمان و یک روز خاص سر جایش بایستد. اینگونه هم خود به خود زمان متوقف می شود و هم دیگر پیامدهای بعد از انتخابات نخواهیم داشت!

۷) تیتر امروز صفحه حوادث همشهری این بود:" می خواستم فقر را بکشم، قاتل شدم! " یعنی تمام نیت های خیر به اینجا ختم می شود؟ یا هر کسی که پدرت را درآورد، نیت خیری داشته است؟!

+ نوشته شده در  88/04/11ساعت 14:0  توسط گیتی  |