تبليغاتX
فوژان

فوژان

ما سر خوشان مست دل از دست داده ايم

کتاب هایی که 7 سال نگه داشتم

       books

بهمن بازرگانی عزیز!

هنوز هم 12 تیر سال 82 – روز قبل از کنکور – را خوب به یاد دارم. آن روز عصر آمده بودم آموزشگاه تا ببینمت و عکسی که با بچه های کلاس گرفته بودیم را به تو بدهم. یادت هست، نشستیم سووال های شیمی بچه های رشته تجربی را زدیم؟

بر خلاف کلاس های درس ات، آن روز زیاد لبخند زدی و البته یکی از این لبخند ها با چاشنی تعجب بود. از تو خواسته بودم تا اجازه دهی بعد از قبولی در کنکور، بیایم سر کلاس های درس و وردست ات شوم! آخر تو باعث شده بودی عشق به شیمی در وجودم چندین برابر شود و همیشه می خواستم مانند تو دانش آموزان را شیفته شیمی کنم.

اما افسوس که هیچ وقت رویم نشد پیشت بیایم. آخر با چه رویی می آمدم و به بهترین معلم/ استاد زندگی ام می گفتم که بدجور در کنکور شکسته خورده ام؟! گرچه در همان شکست هم، درصد شیمی ام حدود 40 درصد بیش از دیگر درس هایم بود اما نمی توانستم در چشمان تو که به من امید می دادی به طور حتم در یکی از دانشگاه های خوب تهران قبول خواهم شد، نگاه کنم.

اگرچه دیگر تو را ندیدم اما همیشه کتاب هایت را که چندین بار تست هایش را زده بودم، جلو چشمم بود. اما امروز می خواهم آنها را از جلو چشمم بردارم؛ دیگر راه ام بسیار از آنچه که در 17-18 سالگی در نظرم بود، دور شده است. درضمن یک ترم بیشتر از دانشگاه ام نمانده است و فکر نکنم دیگر سراغ شیمی بروم.

 البته بین این تلخ نامه ای که برایت نوشتم، یک نکته مثبت وجود دارد؛ با سماجت توانستم رشته شیمی را در دانشگاه بخوانم، هر چند دانشگاهی که آرزویش را داشتم، نرفتم.

به هر حال، این موضوع را دهن کجی ای به چرخ نافرم روزگار می دانم، به خصوص که آن زمان ها بدجور علیه من می چرخید. همین دهن کجی هم برای من کافی بود گرچه هیچ وقت وردست ات نشدم اما تجربه آزمایشگاه های کم امکانات دانشگاه مان هم باعث شادی ام شد. باور کن!

 

+ نوشته شده در  88/05/16ساعت 14:12  توسط گیتی  |