تبليغاتX
فوژان

فوژان

ما سر خوشان مست دل از دست داده ايم

به سلامتی چیزایی که خواستیم و نشد!

از همان آغاز که سر و کله ات در این دنیا پیدا شد، می فهمی که چیزهایی ( این چیزها می تواند یک اتفاق، یک شخص، یک کار، یک اشیاء و یا هر چیزی دیگری باشد) هستند که تو می خواهی و نمی شود. در اصل همان گریه اولیه در هنگامیکه تو را از رحم مادر می گیرند، اعتراضی است به همین خواستن ها و نشدن ها؛ ترجیح می دهی پایت را از دنیا امن رحم مادر به ناکجا آباد نا امن دنیا نگذاری اما نمی شود.

سال به سال هم که بزرگتر شوی، خواسته های بزرگتری داری و البته نه شنیدن های محمکتری که این نه نشیدن می تواند از دهان پدر و مادر مثلا در ازای خواستن یک اسباب خاص برای جلوگیری از لوس شدن ات یا بعد ترها، یک «نه» گنده تر در مقابل بعضی تفریحات برای کنترل هیجانات نوجوانی ات باشد یا یک «نه» شسته رفته و همچین جان دار از طرف روزگار.

و خلاصه اینکه تو هی بزرگ می شوی و هی نه می شنوی و به نظر می رسد چندان هم مهم نباشد که این «نه» از طرف چه کسی و برای چه چیزی به سویت شلیک شد، بلکه مهم این است که تو آن لحظه- که می تواند از 1 دقیقه باشد تا چندین سال-  با تمام وجود می خواستی و نشد.

آن اوایل هم که در مقابل این نه شنیدن ها بی تجربه ای وقتت را با گریه کردن و یک سری کارهای قهرآمیز تلف می کنی؛ چون آن موقع هنوز متوجه نشده ای که نه شنیدن مثل تیر شلیک شده ای می ماند که هیچ گاه نمی تواند به خشاب برگردد!

اما وقتی که کاملا آب دیده شدی – بویژه وقتی با فوت و فن گردش روزگار آشنا شدی-  با تک تک سلول های بدن ات به این درک می رسی که فقط در برابر این نه شنیدن ها، می شود گفت : به سلامتی چیزایی که خواستیم و نشد!

+ نوشته شده در  88/08/07ساعت 1:9  توسط گیتی  | 

این، رسم اش نبود

آخر با مرام، لوطی، مشتی! تو دیگر چرا؟ اینجا هم با این همه بی حساب و کتابی اش هیچگاه شاگرد خنگ کلاس را نمی فرستند دانشگاه شریف درس بخواند، آن هم مهندسی برق! حداقل امتحان ورودی (کنکور) از داوطلبان ورود به دانشگاه می گیرند تا هر کس بنابر توانایی اش در رشته ای و دانشگاهی مشغول به تحصیل شود – گرچه عده ای نحوه ورود به دانشگاه را قبول ندارد- آن عده هم که توانایی ذهنی شان در حد جلبک است، می روند پی کارهای دیگر؛ چون اینقدر ظرفیت زیاد است که نیمچه خنگ ها، جایی بالاخره قبول می شوند.

پس تو که از همه شخیص تری و عده ای هم به تو «اوستا کریم» می گویند، بدون هیچ امتحانی و بصورت تصادفی، آدمک هایت را در سطح کره خاکی پخش کردی؟ من که یادم نمی آید اما اصلا از ما پرسیدی که حاضریم تبدیل به این موجود 2 پا شویم یا نه؟ حدس می زنم، بدون بحثی، تیپایی زدی و پرتمان کردی این ور دنیا. حداقل با انصاف، یک امتحانی می گرفتی و ما را بر اساس توانایی های روحی مان در کشورها و نژاد های مختلف می آفریدی.

آخر دورت بگردم، یک سری هستند که حتی توان بازی کردن در نقش این آفریده هایت را ندارند چه برسد که پرتشان کنی دانشگاه شریف کره خاکی. مثلا چه عیبی داشت می گذاشتی شان وردست فرشته ها تا در کنار آنها، هر و هر به حماقت انسان ها بخندند؟ حالا که پی در پی صدای شکستن شان می آید، حال می کنی؟

جسارت است اما ای کاش حداقل یک امتحانی می گرفتی و آدم حسابی هایت را روانه گربه آسیا می کردی، نه هر بی سر و پایی مثل من که به اندک ضربه ای، می شکنند. باور کن، مسائل اینجا n معادله، n+1 مجهولی است و توان رو به رو شدن با اینگونه مسائل برای منی که در گل و لای حل معادله بدون مجهولش دست و پا می زنم، به طرز احمقانه ای ناممکن است.

حتم دارم، فرشته هایت که بیشتر کارشان پوزخند زدن به ناتوانی آدمیان است، به دید ترحم به من نگاه می کنند که هر ترم دارم مشروط می شوم و بعد از هر مشروطی هم چینی وجودم، ترک دیگری بر می دارد.

به هر چه بخواهی حاضرم قسم بخورم که من حتی در آرام ترین و بی اتفاق ترین جای دنیا هم زندگی می کردم، بازهم با هزار بدبختی قادر به گذراندن ترم های زندگی ام بودم، اینقدر که بی دست و پا هستم و صد البته خنگ. با این اوصاف من را پرت کردی درست جایی که فقط کسانی می طلبد با توان روحی 90 به بالا ( از 100 می گویم)

باور کن این رسم اش نبود که من را به مهمانی اشک و حسرت و هزاران بار شکستن فراخوانی بی آنکه از قبل توانی برای شرکت در این میهمانی عظیم که سر تا پایش سیاه است، داده باشی.

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 18:37  توسط گیتی  | 

مهم پکیج است، دختر و عروسک بهونه ست!

دیشب فیلم دایره زنگی را دیدم. راستش وقتی این فیلم روی پرده های سینما بود، فکر می کردم باز هم  باید شاهد یک فیلم مزخرف پرستاره دیگر باشیم اما در واقع اینگونه نبود و تا حدود هم به دلم نشست.

به هر حال، قصد اظهار نظر در مورد این فیلم را ندارم و فقط  حرفم در مورد  رفتار یکی از شخصیت های این فیلم است که در دنیای واقعی هم زیاد دیده ام مانندش را.

من به شخصه تا چند دقیقه مانده به انتهای فیلم متوجه نشدم که محمد (صابر ابر) و شیرین (باران کوثری)، کمتر از 24 است که همدیگر را می شناسند، آنهم یک آشنایی اتفاقی. فکر می کنم دلیل این گول خوردن من که واقعا فکر می کردم حداقل چندین ماه است که این دو هم را می شناسند، رفتار های محمد بود.

در طول فیلم این پسر چنان نگاه های عاشقانه ای به شیرین می کرد که تو احساس می کردی سالهاست که این دختر را می شناسد و شیفته اش است. محمد آنچنان غیرتی نسبت به شیرین نشان داد که من از آتش غیرت اش سوختم! در طول فیلم هم محمد هر لحظه چتر حمایتی اش را بر روی سر شیرین می گرفت که آدم حسودی اش می شد.

خلاصه اینکه انگار محمد خان عشق، غیرت و خصیصه حمایتگری اش را بسته بندی کرده و گذاشته بود گوشه ای تا به محض اینکه چند ساعتی را با دختری بود همه ی اینها را یکجا تقدیمش کند، بدون اینکه لحظه ای فکر کند آیا این، همان است که می خواست؟

و متاسفانه باید بگویم که در دنیای غیر فیلمی هم دیده ام که بعضی از پسرها در اولین دیدار با دختری در عرض سه سوت نسبت بهش احساس مالکیت می کنند و خیلی سریع پکیج عشق، غیرت و حمایت را روی آنها نصب می کنند!!!

هر دفعه هم که خواستم رفتار این گونه پسرها را تحلیل کنم و سر از این عشق های جیک ثانیه شون در بیارم، با مخ رفتم توو دیوار اما باز با این مخ زخمی و طی مشاهدات بسیار یک نکته را متوجه شدم که  دختر هایی که اینگونه پسرها هرزچندگاهی عاشقان می شوند، از زمین تا آسمان باهم فرق دارد و آن، شاید به این دلیل است که اینها فقط کسی را می خواهند که در اثر او، عشق شان سر به فلک بکشد، غیرت شان به جوش آید و چتر حمایتگرشان هم باز شود.

یعنی حتی اگر این پکیج روی یک عروسک هم قابل اجرا بود و آنها را ارضا می کرد، به خودشان زحمت ارتباط با یک غریبه را نمی دادند.

 

+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 1:41  توسط گیتی  | 

محیط زیست مقاومت ورزش را ندارد

به عنوان یک شهروند ایرانی حاضرم، هر ماه از بیت المال حقوق قابل توجهی به علی آبادی، رئیس علی آبادیپیشین سازمان تربیت بدنی بدهند اما آن خبری را که شنیده ام تحقق نیابد! شنیده ام که فرد مذکور به عنوان گزینه ای جدی برای ریاست سازمان محیط زیست مطرح شده است و این یعنی خود فاجعه.

البته واژه «فاجعه» چندان با وضعیت محیط زیست ایران غریب نیست و به لطف واعظ جوادی، هر دم از این باغ گندی رسید! اما حضور علی آبادی - که 4 سال سیاه را برای ورزش مان بویژه فوتبال رقم زد - بر بالاترین مسند سازمان محیط زیست، موردی است که شدت سیاهی و فاجعه بار بودنش را نمی توان با هیچ چیز وصف کرد.

یکی از مدیران سابق شهرداری که عموما دیدی ساخت و سازی دارد و طی 4 سال گذشته هم نشان داد که به طرز باورنکردنی ای مرغ اش یک پا دارد، چطور می تواند ضامن حفظ محیط زیست باشد؟ منابع طبیعی کشورمان که پای بیشترشان لب گور است، دوامی نمی آورند مقابل سیاست های رئیس سابق ورزش و باید خیلی زود فاتحه ای به روح سبزشان فرستاد.

محیط زیست، ورزش نیست که دل خوش کنیم المپیک و جام جهانی هر 4 سال یکبار تکرار می شود و بازی های آسیایی هم هر 2 سال یکبار پس اگر گندی زده شد به هیکل اش می توانیم در آینده جبران کنیم! اگر سهل انگاری در یکی از منابع طبیعی رخ دهد، اکثر اوقات دیگر جای بازگشت وجود ندارد و تنها باید حواس مان را متوجه منابع دیگر (در صورت وجود!) کنیم.

البته در حضور علی آبادی «جمع کردن حواس» هم فایده ای ندارد چون او سخت تر از این حرف ها است که به حرف 4 تا کارشناس گوش دهد و به اعتراض عده ای هم اهمیت دهد. ما شاءالله در دولت نهم چنان حکومت دیکتاوری در ورزش بنا کرد که این حوزه جان سخت هم جلویش کم آورد، چه برسد به 4 تا دار و درخت که همان اول زیر پایش له می شوند.

نه، نه، محیط زیست را با رئیسی که نه تنها دانشی در این مورد ندارد بلکه بسیار بسیار حرف گوش نکن (می توانید جایش کلمه دیگری هم بگذارید!) است، کاری نیست در غیر اینصورت بهتر است لباس مشکی هایمان را از کمد درآوریم تا به سوگ سبزترین و با روح ترین آفریده های خداوند بنشینیم!

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 0:44  توسط گیتی  | 

کتاب هایی که 7 سال نگه داشتم

       books

بهمن بازرگانی عزیز!

هنوز هم 12 تیر سال 82 – روز قبل از کنکور – را خوب به یاد دارم. آن روز عصر آمده بودم آموزشگاه تا ببینمت و عکسی که با بچه های کلاس گرفته بودیم را به تو بدهم. یادت هست، نشستیم سووال های شیمی بچه های رشته تجربی را زدیم؟

بر خلاف کلاس های درس ات، آن روز زیاد لبخند زدی و البته یکی از این لبخند ها با چاشنی تعجب بود. از تو خواسته بودم تا اجازه دهی بعد از قبولی در کنکور، بیایم سر کلاس های درس و وردست ات شوم! آخر تو باعث شده بودی عشق به شیمی در وجودم چندین برابر شود و همیشه می خواستم مانند تو دانش آموزان را شیفته شیمی کنم.

اما افسوس که هیچ وقت رویم نشد پیشت بیایم. آخر با چه رویی می آمدم و به بهترین معلم/ استاد زندگی ام می گفتم که بدجور در کنکور شکسته خورده ام؟! گرچه در همان شکست هم، درصد شیمی ام حدود 40 درصد بیش از دیگر درس هایم بود اما نمی توانستم در چشمان تو که به من امید می دادی به طور حتم در یکی از دانشگاه های خوب تهران قبول خواهم شد، نگاه کنم.

اگرچه دیگر تو را ندیدم اما همیشه کتاب هایت را که چندین بار تست هایش را زده بودم، جلو چشمم بود. اما امروز می خواهم آنها را از جلو چشمم بردارم؛ دیگر راه ام بسیار از آنچه که در 17-18 سالگی در نظرم بود، دور شده است. درضمن یک ترم بیشتر از دانشگاه ام نمانده است و فکر نکنم دیگر سراغ شیمی بروم.

 البته بین این تلخ نامه ای که برایت نوشتم، یک نکته مثبت وجود دارد؛ با سماجت توانستم رشته شیمی را در دانشگاه بخوانم، هر چند دانشگاهی که آرزویش را داشتم، نرفتم.

به هر حال، این موضوع را دهن کجی ای به چرخ نافرم روزگار می دانم، به خصوص که آن زمان ها بدجور علیه من می چرخید. همین دهن کجی هم برای من کافی بود گرچه هیچ وقت وردست ات نشدم اما تجربه آزمایشگاه های کم امکانات دانشگاه مان هم باعث شادی ام شد. باور کن!

 

+ نوشته شده در  88/05/16ساعت 14:12  توسط گیتی  | 

آقای سبز! خوب شد که رفتی

آقای سبز دوست داشتنی ام!شکیبایی

نوشتن از تو این روزها خیلی سخت است، حتی اگر اولین سالمرگ ات فرا رسیده باشد. همه تقصیرها را هم به پای خانه سبز می گذارم؛ همان سریالی که باعث شد بیش از بیش در دل هم نسل های من رسوخ کنی. وگرنه تو با هامون و روزی روزگاری، کارت را با دل بزرگترهای من کرده بودی و شاید خانه سبز برای شان دست گرمی بود!

اما برای من و هم نسل هایم، خانه سبز، چیز دیگری بود. فکر کنم از آن سریال به بعد همه ما قرار گذاشتیم که وقتی قهریم، با هم حرف بزنیم؛ البته با زیر صدا سبز سبزم، ریشه دارم!

آخ، می بینی! با همان سرعتی که اولین سالروز رفتنت رسید، اصل مطلب را فراموش کردم. داشتم می گفتم، این روزها نوشتن از تو خیلی سخت است و صد البته ریختن قطره اشکی برای نبودنت. می دانی، این روزها خیلی ها رفته اند که برای بیشتر شان هم تو در قالب وکیل عاشق پیشه خانه سبز، خسرو شکیبایی شده بودی. از رنگ سبز هم نگو که دیگر نوای دلنشینی برایمان ندارد اما هنوز هم یادمان می اندازد که درختی استوار هستیم!

می خواستم بگویم، خسرو خان شکیبایی! جایت اینجا خالی است اما حرفم را پس می گیرم. چه خوب شد رفتی وگرنه مثل خیلی ها می شکستی و جایت اصلا خالی نیست؛ حداقل در این شرایط که سبز هم خاکستری شده است!

+ نوشته شده در  88/04/29ساعت 1:9  توسط گیتی  | 

می نویسم تا نگویند نوشتن بلد نبود!!!

1) قلبم شده «تردمین» تو؛ شبها افکارت می آیند تا وزن کم کنند!

2) اعتقاد راسخی دارم که در بعضی مواقع، فقط یک فحش رکیک می تواند حق مطلب را ادا کند.

3) خسرو نازنین شکیبایی ام! چرا باید وسط یک فیلم - که اسمش را هم نشنیده بودم- با آن صدایت که همیشه دلم را ریش ریش کرده است، ناشکیبایی ام را به رخ بکشی و بگویی:«توکلی که نصفه باشه، توکل نیست»؟!

4) دیالوگ شهریار کچولو و مرد میخواره از کتاب شازده کوچولو:« * می می زنی که چی؟ - که فراموش کنم» -----> حالا تکلیف کسی که می دوست ندارد، چیست؟

 

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 1:15  توسط گیتی  | 

مدیونی یا نه؟!

به نظرم،

با هوش ها باید مدیون خنگ ها،

شجاع ها مدیون ترسوها،

با کلاس ها مدیون بی کلاس ها،

خوشگل ها مدیون زشت ها،

خوش تیپ ها مدیون بد تیپ ها،

عاقل ها مدیون دیوانه ها،

خلاصه مثبت ها مدیون منفی ها باشند.

+ نوشته شده در  88/04/19ساعت 19:3  توسط گیتی  | 

از «لک زدن» زیاد، لک لک شدم!

دلم لک زده واسه اینکه هر شب حتما ساعت 10 بخوابم تا بتونم صبح ساعت 6 از خواب بیدار شم و 6:20 هم روی گل پارک لاله و رفقا رو ببینم.

دلم لک زده، واسه نون و پنیر خوردن روی چمنای پارک.

دلم لک زده، سر هندونه و خربزه، شرطی والیبال بازی کنیم.

دلم لک زده، دوباره بربری و شیر کاکائو بخوریم.

دلم لک زده، بریم «دخمه» و دوره هم چرت و پرت بگیم.

دلم لک زده، بساط مون توو گلاب دره پهن کنیم.

دلم لک زده، واسه تورهای 1 روزه شمال مون.

دلم لک زده، بی خیال دنیا شیم و از ته دل، قاه قاه بخندیم.

دلم لک زده واسه دعواها و کل کل مون

خلاصه دلم واسه اون روزا که آسمون زندگی آبی بود تنگ تنگ

+ نوشته شده در  88/04/17ساعت 0:16  توسط گیتی  | 

چرندیات یک ذهن پریشان

 ۱) ایرانی بودن سخت است؛ برای اینکه به پای اصل ات بایستی باید مانند کوه دماوند محکم و استوار باشی. پس می خواهم تغییرش دهم. مثلا بگویم از اخترک شماره 10 می آیم!

۲) فکر می کنی، آسمان ابر های سفید و قلمبه اش را به عنوان بالشت بهم قرض می دهد تا کابوس هایم تمام شود؟ راستی! با کابوس های زمان بیداری ام چه کنم؟

۳) من، مارادونا هستم، نه پله! پشت این حرف، یک خروار تحلیل است که حدس می زنم، یک جمله اش هم منطقی نباشد!

۴) چنان روی پله های مترو به من هجوم می آوری که هر لحظه احتمال می رود در آن سراشیبی کله پا شوم. آخر، آن وقت صبح، "یادت" آنجا چه می کند؟!

۵) شاید روزی برای خودم نامه ای نوشتم. نوشتم که همیشه جویای احوالم بوده ام، حتی از همین راه دور! نوشتم، چقدر دلم برای روزهای خوشی که با هم داشتیم تنگ شده است. در آخر هم بگویم:« تا روزی که از نزدیک ببینمت، از راه دور می بوسمت»

۶) به نظرت میلیاردها مردم دنیا با این موضوع که زمان برای مدتی متوقف شود، موافقت کنند؟ نیاز شدیدی دارم که با خیال راحت بفهمم کجای کار هستم. رای گیری هم ساده است: هر کس با این موضوع موافق باشد، در یک زمان و یک روز خاص سر جایش بایستد. اینگونه هم خود به خود زمان متوقف می شود و هم دیگر پیامدهای بعد از انتخابات نخواهیم داشت!

۷) تیتر امروز صفحه حوادث همشهری این بود:" می خواستم فقر را بکشم، قاتل شدم! " یعنی تمام نیت های خیر به اینجا ختم می شود؟ یا هر کسی که پدرت را درآورد، نیت خیری داشته است؟!

+ نوشته شده در  88/04/11ساعت 14:0  توسط گیتی  | 

دلم برای خط های موازی می سوزد!

دلم برای خط های موازی می سوزد؛ انتظار کشنده ای را برای یک خیال باطل تحمل می کنند!

+ نوشته شده در  88/02/24ساعت 21:7  توسط گیتی  | 

از من هم نپرسیدند!

از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید.
از عادات انسانیش نمی پرسند.
از خویشتن اش نمی پرسند.
زمانی به ناگاه باید با آن روی در روی درآید.
تاب آورد.
بپذیرد.
وداع را.
درد مرگ را.
فرو ریختن را.

تا دیگر باره بتواند که برخیزد.   

                                        «مارگوت بیکل»

و هفت سال پیش هم کسی از من چیزی نپرسید

+ نوشته شده در  88/02/11ساعت 17:34  توسط گیتی  | 

به شاعران حسودی می کنم

حسودیم می شود به شاعران؛ دردشان را از طریق سیم الفبایی به مغز زمان تزریق می کنند. اینگونه این درد دیگر در دل شان رسوب نمی کند. رسوب درد در دل مانند رسوب آهک آب در سماور می ماند؛ اگر سریع تمیزش نکنی، باید به فکر سماور دیگری باشی!

+ نوشته شده در  88/02/02ساعت 0:23  توسط گیتی  | 

در را به رویت می گشایم اما نه مانند گذشته!

نازنینم، کم کم داری برایم تبدیل به عادت می شوی. می دانم، برای شروع، جمله بی رحمانه ای بود، اما نه بی رحمانه تر از این حقیت تلخ که طراوت و زیبایی ات دارد به زیر پوست زمخت عادت می رود.

حتم دارم اگر سهراب سپهری زنده بود، نام تو را با واژه زندگی در این شعر عوض می کرد:« زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود» البته دیگر خانه هایمان طاقچه ای هم ندارد که بازی شاعرانه با آن بکنیم.

تو بگو، ما چه نشان از گذشته داریم که توقع داشتن طاقچه از خانه داشته باشیم؟! گویا ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا من و تو لب طاقچه عادت از یاد گذشته برویم! و اگر فروغ امروز بود، دلش برای ما می سوخت نه باغچه.

خوش به حال باغچه که نه با عادت جمع می شود و نه با فراموشی. تنها ما هستیم که به فراموش کردن یا شاید فراموش شدن، عادت می کنیم.  اگر چیزی یا کسی هم برای مان عادت شود، فراموشش می کنیم، در لا به لای روزمرگی ها! پس به فروغ بگویید، قلب ما به جای باغچه ورم کرده است، البته نه در زیر آفتاب، بلکه پشت دیوار عادت!

و حدس می زنم، شاملو با قلبی ورم کرده از دنیا رفت که اگر عکس این بود، داد «بهار ِ منتظر بي‌مصرف افتاد! » را سر نمی داد و نمی گفت: « بهار آمد، نبود اما حياتي/ درين ويران‌سراي محنت‌آور/ بهار آمد، دريغا از نشاطي/ که شمع افروزد و بگشايدش در! »

بهار! تو که چشم انتظار پشت در نشسته ای، توقع نشاط از صاحب خانه نداشته باش و شمعی هم از ما نخواه که چند صباحی ست شمع هایمان، خرج امامزاده ها می شود تا بلکه به قول حافظ : « از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان/ باشد کزان میانه یکی کارگر شود»

اما بدان، در را به رویت می گشایم، چون هنوز بستن در به رویت برایم عادت نشده است!

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 14:45  توسط گیتی  | 

باید «زن سیاست» می شدم

معلم سوم دبستانم، هر 2 ماه یک بار از طریق رای گیری مبصر کلاس را انتخاب می کرد. قضیه به این صورت بود که هر نفر اسم دونفر را بر روی کاغذ می نوشت و در آخر، دو نفری که بیشترین رای کلاس را آورده بودند، به عنوان مبصر انتخاب می شدند. در یکی از این دوره ها، ذهن پلیدم شروع به کار کرد! در روزی که قرار بود، رای گیری انجام شود، به صورت چهره به چهر مغز اکثر بچه های کلاس های را شستشو دادم تا به من رای دهند. با تعدادی قرار گذاشتم که به همدیگر رای بدهیم – توجه داشته باشید که من حق 2 رای داشتم و یکی از رای ها را هم به خودم می دادم اما با حدود 20 تن از همکلاسی هایم چنین قراری گذاشتم! – به تعداد دیگری هم یک سری وعده و وعید فکر می کنم دادم. نتیجه تلاش هایم این شد که با تعداد رای بسیار بالایی( دیگر کسی در طول سال به اندازه من رای نیاورد) به عنوان مبصر کلاس انتخاب شدم و 2 ماه ریاست کردم! در هنگامی که مبصر بودم، آتشی سوزاندم که داشت به جریمه سنگینی ( جریمه از نوع نوشتنی) برای تمام بچه های کلاس ختم می شد. بنابراین بعد از اتمام دوره، معلمم تصمیم گرفت 2 تن از بچه مظلوم های کلاس را تا آخر سال، به عنوان مبصر انتخاب کند. این اتفاق برایم بسیار ناخوشایند بود و بیش از 2- 1 ماه نتوانستم تحملش کنم. بنابراین دوباره شروع به مخ زنی بچه های کلاس کردم! به آنها حقوق از دست رفته شان (!) را یادآور شدم و قبولاندم که نهایت بی انصافی است که آن دو مبصر تا آخر بمانند. در آخر که توانستم بچه ها را با خودم همراه کنم، به سراغ معلم رفتم و اعتراض کردم. نتیجه این بار هم خوب بود و دوباره برگشتیم به روال رای گیری. الان که این خاطره را بازخوانی کردم، دیدم در عرض یک سال، یک بچه 9 ساله هم با ترفند خاص خودش به بالاترین سمت کلاس رسید و هم اینکه کودتا کرد! بنابراین فکر می کنم، بهتر بود این بچه یک « زن سیاست» می شد.
+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 17:40  توسط گیتی  | 

عاشق و معشوقیم، من و تو!

داشتم فکر می کردم، من ( به عنوان یه روزنامه نگار ) و ورزش ( در قالب یک حوزه کاری)، مثل 2 تا عاشق و معشوق می مونیم که خانواده هامون نمی ذارن بهم برسیم!

به هر حال شرایطی وجود داشته که من هنوز نتونستم یه دل سیر توو این حوزه کار کنم و بیشتر شهری نویس بودم تا ورزشی نویس. این وسط هم هرزگاهی، یکی می یاد می گه چرا کلا بی خیال ورزش نمی شم و نمی چسبم به اجتماعی.

البته ورزش بیچاره یه مادرزن داره که به خونش تشنه ست. این مادر زن محترم، هروقت بیکار می شه، به من بیچاره تر از ورزش توپ و تشر می زنه که :« اه........ بازم رفتی سراغ ورزش» احتمالا منم یه مادر شوهری دارم که نمی تونم به ورزش برسم اما خب هنوز زیارت شون نکردم!

 الانم که شهری نمی نویسم، دارم توو حوزه محیط زیست کار می کنم و نمی دونم در آینده قرار چی پیش بیاد.

اما پایان ماجرا از دو حالت خارج نیست: 1) یا ما بر خانواده هامون غلبه می کنیم و بهم می رسیم 2) یا اینکه به این نتیجه می رسیم که تجربه بزرگترا درست می گفته و از هم جدا می شیم!

در هر حال، فعلا عاشق همیم!

+ نوشته شده در  87/12/08ساعت 12:30  توسط گیتی  | 

در ستایش گریستن

وسط نوشتن گزارش، فکری بی ربط ذهنم رو مشغول کرد. من هم که خدای جا دادن چیزای بی ربط توو ذهنم هستم، اونم یک دفعه.

خلاصه، به این فکر کردم که اگر قدرت گریه کردن نداشتم، چه اتفاقی می افتاد؟ فکرش هم حالم رو خراب می کرد. اما خدا رو شکر، توو این یه مورد، استعداد خوبی دارم!

در اوج شکر نعمت بودم که یواشکی(!) برای اونایی که توانایی گریستن رو ندارن، دعا کردم. آرزو کردم که اونا هم این قدرت رو پیدا کنن؛ چون فکر می کنم، جز لاینفک زندگی!

فقط یه لحظه به این فکر کن که نتونی گریه کنی. اون وقت که یا از غمباد می ترکی و یا از روی ناچاری مجبوری با هر فشار هرزه دستی، بی سبب فریاد بزنی:" آه من بسیار خوشبختم"!

 

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 0:18  توسط گیتی  | 

سوراخی برای 12 سال خاطره

می دونی چند دفعه این صفحه word رو باز کردم تا شر و ور هایی که داره توو مغزم وول می خوره رو بریزم توش؟ و خب هر دفعه هم بعد از نوشتن 2 خط بستمش حتی زحمت ذخیره کردن رو هم به خودم ندادم. اصولا من اینجوریم؛ وقتی حرف زیاد واسه گفتن داشته باشم، وقتی یه چیزی یا یه چیزایی گلومو فشار می ده، نمی تونم بنویسم.

اما الان اصرار به نوشتن دارم، حتی اگه اراجیف بنویسم. به نظرم واسه کسی که 12 سال از زندگی شو ( البته 2 سالش تو جدایی گذشت ) که بهترین خاطره هاشو از همین سالها داره، رو دارن می برن دیار غربت، اراجیف نوشتن هم هنر.

یادم باشه حتما به بچه ام یاد بدم که هیچ وقت مثل من رفاقت نکنه. هیچ وقت مثل من یک روح در دو بدن نشه. هیچ وقت مثل من رفیقی نداشته باشه که عزیز ترین فرد توو زندگیش بعد از مادرش شه. هیچ وقت مثل من اکثر خاطراتش با یه نفر نباشه که دست آخر ندونه توو کدوم سوراخی قایم شون کنه تا آزارش ندن.

آره، حتما بهش اخطار می کنم که مثل من بودن، خیلی حماقته. خیلی حماقته که یه نفر اینقدر واست با اهمیت شه که دیگه نتونی دوست دیگه ای توو دخترا داشته باشی. و من به عنوان یه احمق بزرگ بهش می گم هیچ چیز توو دنیا موندگار نیست.

و اگه کسی هم همچین حرفی رو به من زده بود، دیگه امروز بهت زده نمی نشستم پای کامپیوتر شر و ور بنویسم اونم زمانی که حتی یه جمله درست رو هم نمی تونم سرهم کنم. و من همچنان که دارم می نویسم به فکر یه سوراخ واسه قایم کردنم.

و چه سوراخ گنده ای هم نیاز دارم. آخه 12 سال خاطره رو باید کجا بچپونم؟! 12 سال خاطره از آدمی که 2 سال همدیگه رو ندیدیم، یه پل بینمون نابود شد و راه برگشتی هم نبود. یعنی واسه نگه داشتن حرمت این همه سال رفاقت، ندیدن بهترین راه بود.

و من گرچه اگر او ایران هم می ماند، دیگر نمی دیدمش اما می دانستم حداقل هست. و این بودن برای غرق شدن و لذت بردن از خاطرات گذشته کافی بود. اما الان با سفرش، خاطرات به شدت آزاد دهنده خواهند بود.

و من همچنان به دنبال سوراخی برای 12 سال خاطره می گردم....

+ نوشته شده در  87/11/18ساعت 22:22  توسط گیتی  | 

آره دیگه!

آره دیگه، درست وقتی فکر می کنی، کنترل همه چی تو دستات، می بینی اشتباه کردی. تازه اگه عمیق تر شی، می بینی، اصولا یه فرمون پلاستیکی دستت تا باهاش تاتی تاتی کنی.

آره دیگه، وقتی احساس می کنی، همه چی بر وفق مراد توست و آسمون آبی آبیه، می فهمی که شماره چشت ۲-۱نمره رفته بالا و تو اون لکه های خاکستری تو آسمون که روز به روز هم دارن گنده تر می شن رو ندیدی.

آره دیگه، وقتی داری از تعجب شاخ در میاری که چطور روزگار داره همه جیز رو با هم بهت می ده، به پشت سرت نگاه می کنی و می بینی یه چیزایی رو ازت گرفته تا داره چیزای جدید بهت می ده. اینجوری می شه که شاخات تا شعاع ۲-۱ سانتی تو مغزت فرو می ره و تا مدت ها هم سوزش رو احساس می کنی.

 

+ نوشته شده در  87/08/13ساعت 11:35  توسط گیتی  | 

وقتی برای خودم هم عجیب می شوم

یک ماهی ست که برای خودم هم عجیب و غریب شده ام. نشستم کنج دنیا و هنر نمایی شو تماشا می کنم. گذاشتم، هر جا می خواد منو با خودش ببره. اصلن هم تلاش برای انحراف به چپ و راست نمی کنم. تو جاده « هر چه پیش آید، خوشاید» قدم می زنم و مدام زمزمه می کنم:« دستی از غیب برون آید و کاری بکند. »

به خودم می گم « شاید طبیعت بهتر از من کار ها رو سر و سامون بده . پس بهتره تا بیشتر خرابکاری نکردم، بکشم کناری و فقط تماشا کنم.» خلاصه خودمو سپردم به جریان عادی طبیعت و فرمون زندگیمو دادم دستش. امیدوارم خیانت در امانت نکنه.

روحمو آزاد گذاشتم تا هر کاری عشقشه انجام بده. فقط بهش گوشزد کردم، کاری نکنه تا بعدا نتونه سرشو جلوم بالا کنه. جسمم رو هم گذاشتم یه گوشه تا به جبران تمام دویدن هاش برای درست کردن اوضاع، یه دل سیر استراحت کنه.

زیاد حال نکرد، وقتی از ترکیب گذاشتمش بیرون. یه جورایی بهش برخورد. فکر کرد، زحمتاشو نادیده گرفتم. اما توجیه اش کردم :« این همه سال تو جنگیدی، حالا بذار روحم تلاششو بکنه و خودی نشون بده. اون سازگاری بیشتری با طبیعت داره و شاید بهتر از تو بتونه باهاش کنار بیاد. »

بهش گفتم:« به هر حال، ما از یه خانواده ایم، موفقیت اون، موفقیت تو هم هست.» قبول کرد و لبخندی زد. رفت یه گوشه ای نشست و منتظر موند.

+ نوشته شده در  87/07/26ساعت 17:44  توسط گیتی  | 

دیگر سبز نیست، دیگر ریشه ندارد

خسرو شکیبایی رفت. او رفت و حسرت را برای دیگران باقی گذاشت. خانواده اش، حسرت از دست دادن عزیزشان را می خورند. هوادارنش، حسرت می خورند که شاید دیگر بازیگری با این سبک و سیاق در سینما ایران نبینند.
و من حسرت می خورم چرا برای مصاحبه با او این دست و آن دست کردم. همیشه دلم می خواست یک گزارش از شخص از این بازیگر بی نظیر تهیه کنم. شاید تهیه گزارش از او بهانه ای بود برای اینکه مدتی را در کنارش باشم.
هیچ وقت فکر نکردم خسرو شکیبایی واقعی با آن شخصیتی که در فیلم ها و سریال ها بازی می کند، تفاوت دارد. گمانم این بود که او در زندگی روزمره اش هم همان مرد احساساتی است که با صدای دلنشینش مجذوبت می کند.
هیجانش را هنگامی که عصبانی یا خوشحال می شد، بسیار دوست داشتم یا وقتی که در اوج هیجان حرف زدن، دست در مو های مشکی لختش می کشید، من را بیشتر جذب خودش می کرد.
خسرو شکیبایی هر جا که باشد، برای همه جذاب و دوست داشتنی خواهد بود؛ حتی برای خاک که به زودی بر روی سینه اش سنگینی خواهد کرد. شاید به خاطر همین گرمای وجودش بود که خدا نتوانست بیش از 64 سال صبر کند و زود او را پیش خودش برد.
خدا او را خیلی زود برد تا علاوه بر حسرت، بهت هم نصیب دوستدارانش شود. و در این بهت، قرار است من و ساجده حسرت وار در مراسم تشییع جنازه اش شرکت کنیم تا بلکه بتوانیم گزارشی در خور شان هنرمند محبوبمان تهیه کنیم. و این حداقل کاری است که می توانیم انجام دهیم.

نامه خداحافظی کیانیان برای شکیبایی

+ نوشته شده در  87/04/28ساعت 17:5  توسط گیتی  | 

ارغوان

احساس مي كنم حكايت ما آدم هاي امروز مثل شعر ارغوان مشيري است.

ارغوان

چگونه پيچك غم، ارغوان شادي را،

به باغ خاطر ما جاودانه پژمرده ست!

چگونه كم كم زنگار نا اميدي ها،

جلاي آيينه ي شور و شوق را برده ست.

لبان ما، ديري است،

به هم فشرده چو نيلوفران نشكفته ست.

چنان به زندگي بي نشاط خو كرديم؛

كه نقش روشن لبخند يادمان رفته ست!

ببين به چهره ي اين مردمان راهگذر،

دل تمامي شان غنچه ي نخنديده ست.

هنوز، خانه اي از خانه هاي اين سامان

شبي ز بانگ سرود و سرور همخوانان

دمي ز شادي و پاكوب دست افشانان

به خود نلرزيده ست!

ببين كه بر سر دل هايمان چه آورديم!

ببين نخواسته با عمر خود چه ها كرديم!

چرا چو ماتميان، بي خروش مي مانيم؟

چرا سرود نيايش، به بامداد، به نور،

سرود گندم، باران،

سرود شاليزار،

سرود مادر، كودك، پدر،

سرود وطن،

سرود زندگي و عشق را نمي خوانيم؟

يكي بپرس، كه از زندگي چه مي دانيم؟

نفس كشيدن آيا نشان زيستن است؟

خموش، مردن؟

يا

شور و شوق پروردن؟!

چو آفتاب به اين لحظه ها درخشيدن.

اميد و شادي و شور و نشاط بخشيدن.

مگر نه اينكه غمي سهمگين به دل داريم

مگر نه اينكه به رنجي گران گرفتاريم.

نشاط مان را بايد هميشه، چون خورشيد،

_ بلند و گرم _ در اعماق جان نگهداريم.

مده به پيچك غم، آب و آفتاب و نسيم

بيا دوباره به فرياد ارغوان برسيم!

 

+ نوشته شده در  85/04/28ساعت 0:20  توسط گیتی  | 

10 جمله ی زیبا از پائولو کوئیلو

پائولو كوئيلو،  يكي از نويسندگان محبوب من است و با خواندن جملاتش، احساس خوبي بهم دست مي دهد و بعضا درس هاي زيادي هم از او گرفته ام. امروز توي اينترنت گشتم و 10 تا جمله ي زيبا از او پيدا كردم . خيلي لذت بردم و حيفم آمد كه شما را از اين لذت محروم كنم. براي همين ترجمه شان كردم و روي وبلاگ گذاشتم . در ضمن اگر ايرادي در نوع ترجمه مي بينيد، من را ببخشيد . راستش مترجم چندان خوبي نيستم.

 

*بايد ريسك كني . تنها زماني اعجاز زندگي را كامل درك مي كنيم كه به غير منتظرها اجازه دهيم اتفاق بيافتند.

*به قلبت بگو ترس از رنج كشيدن بد تر از خود رنج كشيدن است. و هيچ قلبي از اينكه به دنبال رويا هايش برود، آزرده نشده است.

*وقتي خواستار چيزي هستي، تمام اجزاي دنيا با هم متحد مي شوند تا در رسيدن به خواسته ات، تو را ياري دهند.

*انتظار دردناك است. فراموش كردن دردناك است. اما ندانستن اينكه از بين آن دو كدام را انتخاب كني،بدترين نوع درد كشيدن است.

*هيچ گاه نمي توانيم در مورد زندگي ديگران قضاوت كنيم. چون هر كس فقط از درد ها و دغدغه هاي خودش خبر دارد. يك راه اين است كه فكر كنيد شما در مسير درست قرار گرفته ايد اما يك راه ديگر هم وجود دارد و آن اين است: به اين فكر كنيد كه اين تنها راه است!

*شجاع باش. ريسك كن . هيچ چيز نمي تواند جاي تجربه را بگيرد.

*افتادن از طبقه ي سوم همانقدر آسيب مي رساند كه افتادن از طبقه ي صدم . پس اگر قرار است بيفتم چه بهتر كه از جاي بالاتر سقوط كنم.

*فلسفه ي زندگي: يك ماجراجو هستم و به دنبال گنج مي گردم

*تنها يك چيز مي تواند رسيدن به آرزو را غير ممكن كند: ترس از شكست.

*شايد در همان اولين دفعاتي كه با مرد رويا هايمان مواجه مي شويم عاشق او شويم اما به طور غريزي مي خواهيم با اين عشق مبارزه كنيم و هرگز هم در اين نبرد پيروز نخواهيم شد.وقتي كه به هدفمام مي رسيم وقتش است كه بر احساسمان غلبه كنيم.

                                                                                                          پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 20:19  توسط گیتی  | 

دلم برای والیبال تنگ شده

امروز شبکه ی آموزش یا همان هفت داشت آموزش فوتبال نشان می داد و احتمالا حدس زدید که مربی اش کی بود؟ تابلو دیگه مجید جلالی . با دیدن این برنامه یاد قدیما افتادم. یاد تمرین کردن خودم افتادم البته نه در زمینه ی فوتبال . زمانیکه دست به توپ بودم . یادش به خیر . الان نزدیک یک سال است که والیبال بازی نکردم و حدود ۴ـ ۵ سال است که باشگاهی کار نکردم . یادش بخیر . چقدر تمرین می کردم اکثر بچه ها وقتی چشم مربی را دور می دیدند تمرین را ول می کرد اما من یک کله تمرین می کردم چون می خواستم به یک جایی برسم غافل از اینکه ورزش بانوان جای پیشرفت نداره . آخری ها دیگه تمریناتمان سخت شده بود . دو روز در هفته می رفتیم باشگاه انقلاب برای بدنسازی توی جاده ی تندرستی اش . اگر رفته باشید دید که شیبش نسبتا زیاده . چقدر می دویدیم . وزنه به پاهامون می بستیم و می دویدیم. البته باید با توپی که از شن پر شده بود پنجه می زدیم . ۳-۴ روز هم باشگاه بودیم. تو باشگاه هم فقط من بد بخت باید وزنه می بستم و تا آخر بازی می کردم . مربی ام اعتقاد داشت که پاسور ها باید از همه ی بازیکنان تیم آماده تر باشند و در ضمن تمام تکینیک های بازی را باید بهتر بلد باشند حالا چه تو توپ گیری چه اسپک و چه پاس دادن واسه همین تو باشگاه پدرمو درمی آورد اینقدر تمرین می داد . من بیشتر از لیبرو یا همان بازیکن آزاد توپگیری کار می کردم البته زیاد روی اسپک زدن فشار نمی آورد ( باز هم خدا خیرش بدهد ). خلاصه اینکه زیاد جون کندم تا بتوانم بازی نسبتا قابل قبولی را ارائه بدهم خدایی هم اگر خود پسندی نباشه توانستم تا حدودی انتظارات را برآورده کنم اما چه سود که وقتی بازیم تازه رو آمده بود و از آن پاس های خوشگلم می دادم باید والیبال را کنار می گذاشتم اونم واسه کنکور . خیلی برام سخت بود اما باید بین درس و ورزش را یکی را انتخاب می کردم و من گزینه ی اول را انتخاب کردم البته پشیمان نیستم چون آینده ای برای ورزشکار خانم در ایران وجود ندارد ولی می دونی چیه؟! دلم واسه پاس دادن لک زده . نمی دونی چه حالی می ده وقتی اسپکر تیم پاساتو می خوابونه زمین حریف . نمی دونی چه حالی می ده وقتی اسپکرت می آید می گه: " دمت گرم پاست عالی بود" نمی دونی چه حالی میده وقتی تو زمین حریف جا خالی می اندازی . در کل اینکه نمی دونی والیبال بازی کردن چه حالی می ده مخصوصا وقتی که پاسور تیم باشی .                آخ،چقدر دلم برای دادن یک پاس تنگ شده....

 

+ نوشته شده در  85/04/23ساعت 22:45  توسط گیتی  | 

درد و دل بعد از گذشت 3 روز

امروز حكم آزادي من امضا شد ! امروز آخرين امتحانم را هم دادم تا ديگر با خيال آسوده به تماشاي جام جهاني بنشينم . در اين 7 روزي كه از آغاز بازي ها مي گذرد ، فقط توانستم بازي ايران را ببينم و اي كاش هرگز نمي ديدم . با اينكه از قبل پيش بيني كرده بودم كه تيم دادكان و برانكو افتضاح به بار مي آورد اما نمي دانم چرا از باخت ايران مقابل مكزيك به شدت عصباني شدم . اينقدر عصباني كه سر همه داد مي زدم و به مسئولين تيم بد و بيراه مي گفتم . شايد به خاطر بازي خوب آندارنيك تيموريان بود كه اينقدر از باخت ايران ناراحت شدم . بگذاريد بيشتر توضيح بدهم . وقتي ديدم آندو كه تجربه ي چنداني هم ندارد چنان با به اعتماد به نفس و زيبا بازي مي كند افسوس خوردم كه چرا بايد چنين مهره هايي در كنار خود خواهي يك مشت آدمي كه نمي دانم چه صفتي بهشان بدهم ، حرام بشوند . بازيكناني مثل آندو در تيم ملي كم نداريم حالا بعضي با تجربه ي بيشتر و بعضي ها هم مانند خودش كم تجربه ( البته تجربه لفظ درستي نيست چون آندو نشان داد كه از خيلي ها با تجربه تر است پس بهتر است بگويم داراي بازي ملي كم ) . وقتي به سرمايه هايي كه ايران دارد، فكر كردم ، عصباني شدم كه چرا بايد در عين دارايي مثل ندار ها رفتار كنيم . بدون اغراق بايد بگويم كه اگر ايران در دوران آماده سازي عاقلانه عمل مي كرد ، با اين داشته هايمان به دور بعد صعود مي كرديم حتي اگر علي دايي در هر سه بازي نقش يك تماشاگر را بازي مي كرد .

عصبانيتم وقتي بيشتر شد كه ديدم ايران درست از جايي ها ضربه خورد كه مدت ها فريادشان زديم اما متاسفانه برانكو گوشي براي شنيدن نداشت . مرد كروات نه گوشي براي شنيدن نداشت و نه چشمي براي ديدن و ما هم با طناب يك كر و كور به چاه افتاديم و اين را بايد مديون دادكان بود . فكر نمي كنم كسي پيدا شود كه بتواند مانند دادكان فوتبال يك كشور را كه با دست خالي به جايي رسيده بود ، اين چنين نابود كند . كلمه ي نابودي را از روي احساس نگفتم بلكه اين، عين واقعيت است . منظورم از نابودي حذف از جام جهاني نيست بلكه منظورم دقيقا تحقير شدن است و ما در اولين بازيمان تحقير شديم و متاسفانه بايد بگويم كه در بازي با پرتغال هم يك بار ديگر فوتبال ايران كه تازه توانسته بود اسمي براي خودش دست و پا كند ، تحقير مي شود و اين خيلي سخت است . البته فكر نكنم مسئولان تيم ملي بتوانند اين چيز ها را درك  كنند و گرنه شرايطمان به گونه اي ديگر بود .

زياد حرف زدم و سرتان درد آوردم اما اين را بگذاريد به پاي اينكه دلم خيلي پر بود و اين وبلاگ تنها جايي است كه مي توانم آنطور كه مي خواهم حرف بزنم .

+ نوشته شده در  85/03/25ساعت 22:49  توسط گیتی  | 

پدر آن تيشه كه بر خاك تو زد دست اجل / تيشه اي بود كه شد باعث ويراني من

يوسـفـت نام نهـادند و بــه گـرگـت دادنـد / مرگ، گرگ تو شد، اي يوسف كنعاني من

از نـدانـسـتـن مـن، دزد قــضـا آگـه بـود / چو ترا برد، بخنديد به ناداني من

آن كه در زير زمـين، داد سـر و سامانـت / كاش مي خورد غم بي سر و ساماني من

به سر خاك تو رفتم، خط پاكش خواندم / آه از اين خط كه نوشتند به پيشاني من

رفتي و روز مرا تيره تر از شب كردي / بي تو در ظلمتم، اي ديده ي نوراني من

بي تو اشك و غم و حسرت همه مهمان منند / قدمي رنجه كن از مهر، به مهماني من

صفحه ي روي ز انظار، نهان مي دارم / تا نخوانند در اين صفحه، پريشاني من

دهر، بسيار چو من سر به گريبان ديده است / چه تفاوت كندش، سر به گريباني من

عضو جمعيت حق گشتي و ديگر نخوري / غم تنهاي و مهجوري و حيراني من

گل و ريحان كدامين چمنت بنمودند / كه شكستي قفس، اي مرغ گلستاني

من كه قدر گهر پاك تو مي دانستم / ز چه مفقود شدي، اي گهر كاني من

من كه آب تو ز سر چشمه ي دل مي دادم / آب و رنگت چه شد، اي لاله ي نعماني من

من يكي مرغ غزل خوان تو بودم، چه فتاد / كه دگر گوش ندادي به نوا خاني من

گنج خود خوانديم و رفتي و بگذاشتيم / اي عجب بعد تو با كيست نگهباني من

                                                                                                         (( پروین اعتصامی ))

چه زود چهار سال گذشت ....

+ نوشته شده در  85/02/12ساعت 0:30  توسط گیتی  | 

قدرت انديشه

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .

مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .

 

+ نوشته شده در  85/02/07ساعت 22:3  توسط گیتی  | 

تولدم مبارک!!!

الان دارم در اوج خوشحالي براتون مي نويسم . در اين هفته اتفاقي برام افتاد كه بسيار خوشحالم كرد و با عرض شرمندگي نمي توانم براتون توضيح بدم و امروز هم خبري در مورد يكي از بهترين دوستانم شنيدم كه خوشحاليم را چند برابر كرد .

فردا ، اول ارديبهشت تولد من است و به همين دليل امشب دوستانم من را سورپرايز كردند و بهم كلي حال دادند . وقتي كه از پيش دوستام برگشتم ، رفتم پاي اينترنت . رضا ( من همیشه بهش می گویم : زورو )، دوست بسيار خوبم كه هيچ وقت روز تولدم از يادش نمي رود و هميشه بهم زنگ مي زند برايم آف گذاشته بود و تولدم را تبريك گفته بود اما نكته اينجاست كه از كجا به اينترنت وصل شده بود ؟ دوست عزيزم بعد از چند سال دوري ، دوباره به تيم ملي شمشير بازي دعوت شده است و دو هفته اي است كه در كمپ تيم ملي بسر مي برد و بالاخره به حقش رسيد و كلي من را ذوق زده كرد .

من اين خبرهاي خوبي كه دراين چند روز به دستم رسيده ،‌هديه ي تولدم از جانب خدا مي دانم و اميدورام كه خدا براي تولدتان هديه ي بسيار خوبي برايتان بفرستد كه مطمئنم اين كار را مي كند .

+ نوشته شده در  85/01/31ساعت 22:54  توسط گیتی  | 

از خدا صدا نمی رسد

چقدر حال می دهد که نیمه شب به ترانه های سیاوش قمیشی گوش کنی و کتاب بخوانی آنهم اشعار زيباي فريدون مشيري .

از خدا صدا نمي رسد

اي ستاره ها كه از جهان دور / چشم تان به چشم بي فروغ ماست / نامي از زمين و بشر شنيده ايد ؟ / در ميان آبي زلال آسمان / موج دود و خون و آتشي نديده ايد ؟ / اين غبار محنتي كه در دل فضاست / اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست / اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست / در پي تباهي شماست ! / گوش تان اگر به ناله ي من آشناست ، / از سفينه اي كه مي رود به سوي ماه ، / از مسافري كه مي رسد ز گرد راه ، / از زمين فتنه گر حذر كنيد ! / پاي اين بشر اگر به آسمان رسد / روزگارتان چو روزگار ما سياه ست / اي ستاره اي كه پيش ديده ي مني / باورت نمي شود كه در زمين ،‌ هر كجا ، به هر كه مي رسي ، / خنجري ميان مشت خود نهفته است ! / پشت هر شكوفه ي تبسمي ،‌ خار جانگزاي حيله اي شكفته است ! / آنكه با تو مي زند صلاي مهر ، / جز به فكر غارت دل تو نيست ! / گر چراغ روشني به راه توست ! / چشم گرگ جاودان گرسنه اي است / اي ستاره ،‌ ما سلام مان بهانه است / عشقمان دروغ جاودانه است ! / در زمين ، زبان حق بريده اند ، / حق ، زبان تازيانه است ! / وانكه با تو صادقانه درد دل كند / هاي هاي گريه ي شبانه است / اي ستاره باورت نمي شود : / در ميان باغ بي ترانه ي زمين ، / ساقه هاي سبز آشتي شكسته است / لاله هاي سرخ دوستي فسرده است / غنچه هاي نورس اميد / لب به خنده وا نكرده مرده است / پرچم بلند سرو راستي / سر به خاك غم سپرده است ! / اي ستاره باورت نمي شود : / آن سپيده دم كه با صفا و ناز / در فضاي بيكرانه مي دميد / ديگر از زمين رميده است / اين سپيده ها سپيده نيست / رنگ چهره ي زمين پريده است ! / آن شقايق شفق كه مي شكفت / عصر ها ميان موج نور / دامن از زمين كشيده است / سرخي و كبودي افق / دود و آتش به آسمان رسيده است ! / قلب مردم به خاك و خون تپيده است ! / ابرهاي روشني كه چون حرير ، / بستر عروس ماه بود ، / پنبه هاي داغ هاي كهنه است ! / اي ستاره ،‌ اي ستاره ي غريب / از بشر مگوي و از زمين مپرس / زير نعره ي گلوله هاي آتشين / از صفاي گونه هاي آتشين مپرس / زير سيلي شكنجه هاي دردناك / از زوال چهره هاي نازنين مپرس / پيش چشم كودكان بي پناه / از نگاه مادران شرمگين مپرس / در جهنمي كه از جهان خداست / از لهيب كوره ها و كوه نعش ها / از غريو زنده ها ميان شعله ها / بيش از اين مپرس / بيش از اين مپرس ! / اي ستاره ، اي ستاره ي غريب ! / ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم / پس چرا به داد ما نمي رسد ؟ / ما صداي گريه مان به آسمان رسيد / از خدا چرا صدا نمي رسد ؟ / بگذريم از اين ترانه هاي درد / بگذريم از اين فسانه هاي تلخ / بگذر از من اي ستاره ، شب گذشت ، / قصه ي سياه مردم زمين / بسته راه خواب ناز تو ، / مي گريزد از فغان ناله هاي سرد من ، / گوش از ترانه بي نياز تو ! / اي كه دست من به دامنت نمي رسد / اشك من به دامن تو مي چكد / با نسيم دلكش سحر / چشم خسته ي تو بسته مي شود / بي تو در حصار اين شب سياه / عقده هاي گريه ي شبانه ام / در گلو شكسته مي شود /شب بخير ... !

                                                                                   (( فریدون مشیری ))

 

+ نوشته شده در  85/01/27ساعت 1:49  توسط گیتی  | 

عکس های کاخ سعدآباد

سلام به همگی . امروز براتون یک گزارش تصویری از کاخ سعد آباد دارم . راستش برای تهیه ی گزارشی به آنجا رفتم که در این سفر اردشیر طیبی افتخار همراهی من را داشت .  کلی عکس های خوشگل گرفتیم که حیفم آمد شما دوستان را بی نصیب بگذارم .  

---------------------------

برای دیدن عکس ها در اندازه واقعی بر روی آنها کلیک کنید.اگر در این صفحه تعدادی از عکس ها به صورت کامل لود نشده اند بر روی آنها راست کلیک کرده و گزینه "show picture" كليك كنيد.

توصيه مي شود عكس ها را در صفحه اي جديد باز كنيد تا سرعت عمل بيشتري در كار داشته باشيد.

 

  

  

  

  

  

  

  

  

  

                      

+ نوشته شده در  85/01/25ساعت 10:30  توسط گیتی  | 

سال نو مبارک

تا چشم به هم بزني ، مي بيني يك سال گذشت ؛ مثل باد . يك سال بزرگتر شدي و به اندازه ي يك سال تجربه كسب كردي . كاري به خوب و بد تجربه ها ندارم ، به نظرم مهم اينكه مجموع تمام تجربه هايي را كه به دست آوردي در نهايت به سودت تمام شود . در اين يك سال با آدم هاي متفاوتي آشنا شدي كه بعضي هايشان ماندند و بعضي هاي ديگر هم رفتند . بعضي از اين افراد باعث شادي و پيشرفتت شدند و عده اي ديگر هم غمي در گوشه ي دلت نشاندند اما هر چه كه بود ، ورود اين افراد به زندگي ات باعث شد تا بتواني انسانها را بهتر بشناسي و اين خود گامي بزرگ در جهت كامل شدن است . در اين 365 روز هم اشتباه كردي و هم نكردي ، هم خوب بودي و هم بد ، هم پيروز شدي و هم شكست خوردي و هم .... .

                                                

آره ، توي اين مدت خيلي كار ها كردي و اتفاقات زيادي افتاد اما الان ديگر وقت آن رسيده كه تمام روزهاي سال 84 را با تمام خوبي ها و بدي هايش را به آرشيو زندگي ات اضافه كني و براي شروع سال جديد ، پرونده ي جديدي باز كني ، با تفكرات جديد و ايده هاي نو . بيا توي اين سال جديد به شعر سهراب اقتدا كني و چشم هايت را بشوري و دنيا را جور ديگري نگاه كني . در بهار جديد اين جمله ي گارسيا ماركز را بار ها تكرار كني كه مي گويد : " همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني . " سعي كن در سال جديد هيچ وقت مثل عروسك كوكي شعر فروغ نشوي . هرازچندگاهي هم سري به شعرهاي فريدون مشيري بزن تا عشق و عاشقي از يادت نرود . و در آخر اينكه هيچگاه افسوس گذشته را نخور و نگران آينده هم نباش و در حال زندگي كن .

اميدوارم كه سال 85 ، سالي پربار براي تو و خانواده ات باشد .

                                 

+ نوشته شده در  84/12/29ساعت 16:37  توسط گیتی  | 

روز جهانی زن مبارک

سلام ،‌ امروز جهاني زن است و اين روز را به تمام خانم ها تبريك مي گويم . به مناسبت امروز متن پيام جناب كوفي عنان را برايتان مي آورم . قبل از اينكه سراغ حرف هاي دبیر کل سازمان ملل برويم ، مي خواهم بگويم كه تا وقتي خانم ها خودشان را قبول نداشته باشند ،‌ هيج چیز در موردشان عوض نمي شود و تا قيامت آقايان با خود خواهي تمام با آنها رفتار مي كنند .   

                                  007335.jpg

" امسال موضوع روز جهاني زن، نقش زنان در تصميم گيري است كه مركز ثقل پيشرفت زنان در سراسر جهان و در مجموع پيشرفت بشريت شمرده مي شود. همان گونه كه اعلاميه پكن به ما مي گويد «توانمندسازي زنان و مشاركت كامل آنان بر اساس برابري در تمامي جنبه هاي اجتماعي شامل مشاركت در فرآيند تصميم گيري و دسترسي به قدرت، امري بنيادي براي دستيابي به برابري، توسعه و صلح هستند.»
جامعه بين المللي در نهايت شروع به درك اصلي بنيادي مي كند و آن اين كه زنان درست مانند مردان تحت تأثير چالش هايي قرار دارند كه جامعه بشري در قرن بيست ويكم با آنها مواجه است؛ يعني چالش هاي تحولات اجتماعي و اقتصادي همچنين صلح و امنيت. غالباً زنان بيشتر تحت تأثير اين چالش ها قرار مي گيرند. بنابراين بسيار درست و ضروري است كه زنان بايد در فرآيند تصميم گيري در تمامي جنبه ها با توان و تعداد برابر درگير باشند.
جهان در حال آغاز درك اين واقعيت است كه هيچ سياستي در زمينه پيشبرد توسعه، بهداشت و آموزش در مقايسه با ارتقاي توانمندسازي زنان و دختران مؤثرتر نيست و من به جرأت مي افزايم كه هيچ سياستي مهم تر از اين امر در زمينه جلوگيري از درگيري يا دسترسي به آشتي بعد از خاتمه درگيري نيست.
ما دستاوردهايي براي گراميداشت زنان منتخب در سراسر جهان داريم. در ژانويه امسال ميزان حضور زنان در مجالس ملي به سطح جهاني جديد و بالايي رسيد. در حال حاضر ۱۱ زن سمت رياست كشور يا دولت در كشورهاي هر قاره را دارند و سه كشور يعني شيلي، اسپانيا و سوئد در حال حاضر در دولت هاي خود برابري جنسيتي دارند.
در اجلاس سران ،۲۰۰۵ رهبران جهان اعلام نمودند كه «پيشرفت براي زنان، پيشرفت براي همگان است.» در روز جهاني زن اجازه دهيد تعهد خود را براي نشان دادن حقيقت پنهان اين كلمات تجديد نماييم. اجازه دهيد تضمين نماييم نيمي از جمعيت دنيا جايگاه واقعي خود را در تصميم گيري جهان احراز نمايند. "

+ نوشته شده در  84/12/17ساعت 18:6  توسط گیتی  | 

ایرانیان دلتنگ اصل خویش

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش              باز جوید روزگار وصل خویش

این بیت زیبا و پر معنای مولانا ، مصداق مردم امروز ایران است . مردمی که به لطف سر در سازمان ملل ( چه بسا اگر کتیبه ی کوروش آنجا نصب نبود ، یادمان می رفت اصلمان به چه کسانی بر می گردد . ) می دانند اصل و نژادنشان ایرانی است  اما متاسفانه بوی عرب و غرب می دهند . نمی دانم چه زمان بود که اولین ذرات غبار روی فرهنگ و آداب و رسوممان نشست و نسبت به گذشتگان پاک دلمان بی معرفت شدیم اما الان چند ماهی می شود که دلمان برای گذشته ای که فقط حرفش را آنهم خیلی اندک شنیده ایم ، تنگ شده است . دیگر تحمل اینهمه سیاهی که عقل و دلمان را در خود گرفته است ، نداریم و می خواهیم تمام روح و بدنمان را از هر چه غبار که در این سالهای مدید روی آن نشسته پاک کنیم . در یک کلام از اصل خود فرسنگ ها دور شده ایم و در پی آنیم که آن را بازیابیم . اما باید مواظب بود که راه را اشتباهی نرویم که بازگشت از آن بسی سخت تر خواهد بود و البته باید سعی کنیم در این راه ، آداب و رسوم گذشته دستخوش تغییرات نشود .

(( سپندار مذ )) روز زن است نه عشق

در همین راستا ، عده ای از دوستان تصمیم گرفتند برای برداشتن اولین گام  به جای روز والنتاین ، روز سپندار مذ را جشن بگیرند . بنابراین به و سیله ی Email و SMS سعی کردند این قضیه را به همه خبر دهند غافل از اینکه اولین گام را دارند اشتباه بر می دارند . با توجه به اطلاعاتی که من از یکی از دوستان زرتشتی ام به دست آوردم ، سپندار مذ ، روز 5 اسفند ایران باستان ( 29 بهمن خورشیدی ) ، روز عشق به زمین است و از آنجایی که ایرانیان باستان زن را مانند زمین می دانستند ، این روز ، روز گرامیداشت زن نام گرفت . در قدیم در این روز مردان زنان خود را بر تخت می نشاندند و به آنها هدیه می دادند و امروزه هم در این روز زنان زرتشتی اصلا کار نمی کنند و این مردانند که تمام کار ها خانه را انجام می دهند .

بعد از اینکه دوستم این توضیحات را بهم داد ، از او پرسیدم : " پس روز عشق و دوست داشتن شما چه روزی است ؟ " جواب داد : " هر روز ، روز عشق و دوست داشتن ما است . "

حرف آخر

حالا که ما احساس نیاز کردیم که یک ایرانی واقعی باشیم ، بهتر است که اول از خودمان شروع کنیم . فکر کنم زمان آن رسیده که اسم های اصیل ایرانی را جایگزین اسم های غیر ایرانی بکنیم . اگر می خواهیم یک ایرانی واقعی شویم ، دقت کنیم در گفتگوی روزانه مان چه کلماتی را به کار می بریم . به نظر شما کلماتی مثل خدا نگهدار ، متشکرم و درود زیبا تر از hi , bye و مرسی نیستند ؟ برای اینکه بتوانیم ادعا کنیم ما مردمانی با فرهنگ چند هزار ساله هستم ، بهتر است به عید ها و روز های مخصوصمان احترام بگذاریم . بیایید تصمیم بگیریم از این به بعد ، شب یلدا ، چهار شنبه سوری و عید نوروز را با شکوه تر از همیشه برگزار کنیم .

برای اینکه یک ایرانی اصیل شویم ، کار های زیادی می شود کرد که من فقط به چند تای آن اشاره کردم و مطمئن هستم که شما راه های بهتری را هم سراغ دارید .

+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 17:12  توسط گیتی  | 

بستنی شاتوتی و باران

تا حالا شده زیر بارون توی پارک بدوید ؟ اگر این اتفاق برایتان افتاده است ، حتما می توانید بفهمید که دیشب من چه حس خوبی داشتم وقتی زیر بارون می دویدم . روحم تازه شد و احساس سرزندگی کردم . توی 2 _ 3 ماه اخیر این بهترین شبی بود که داشتم . تازه بعد از ورزش کردن ، به پیشنهاد من و به جیب دوستانم ! ( آخر من کیف پولم را نبرده بودم ) رفتیم بستنی خوردیم . چقدر خوردن بستنی شاتوتی توی هوای زمستانی می چسبد . وقتی هم که آمدم خانه ، نشستم تا ساعت 2 شب یک کتاب جالب خواندم تا شادی ام کامل شود . (( پدر آن دیگری )) نوشته ی پری نوش صنیعی ، که در آن از زبان یک کودک سخن گفته ، واقعا خواندنی است . یک کتاب دیگر هم به سبک این کتاب که اسمش (( درخت زیبای من )) است که آن را (( ژوزه مائورو ده واسکونسلوس )) برزیلی نوشته . پیشنهاد می کنم هر دو تا کتاب را بخوانید . مطئمنم که شما را جذب خود خواهد کرد .
+ نوشته شده در  84/11/27ساعت 13:59  توسط گیتی  | 

حرفی برای گفتن ندارم

یک نفر به نام چرت و پرت برایم کامنت گذاشته که چرا مطلب جدید نمی نویسم تا وقتی به وبلاگم سر می زند  مطلب قدیمی نباشد . در این مورد باید بگویم که مطلب نمی نویسم چون چیزی نیست که در موردش بنویسم . به خدا خسته شدم از بس که از پرسپولیس ، تیم ملی و این فوتبال بی در و پیکر ایران گفتم . این اوضاع اسفناک فوتبال ایران به ویژه تیم ملی دیگر انگیزه ای برای نوشتن برایم نگذاشته . برای همین یک چند وقتی است که فقط خبر های خارجی را ترجمه می کنم و فعلا کاری با فوتبال ایران ندارم . تیم ملی هم برای همان هایی که سنگ برانکو و دادکان را به سینه می زنند .

این هم یک شعر کوتاه اما زیبا از فریدون مشیری :

دریا ، صبور و سنگین ، می خواند و می نوشت :

(( ... من خواب نیستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نیستم !

روزی که بر خروشم و زنجیز بگسلم ؛

روشن شود که آتشم و آب نیستم ! ))

+ نوشته شده در  84/11/25ساعت 20:34  توسط گیتی  | 

یک بوس کوچولو

 

آخیش ، راحت شدم از دست این امتحان ها . یکی نیست به من بگه : " آخه بچه ! تو رو چه به درس خواندن ؟! " تو امتحان ها هیچی کم نگذاشتم و اگر خدا کمک کند ، احتمالا سر بلند بیرون می آیم و یکی – دو تا درس را می افتم . آخر می دانید ، چیه ؟ برای یک دانشجو مثل من افت است اگر بخواهم تمام درس ها را قبول شوم !!!

اگر از خیر درس بگذرم ، امشب فقط برای این آمدم سراغ وبلاگم که یک نکته را بگویم . امروز بعد از روز ها با دوستانم که از سرشان تو دنیا پیدا نمی شود ( آخه خدا بعد از آفریدن دوستانم توبه کرد که دیگر موجوداتی اینچنینی نیافریند ! ) ، رفتم سینما . فیلم : یک بوس کوچولو ، ساخته ی بهمن فرمان آرا . بازیگر محبوب من ، رضا کیانیان در کنار جمشید مشایخی بازیگران اصلی این فیلم هستند . فیلم را برایتان تعریف نمی کنم  اما اگر این فیلم را تا به حال ندیده اید ، فرصت را از دست ندهید و یک هزار تومان خرج کنید که ارزش فیلم بیش از این حرف ها است .

+ نوشته شده در  84/11/12ساعت 22:4  توسط گیتی  | 

اروپایی ها چه می کنند؟!

دم خدا گرم که از آسمون برامون برف فرستاده . اما حیف که نمی تونم زیاد از نعمتش استفاده کنم چون مجبورم بشینم خونه و درس بخونم و فقط از پشت پنجره برف را نگاه کنم . خدا کنه بعد از امتحان ها هم برف بباره تا سال ۸۴ را با برف بازی به پایان برسونم .

امروز براتون یک گزارش تصویری دارم از شاهکار اورپایی ها . دوستان ساکن در قاره ی سبز پلی زدند بین سوئد و دانمارک که مقداری از آن زیر آب است تا کشتی ها بتوانند رد شوند . عکس های زیر را ببینید و مثل من هم لذت ببرید و هم حسرت بخورید !

تصویر 1

نصویر 2

تصویر 3

تصویر 4

نصویر 5

نصویر 6

نصویر 7

+ نوشته شده در  84/10/22ساعت 16:52  توسط گیتی  | 

فرشته بیکار

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.
مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟
يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .
مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر
+ نوشته شده در  84/10/18ساعت 11:19  توسط گیتی  | 

دلم برای ارگ بم تنگ شده

دیروز دومین سالگرد زلزله بم بود که در آن 42 هزار نفر از هم وطنانمان فوت کردند که اگر کمی خانه هایشان مستحکم تر ساخته می شد ، الان اینهمه ایرانی نمرده بودند . نمی خواهم حرف زیادی در مورد جانباختگان این حادثه بزنم چون تا دنیا ادامه دارد ، ایران هر چند سال یک بار از این فجایع را می بیند و هیچ وقت هم درست نمی شود . آن 42 هزار نفر که فوت کردند و دیگر هیچ فرقی هم برایشان نمی کند که ما بیاییم تکرار مکررات کنیم . چون نه آنها زنده می شوند و نه مرهمی می شود بر داغ بازماندگانشان .ارگ بم اما در این زلزله ی بم علاوه بر 42 هزار نفر ، شاید بتوان گفت که تاریخ چند هزار ساله ی ما هم فرو ریخت . نمی دانم قبل از این حادثه به ارگ بم رفته اید یا نه اما من دو سال قبل از این فاجعه به همراه پدر و برادرم به آنجا رفتم . واقعا نمی دانم که حال و هوای آنجا را چگونه توصیف کنم . وقتی به بالاترین نقطه ی ارگ بم رسیدم یک احساس خاصی بهم دست داد . آن روز از قرن 21 سفر کرده بودم به قرنها پیش . تا اون موقع هیچ وقت چنین حالی به من دست نداده بود اما آن روز چنان احساس خوبی می کردم که دلم نمی خواست دیگر به خانه برگردم . یادم می آید که به خودم گفتم که هر وقت به کرمان رفتم ، حتما سری هم به ارگ بم بزنم اما نمی دانستم که آن روز ، اولین بار و آخرین باری خواهد بود که عظمت ایران قدیم را می بینم .

+ نوشته شده در  84/10/06ساعت 13:29  توسط گیتی  | 

سلام

سلام بر دوستان عزیزم . خیلی وقت است که سری به وبلاگم نزده ام . گفتم یک چیزی بنویسم که فکر نکنید ممکن است مرده باشم . در ضمن اعصاب هم ندارم چون نزدیک امتحانات است و من هیچ نخوانده ام . می ترسم این ترمی شیمی بیافتم . ( زبانتو  گاز بگیر ) . بعد هم رفتم روزنامه ای به نام صاحب قلم توی بخش ورزشی اش برای همین سرم شلوغ تر شده است .

استقلال هم که قهرمان نیم فصل شد و پرسپولیس هم باخت . آمدن گومنش به ایران کمی مشکوک است . نمی دانم چرا فکر می کنم برای تیم ملی آمده نه پرسپولیس . در هر حال من دیگر خوابم می آید . نای نوشتن ندارم . فقط آمدم که بگم منم هستم .

همتون را به خدای بزرگ می سپارم . خداحافظ

+ نوشته شده در  84/10/02ساعت 22:46  توسط گیتی  | 

با این کارها برانکو هیتزفیلد نمی شود

نمی دانیم چرا طرفداران تیم ملی به دو دسته تقسیم شده اند اما به یاد داریم که از زمانی نام مصطفی دنیزلی برای تصدی پست سرمربیگری ایران به میان آمد ، عده ای دور خود یک خط قرمز کشیدند و نام خود را گذاشتند ؛ حامیان برانکو ! دوستداران پروفسور عقیده دارند که جام جهانی یا با برانکو یا با هیچ کس !

آنها که شرایط فعلی تیم ملی را تقصیر مزدوران باج گیری که با ترویج دنیزلی قصد تخریب تیم ملی را دارند ، می دانند ، مدت ها بود که دنبال فرصتی می گشتند تا نشان دهند که چقدر سرمربی پاس ناکارآمد است و لیاقت جایگزینی برانکو را ندارد . پس بازی پرسپولیس – پاس بهترین موقعیت بود .

 بعد از بازی سبز و قرمز پوشان پایتخت ، خودکارهایشان را به دست گرفتند و در مورد  ناتوانایی دنیزلی و توانایی برانکو  کاغذها سیاه کردند . گفتند که این هم از مربی محبوبتان . دیدید که دنیزلی چیزی حالیش نمی شود که اگر می شد به پرسپولیس نمی باخت و چقدر اشتباه می کردید که از برانکو ایراد می گرفتید و ....

صحبت های موافقان برانکو ما را بر آن داشت تا با ذکر نکاتی ، روشن کنیم که با این دلایل راه به جایی نمی برند . اما بگذراید قبل از آن به یک نکته اشاره کنیم . بعد از باخت پاسی ها به تیم پرسپولیس ، طرفداران پروفسور با استناد به این بازی ادعا کردند که تمام ایراد هایی که از برانکو گرفته می شده ، کاملا بی اساس بوده است و هیچ کس از شایسته تر از مرد کروات برای رهبری ایران در جام جهانی نیست ! آخر باختن تیم دنیزلی در لیگ برتر چه ربطی می تواند به کارایی یا عدم کارایی برانکو داشته باشد ؟! پس اگر اینجوری باشد ، هنگامی که پاس در دور مقدماتی لیگ قهرمانان آسیا عالی بازی می کرد ، باید سطح توانایی برانکو در حد محلات بوده باشد ! یا اینکه اگر پاس به دسته اول سقوط کند ، تیم تحت رهبری برانکو در جام جهانی حداقل باید تا یک چهارم نهایی پیش برود !

اما برویم سر اصل مطلب . حامیان برانکو باخت پاس را در بوق و کرنا کردند و گفتند : " تیمی که تقریبا در مدت یک سال به صورت مداوم زیر نظر دنیزلی کار کرده بود ، در بازی با پرسپولیس از انجام یک حرکت تیمی ناتوان بود. " و بعد از آن به حذف پاس در جام باشگاه ی آسیا اشاره کردند و یادآور شدند که متمول ترین باشگاه ایرانی که بهترین شرایط را برای قهرمانی داشت ، به آسانی ! حذف شد .

در مورد حذف سبز قبایان ایرانی در جام باشگاه های آسیا صحبتی نمی کنیم و فقط از دوستان منتقد خواهش می کنیم که یک بار دیگر فیلم بازی پاس و العین را در ورزشگاه دستگردی اکباتان ببینند که آن خود گواه همه چیز است . اما در مورد برانکو و دنیزلی . اگر ادعا کردیم که مصطفی دنیزلی مربی بزرگی است و یا برانکو ایوانکوویچ دیگر برای ایران سودمند نیست ، از روی اعداد و ارقام و یا تعداد برد و باخت این حرف را نزدیم  . بلکه توان هر یک از آنها را با توجه به داشته هایشان سنجیدیم و به این نتیجه رسیدیم که مرد ترک تبار بسیار موفق تر از همتای کرواتش عمل کرده است . در اصل مقایسه کردن این دو مربی بدون در نظر گرفتن شرایطشان اشتباه است چون ابزار های مختلفی در دست دارند . برانکو تیمی را رهبری می کند که 6- 5 تا لژوینر دارد که هرکدام به اندازه ی یک تیم کارایی دارند ، اما دنیزلی چی ؟ بزرگترین بازیکن پاس که جواد نکونام است ، راهی امارات شده  . تیم ملی ایران با آلمان بازی تدارکانی برگزار می کند و مهمترین بازی پاس با تیم های باشگاهی آسیا است . وقتی ایران بازی دارد ، حدود 100 هزار نفر یکصدا تیم را تشویق می کنند و در دستگردی اکباتان حتی نصف این هم جا نمی شوند . تیم سبز پوش تنها یک حامی رسانه ای به نام روزنامه ی پاس جوان دارد ولی مطبوعات و صدا و سیما پشت تیم ایران هستند . برانکو 4 سال است که تیم ایران را در دست دارد و دنیزلی ، پاس 1 سال و نیم پیش را به یاد ندارد . اما با این همه دنیزلی حداقل یک منیعی را به فوتبال ایران معرفی کرد اما برانکو چی ؟

در کل قضاوت کردن در مورد یک مربی بر اساس برد و باخت های تیمش نهایت بی انصافی است . چون در آن صورت باید بهمن فروتن را یک مربی بی دانش بدانیم در صورتی می دانیم که چنین نیست . بضاعت شموشک با صادر کردن ماهی سفید ! همین قدر است و به هیچ وجه قابل قیاس با تیمی که حقوق یکی از بازیکنانش شاید به اندازه ی دستمزد 6- 5 شموشکی باشد ! یا همین دکتر ذوالفقار نسب سایپا . اگر ملاک اعداد و ارقام است ، می توان گفت بیژن ذوالفقار نسب در عرض یک سال از یک آماتور تمام عیار تبدیل به یک مربی حرفه ای شده است ! آیا واقعا دکتر تغییر کرده است یا شرایط تیمش ؟! جواب ساده است . این سایپا است که عوض شده .

با آمدن بازیکنانی نظیر : وزیری ، رجبی ، مومن زاده و شجاعی به سایپا ، قدرت هجومی تیم چند برابر شده است و حضور اصغر حاجیلو به عنوان سرپرست کمک شایانی به تیم کرجی کرده . بهتر است از خارجی ها هم مثالی بیاوریم . فنرباغچه در لیگ قهرمانان اروپا 4 بر 0 به میلان باخت . این یعنی کریستوف دام بی دانش است ؟! ماگات با بایرن دارد کولاک می کند و کلینزمن با آلمان کاری از پیش نمی برد . آیا تفاون دانش این دو مربی به اندازه ی تفاوت بازی تیم هایشان است . فکر نمی کنید که اگر کلینزمن ، بازیکنی مثل لوسیو را داشت ، اوضاع تیمش بهتر از این بود ؟

به سوم بودن پاس هم ایراد گرفته بودند . اعتقاد داشتند تیمی که امکاناتش بیشتر از تیم های دیگر است ، چرا در رده سوم حضور دارد ؟ باید بگوییم که پاس با تیم اول جدول تنها 3 امتیاز فاصله دارد و این چندان بد نمی باشد . در ضمن باید اشاره ای داشته باشیم به وضعیت روحی تیم سبز پوش تهرانی . بازیکنان پاس هنوز هم تحت تاثیر حذف ناباورانه ی تیمشان در جام باشگاه های آسیا هستند و نتوانسته اند خود را جمع و جور کنند . نکونام مرد اول پاس که نتوانست به کایزرسلاترن آلمان بپیوندد ، آشفته است . نصرتی تحت فشار بازی های بدش در تیم ملی است . خود دنیزلی بین پاس و تیم ملی ایران روی هوا معلق است . تیم از درون دچار مشکل است و اخراجی های پاس گواه همه چیز است . پس با این حساب می توان نتیجه گرفت که تیم دنیزلی خوب هم نتیجه گرفته است .

عیب دنیزلی این است که مانند برانکو ارزان نیست ، از پروفسور مشهورتر است و مثل مرد کروات حرف گوش کن نیست . و در این بین عده ای هم برای پوشاندن ضعف های برانکو ، نتایج اخیر تیم  پاس را که با بحرانهای زیادی مواجه است ، علم کرده اند که باید در جوابشان بگویم : " با این کارها برانکو ، هیتزفیلد نمی شود ! "

+ نوشته شده در  84/09/19ساعت 12:48  توسط گیتی  | 

چه آسان رفتند

به خاطر آلودگی هوا نمی خواستم از خانه بیرون بروم اما باید گزارشم راتحویل می دادم . با زدن ماسک به سوی دفتر روزنامه رفتم . سر کوچه صدای قرآن شنیدم . جلوتر که رفتم ، دیدیم حجله ای دم در روزنامه زدم . فهمیدم که یکی از بچه های همشهری هم جزو سرنشینان هواپیما بود ، عکاس روزنامه . من نمی شناخنمش چون بخش ایرانشهر کار می کنم و خیلی هم تازه کارم . از پله رفتم بالا و وارد قسمت ایرانشهر شدم .

تحریریه حال و هاوی عجیبی داشت . می خواستم جلوتر نروم و برگردم خانه اما گزارشم چه می شد ؟ یکی از بچه های شاد و شوخ روزنامه را دیدم که اینقدر گریه کرده بود ، چشم هایش پف داشت . به همه سلام کردم و رفتم سر جایم نشستم . نصف بچه ها سیاه پوش بودند . از چهره هایشان پیدا بود که چقدر ناراحت بودند اما به خاطر اینکه حق رفاقت را به جای بیاورند ، در پی تهیه ی ویژه نامه ای در این مورد بودند . در حال و هوای خودم بودم که یکی از بچه ها عکسی بهم نشان داد و گفت : " نگاه کن ! دوست من بود . " پسر بسیار جوانی به نام مهدی اناری ، 26 ساله که او هم مانند کربلایی ، عکاس همشهری اسیر سقوط هواپیما شده بود . یک نگاه به عکس می انداختم و یک نگاه به خبرنگارانی که فرصتی برای گریه  کردن نداشتند .

تمام روزنامه با لوگوی سیاه چاپ شده بودند حتی ایران ورزش و جهان فوتبال اما همشهری با همان رنگ همیشگی چاپ شده بود . مشغول ورق زدن روزنامه ها شدم . تیتر یک همه ، سقوط هواپیما بود. هر کدام به نحوی برای همکاران از دست رفته شان مرثیه نوشته بودند . با این که هیچ کدام از جان باختگان را نمی شناختم اما حس بسیار بدی به من دست داده بود . می خواستم از آن دور شوم اما هنوز دبیر سرویسم نیامده بود . یکی از بچه های بخش خودمان را دیدم که می نوشت و بعضی مواقع هم به گوشه ای پناه می برد تا خودش را خالی کند . او برای دوستش می نوشت ، برای علیرضا . گویا جسد علیرضا را پدرش از روی حلقه اش تشخیص داده بود . انگار این همکار من که تازه به ما پیوسته بود ، خیلی علیرضا را دوست داشت . اشک هایش تمامی نداشت . دبیر سرویسم هم آمد . دیگر مانند گذشته شاداب نبود . حوصله ی هیچ چیز را نداشت . اگر مجبور نبود ، گزارشم را نمی خواند . دوباره بچه ها را زیر نظر گرفتم. هنوز هم دمغ هستند . هی این ور و آن ور می روند . خودشان هم نمی دانند چه می کنند اما هر جور شده می خواهند برای رفقای قدیمیشان یک ویژه نامه ی درست و حسابی تهیه ی کنند . کار من هم دیگر تمام شده است . کیفم را بر می دارم که بروم . روی مانیتور ، متن همکارم را می بینیم که تیتر خورده : " علیرضا ! ما باز هم سقوط می کنیم . "

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت            روح مه پیکر او سیر ندیدم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود           بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرزیمانی خواندیم             وز پی اش سوره ی اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد          دیدی آخر چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن         در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم        که ای دریغا به وصالش نرسیدیم و رفت

(( حافظ ))

+ نوشته شده در  84/09/16ساعت 20:54  توسط گیتی  | 

دوباره آمدم

سلام عرض شد

چه همه جوگیر این دربی سرخابی ها شدند؟ هر جا می ری حرف از بازی استقلال - پرسپولیس است . حالا اگر بازی هاشون قشیگ از آب در می آمد یک چیزی اما این دو تیم وقتی به هم می رسند خیلی بد بازی می کنند البته امیدوارم جمعه بازی خوبی را ببینیم . من فکر می کنم استقلال بازی را ۲ بر ۱ ببرد و امیدوار هم که چنین شود . چون اگر پرسپولیس ببرد زبان سلطان دراز بود دراز تر هم می شود . البته اگر پسران آبی بازی خودشون را انجام بدهند برنده می شوند .


 می بینیم که برادر برانکو را هو کردند . در آن لحظه بود که من دلم خنک شد . درست است که هواداران کار زشتی انجام دادند اما برانکو حقش بود تا یادش باشه دیگه تو مصاحبات مطبوعاتی خزعبلات تحویل مردم ندهد . برای بازی های چهار جانبه هم که رومانی نمی آید و علتش دوری راه و مسایل سیاسی بیان شده است ! در هر حال با توجه به وضعیت تیم ملی فکر کنم برانکو باید کم کم چمدانهایش را ببندد چون این دفعه مردم از دستش شاکی هستند .
 از آنجایی که شما دوستان از نوشتن غیر فوتبالی من حمایت کردید . باز هم برایتان از خودم حرف در می کنم . راستش برای گرفتن گزارشی به سندیکا راننده ها ی اتوبوس رفته بودم . وقتی که وارد محل مورد نظر شدم شاداب بودم اما هنگام بیرون آمدن افسردگی در من رخنه کرده بود . وقتی که فهمیدم حقوقشان بدون احتساب کسریات دویست هزار تومان در ماه است ( البته این مال با سابقه ها بود ! ) یا اینکه راننده ای برای دادن پول پیش خانه ای در اطراف کرج کلیه اش را فروخته حالم بد شد . وقتی یکی از راننده ها ی اتوبوس می گفت برای مردم تهران این همه کار می کنیم اما برای خانواده ی خود هیچ کاره ایم و یا وقتی فهمیدم حتی این حق را ندارند برای خود انجمنی داشته باشند ( این انجمنی که دارند با زور و دعوا نگهش داشته اند ) و باید از شورا که از شرکت واحد است اطاعت کنند اعصابم به هم ریخت . راننده ها ی اتوبوس می گفتند که تا پیش از این چون از قانون های کار اطلاعی نداشته اند سرشان بسیار کلاه رفته است اما الان با همت هم دارند با قانون ها آشنا می شوند تا بتوانند از حقشون دفاع کنند . 

در هر حال امیدوارم یکی به داد کاگران ایرانی برسد که حقشون دارد ضایع می شود .


 در آخر هم روی این کلیک کنید .متن زیبایی است .

+ نوشته شده در  84/08/11ساعت 13:17  توسط گیتی  | 

نیمه ی خالی!!!

دوستان به من می گن چرا نیمه ی خالی لیوان رو می بینی؟ چرا همش نواقص رو می بینی؟

باید به این دوستان خوب و دوست داشتنی ام بگویم  شرمنده هر چه سعی کردم نقطه مثبتی از فوتبال در حال حاضر ندیدیم اگر شما می بینید خواهش می کنم به من هم نشان دهید چون خودم هم خسته شدم از بس که در این مورد نوشتم.


 آقا جای بسی شادی و خوشحالی است. فقط مانده بود دادکان به پروین روی خوش نشان دهد که آن هم نشان داد. دکتر مسئولان لیگ رو تحت فشار قرار داد که مدرک قلابی پروین رو قبول کنند چون هر چی باشه سلطانی گفتن.خیالتان راحت پرسپولیس درست بشو نیست. همه الان یک دست پروینی هستند.پیشنهاد می کنم برای اینکه بیش از این حرص نخورید شما هم به مکتب پروین بپیوندید.
 امروز کوروش خان محمدی بسی ما رو مورد لطف خود قرار داد و نکته ها در وصف ما راند. من که حذشو بردم.در زیر نوشته ایشونو آوردم.بخونید بیبنید آیا دلیلی برای مفید بودن برانکو آورده یا اینکه همش می گه منتقداش بدن یا علاقه داریم همش تخریب کنیم؟! کاش یکی بود می گفت آقای محترم اگه می گس برانکو خوب دلایلتو بیار نه اینکه فقط دیگرانو مسخره کنی.

و گردونه چرخید و چرخید و توپ تنیسی از آن بیرون آوردند و روی آن نوشته شده بود برانکو !
دایی دیگر سوژه ی قدیمیست . دادکان حال عصب دارد و مناسب نیست . مسعود مرادی هم جذابیت زیادی ندارد . صفایی از فوتبال رفته و بلاژوچ هم در کرواسی استراحت میکند از ایویچ هم خبری نیست ! پس چه کسی بهتر از برانکو !
متاسفیم از اینکه شاهیدیم امروز تخریب یکی از لذید ترین سرگرمی های  عده ای از ایرانی هاست و در عرصه ی ورزش خوراک کارشناسان و روزنامه نگاران ! روزی نوبت بلاژویچ و فراهانی بود و روزی نوبت دایی و حالا برانکو ! بازی ادامه دارد تنها شخصیت ها عوض می شوند !کسی از این بازی درسی نمی گیرد و تجربه ای نمی آموزد این بازی حالا حالا ها ادامه دارد! حتی اگر بگوییم در بازی های پیشین اشتباه کردیم ذره ای از میلمان به بازی جدید کم نمی شود ، که اگر اینطور بود اکنون پس از 8 سال افسوس خوردن از دست دادن ایویچ سناریو ایویچ دوم را رقم نمی زدیم !
50 روز از صعودمان به جام جهانی گذشته و این علما تا به حال چه کار انجام داده اند ؟ تخریب برانکو تخریب فدراسیون تخریب تیم ملی و غیر از آن ؟ هیچ . اصلا در این 4 سال چه انجام داده اندو حتی باید گفت اصلا در این 8 سال چه انجام داده اند ؟ آیا تمام فعالیت های برخی از ماقلم به دستان در جهت تخریب نبوده است؟ این بخشی از ما  نویسندگان ورزشی  عامل کدامین پشتوانه سازی بوده ایم و در جهت توسعه ی فوتبال ایران چه گامی برداشته ایم ؟ 

 اغراق نیست اگر تمام فعالیت های این بخشی از ما ((که جز Black Fobia  اسمی دیگر بر علت و چرایی نگاه منفیمان نمی توان گذاشت)) را در تخریب - خوب یا بد - خلاصه کنیم . تخریب فراهانی و ناکام گذاشتن او در توسعه ی فوتبال ایران . تخریب ایویچ و کنار گذاشتن او قبل از جام جهانی و ناکامی در جام جهانی تخریب بلاژویچ و جلوگیری از صعود تیم ملی به جام جهانی و حالا .... نوبت برانکوست نوبت تخریب اوست نوبت زیر کشیدن یک شخصیت بزرگ دیگر توسط لی لی پوتی هاست .

آیا در این دو ماه دغدغه ی اصلی ما حذف برانکو بود ؟ آیا برانکو آنقدر بد است که دو ماه خود را تنها و تنها صرف تخریب او کردیم؟ آیا این تغییر این قدر ضروریست . تغییر دایی چه طور ؟ میلیون ها قلم برای تخریب دایی شکسته شد میلیون ها مرکب خشک شد و میلیارد ها کاغذ را مصرف کردیم تا بگوییم دایی بد است ؟! آیا شد که یک بار هم که شده به استقلال مربی احترام بگذاریم و به این باور برسیم که او دایی را می خواهد پس به جای تخریب حمایت کنیم تا همچون همیشه ای که دایی حمایت شده را قویتر و فعالتر دیده ایم صاحب یک مهاجه توانمند در جام جهانی باشیم؟

...و آیا تا به حال یک بار از روند مهاجم سازی گفته ایم؟ آیاابتدا  یک مهاجم ساختیم تا به اقتضای چاه آن بتوانیم ادعای دزدیدن منار بلندی به نام دایی را بکنیم؟ آیا به فوتبال فلک زده ی ما که دایی مهاجم آن است مهاجم دیگری اضافه کردیم؟ ! آیا باشگاه هایمان را به بازیکن سازی وا داشتیم؟!

پس چه کردیم که حالا دوباره یکه تاز شده ایم و شیوه تخریب دیگری برگزیده ایم؟ از ضعف های میرزاپور شاهنامه ها سرودیم و ادیسه ها ورق زدیم اما آیا گفتیم چرا دروازه بانی تربیت نکرده ایم و چرا گونی گونی دروازه بان خارجی آورده ایم ! چقدر از سیاست های غلط باشگاهداری گفتیم؟ ! اگر امروز  گفته می شود میرزاپور گلر بشو نیست که نیست چه کسی باید جانشین او شود ؟ آرمناک یا ایلیچ یا تاپولوویچ یا نیکولوفسکی یا سوسکو ؟
در جهت سازندگی  چه کردیم ؟
آیا این آشفته بازار وحشتناک نقل و انتقالات فوتبال ما سزاوار نوشتن نیست ؟! جایی که سکته ی بزرگیست در جهت بازیکن سازی با قرارداد های یک ساله و دلال های متعدد با بازیکنان برزیلی ! با گلر های خارجی پرنده ! آیا لیگ کشوری که می خواهد به جام جهانی برود اینگونه است ؟! از برانکو انتقاد - تخریب - می کنیم که چرا از بازیکنان لیگی استفاده نمی کند - و وقتی هم استفاده کند و ببازد که وا اسفا سر می دهیم ، اماآيا شد که بپرسیم این آقای مربی  فلان باشگاه که نقد برنامه های برانکو را سرلوحه عناوین گفتاری اش در مصاحبه ها می کند خود برنامه ی آماده سازیش کجاست و اصلا مدرک مربیگریش کجاست ؟! با آن  بدن سازی فوق مدرنت بازیکنت در لیگ چند کیلومتر می دود و...

اما  آنگاه به جای این واگویه ها  می گوییم برانکو برود تا یک مربی خارجی بزرگ به بزرگی تمام ضعف های ما بیاید تا در بازی ملی ما یکهو به مدد حضور مربی اسم درشت بازیکنی که زیر دست مربی منتقد  6 کیلومتر در لیگ می دود بر اثر نام مربی بزرگ معجزه کند و14 کیلومتر بدود !

... و چون برانکو از این ورد ها بلد نیست باید بگوییم : برانکو نه نگو برو !

..و عجبا که  با چنین لیگی خود را برترین تیم دنیا می دانیم .آری باهمین بازیکنانی که در لیگ ایران نه دودیدن را یاد گرفته اند نه پاس دادن را !


این است وضعیت فوتبال ما در فاصله 10 ماه مانده به جام جهانی . شاید تنها ثمره ی این گونه اقدامات این بخشی از ما که مدام منفی می بافیم یک تجربه ی دیگر باشد . همانند تجربه ی ایویچ !

...و البته این سوال همیشه درپس زمینه ذهنمان می ماند که پس چه زمانی از این تجربه ها استفاده می کنیم ؟ الله اعلم ! شاید یک میلیون سال آینده و شاید کمی بعد تر !

+ نوشته شده در  84/05/12ساعت 21:17  توسط گیتی  | 

هفته ی بهزیستی

به مناسبت هفته بهزیستی مسابقه ی فوتبالی بین دو تیم ستارگان فوتبال و هنرمندان در ورزشگاه دوازده هزار نفری آزادی انجام شد.

قبل از شروع این دیدار برنامه هایی از قبیل سرود  نمایش اسکیت و ... نشان داده شد.در نمایش اسکیت بازان نا هماهنگی به وضوح دیده می شد و ای کاش قبل از آمدن به آزادی نیم ساعتی با هم تمرین کرده  بودند! نکته ی قابل توجه این جشن حضور پسر خردسالی به نام نیما بود که در اثر سرطان دو چشم خود را  از دست داده بود.این کودک هنرمند که از شهر شعر و آواز به تهران آمده بود با خواندن شعر و نواختن ارگ توجه همگان را به خود جلب کرده بود.صدای این نیما ده ساله به دل جواد خیابانی نشست به طوریکه بوسه ای بر دستان روشن دل کوچک زد.

بعد از اتمام برنامه ها نوبت به مسابقه فوتسال رسید.قبل از شروع بازی اصلی دو تیم فوتسال از معلولین دقایقی به بازی پرداختند.

در تیم ستاره حجازی با داماد و پسرش به صورت خانوادگی در این جشن شرکت کرده بودند واحتمال این نیز داده می شد که آتوسا هم تدارکات تیم ستاره باشد!!!! آتیلا این قدر که ورزش نکرده چاق شده بود وموجب تعجب ما شد.البته از آن سو در تیم هنرمندان احسان علیخوانی پوز آتیلا را در چاقی زده بود.

در حین گزارش بازی جواد خیابانی بار ها به احسان خان علیخوانی تذکر داد که مبادا آبروی شبکه سه را ببرد.

حامد کاویانپور در تیم ستاره آمده نشان داد و امیدواریم در لیگ آینده همان حامد قدیمی را در پرسپولیس ببنیم.

در حین بازی سید جواد هاشمی یادی از رضا ایرانمنش بازیگر خوب کرمانی کرد که در حال حاضر وضعیت جسمانی خوبی ندارد.بیایید برای شفای آقا رضا دعا کنیم.

در آخر نیز بازی با حساب دو بر یک به نفع تیم ستاره به پایان رسید که فرزاد مجیدی برای تیم هنرمندان و علیرضا منصوریان و ابراهیم چرخی برای تیم ستاره ها گل زدند.

+ نوشته شده در  84/04/31ساعت 19:3  توسط گیتی  |