شعری برای عباث
فرقی نمی کند چند بار عباس جعفری – یا به قول خودش عباث – را دیده باشی؛ فقط یک بار دیدنش کافی است تا نبودش، پریشانت کند. حالا او که در دل طبیعت محو شده است، تا روزی که دوباره بیاید، جمع پریشانی که عباس را می شناسند، از او خواهند نوشت.
شعر زیر سروده علی اصغر خاکساری است:
شبی در خواب گریان از بحر یاری 
جدا شدروح از تن ز بیقراری
برفت وبالا گرفت تا آسمانها
ازآن جائی که بیند کهکشانها
به بانگ گریه می گفتم که ای یار
کجائی کز فراقت گشته ام زار
چوپروانه ره بالا گرفتم
میان ابر ومه جائی گرفتم
به ناگه شنیدم یک هیاهو
که بابانگ بلند می گفت عباسمان کو
به مانند نسیمی پر کشیدم
به امیدی که بینم از او نشانی
درآن دوردستها کوهی بدیدم
که چون گمگشته ام ایستاده محکم
زبی تابی چونزدیکش رسیدم
بپرسیدم که آن یاور ندیدی
بخندیدوبگفت از آن ما بود
غمخوارومونس در فکرمابود
همیشه با مادرد آشنا بود
ازآن مابود/ازآن ما بود
با باد رفتم درعمق دشتی
شاید که راهی یا رد پائی
درروی شنزار یابم که باشد
شاید نشانی زآن یار جائی
بابانگ گفتم عباسمان کو
آن مهربان کو غمخوارمان کو
ناگه نسیمی همراه شنزار
چرخیدوچرخیدبا خنده ای گفت
ازآن ما بود غمخوار ما بود
با باد رفتم در پهن دریا
شاید بینم روی گلش را
دیدم که خورشید تابیده برآن
گفتم که دریا یارم ندیدی؟
خندیدواو گفت ابرم ندیدی
هرجا که ابریست هرجا که باران
می ریزد آرام برروی یاران
عباس باماست چو قطره همراه باران
چوشبنم همراه آن ابر در کویر وکوهساران
آب زلالی در جویباران پای نهالان
برف سفیدی در کوهساران
چشمه آبی در کویر گرم سوزان
هرجا امیداست هرجابهاریست پیوسته جاری است
همیشه باقیست دریاد یاران هنگام باران
آن مرد آرام با روحی پر شور
در قالب تن جایش نمیشد
عشق وصفا بود راهش وفا بود
یکرنگ وصادق خشرووقانع
از کائنات وطبیعت اوبا خدا بود
همیشه باقیست پیوسته جاریست
در یاد یاران هنگام باران
پیشین سازمان تربیت بدنی بدهند اما آن خبری را که شنیده ام تحقق نیابد! شنیده ام که فرد مذکور به عنوان گزینه ای جدی برای ریاست سازمان محیط زیست مطرح شده است و این یعنی خود فاجعه.




































اما در این زلزله ی بم علاوه بر 42 هزار نفر ، شاید بتوان گفت که تاریخ چند هزار ساله ی ما هم فرو ریخت . نمی دانم قبل از این حادثه به ارگ بم رفته اید یا نه اما من دو سال قبل از این فاجعه به همراه پدر و برادرم به آنجا رفتم . واقعا نمی دانم که حال و هوای آنجا را چگونه توصیف کنم . وقتی به بالاترین نقطه ی ارگ بم رسیدم یک احساس خاصی بهم دست داد . آن روز از قرن 21 سفر کرده بودم به قرنها پیش . تا اون موقع هیچ وقت چنین حالی به من دست نداده بود اما آن روز چنان احساس خوبی می کردم که دلم نمی خواست دیگر به خانه برگردم . یادم می آید که به خودم گفتم که هر وقت به کرمان رفتم ، حتما سری هم به ارگ بم بزنم اما نمی دانستم که آن روز ، اولین بار و آخرین باری خواهد بود که عظمت ایران قدیم را می بینم . 
