به سلامتی چیزایی که خواستیم و نشد!
از همان آغاز که سر و کله ات در این دنیا پیدا شد، می فهمی که چیزهایی ( این چیزها می تواند یک اتفاق، یک شخص، یک کار، یک اشیاء و یا هر چیزی دیگری باشد) هستند که تو می خواهی و نمی شود. در اصل همان گریه اولیه در هنگامیکه تو را از رحم مادر می گیرند، اعتراضی است به همین خواستن ها و نشدن ها؛ ترجیح می دهی پایت را از دنیا امن رحم مادر به ناکجا آباد نا امن دنیا نگذاری اما نمی شود.
سال به سال هم که بزرگتر شوی، خواسته های بزرگتری داری و البته نه شنیدن های محمکتری که این نه نشیدن می تواند از دهان پدر و مادر مثلا در ازای خواستن یک اسباب خاص برای جلوگیری از لوس شدن ات یا بعد ترها، یک «نه» گنده تر در مقابل بعضی تفریحات برای کنترل هیجانات نوجوانی ات باشد یا یک «نه» شسته رفته و همچین جان دار از طرف روزگار.
و خلاصه اینکه تو هی بزرگ می شوی و هی نه می شنوی و به نظر می رسد چندان هم مهم نباشد که این «نه» از طرف چه کسی و برای چه چیزی به سویت شلیک شد، بلکه مهم این است که تو آن لحظه- که می تواند از 1 دقیقه باشد تا چندین سال- با تمام وجود می خواستی و نشد.
آن اوایل هم که در مقابل این نه شنیدن ها بی تجربه ای وقتت را با گریه کردن و یک سری کارهای قهرآمیز تلف می کنی؛ چون آن موقع هنوز متوجه نشده ای که نه شنیدن مثل تیر شلیک شده ای می ماند که هیچ گاه نمی تواند به خشاب برگردد!
اما وقتی که کاملا آب دیده شدی – بویژه وقتی با فوت و فن گردش روزگار آشنا شدی- با تک تک سلول های بدن ات به این درک می رسی که فقط در برابر این نه شنیدن ها، می شود گفت : به سلامتی چیزایی که خواستیم و نشد!

پیشین سازمان تربیت بدنی بدهند اما آن خبری را که شنیده ام تحقق نیابد! شنیده ام که فرد مذکور به عنوان گزینه ای جدی برای ریاست سازمان محیط زیست مطرح شده است و این یعنی خود فاجعه.


































اما در این زلزله ی بم علاوه بر 42 هزار نفر ، شاید بتوان گفت که تاریخ چند هزار ساله ی ما هم فرو ریخت . نمی دانم قبل از این حادثه به ارگ بم رفته اید یا نه اما من دو سال قبل از این فاجعه به همراه پدر و برادرم به آنجا رفتم . واقعا نمی دانم که حال و هوای آنجا را چگونه توصیف کنم . وقتی به بالاترین نقطه ی ارگ بم رسیدم یک احساس خاصی بهم دست داد . آن روز از قرن 21 سفر کرده بودم به قرنها پیش . تا اون موقع هیچ وقت چنین حالی به من دست نداده بود اما آن روز چنان احساس خوبی می کردم که دلم نمی خواست دیگر به خانه برگردم . یادم می آید که به خودم گفتم که هر وقت به کرمان رفتم ، حتما سری هم به ارگ بم بزنم اما نمی دانستم که آن روز ، اولین بار و آخرین باری خواهد بود که عظمت ایران قدیم را می بینم . 
