وقتی بازیگری را که قبول داری، میان چند نابازیگر در یک سریال طنز – که اصولا حالت از طنز های
تلویزیون به جز طنز های اجتماعی عطاران بهم می خورد- ببینی، اول مقدار زیادی تعجب می کنی، بعد به نصف آن مقدار عصبانی می شوی و در نهایت پیش خود از روی خونسردی می گویی: به جهنم!
اما اگر این «تعجب» بی پدر و مادر دست از سر مبارک ات برنداشت، مجبور می شوی خودت را به صندلی یا هر وسیله موجود دیگر ببندی تا حداکثر یکی دو قسمتی از سریال مذکور را ببینی. در همین یکی دو قسمت است که متوجه می شوی، در پس آن خزعبلات همیشگی، 4 کلام حرف درست و حسابی از زبان همان بازیگر که قرار بود راز حضورش را در چنین مجموعه ای کشف کنی، زده می شود.
درست همین جا است که هزار جور بد و بیراه بار خودت می کنی که چرا خیلی پیشتر پی به چنین مجموعه ای نبرده بودی و هی هم شمع روشن می کنی که عمر اش طولانی باشد. و از همین تریبون باز هم دعا می کنیم که عمر مجموعه طنز مسافران و نامه هایی که محمد حسن معجونی، پایان هر موضوع به فضایی ها می زند، طولانی باشد که باید بشنوی اش تا بفهمی چه هلویی است برای خودش؛ نامه ها را می گویم نه معجونی را!!!!
این هلو نامه با صدای معجونی که عاشق 2 مونولوگی بوده ام که او اجرا کرده است، چیز عجیبی است برای خودش. قربان اش بروم، همه کس و همه چیز را نشانه می گیرد و چقدر ظریف و هنرمندانه به سخره می گیرد شان.
و چقدر چسبید، نامه هایی که مگسک اش به سوی رئیس جمهوری تنظیم شده بود که از قضا علاقه ی زیادی هم به هلو دارد، آنهم در رسانه ای که تحت سلطه او است. گرچه آن چند دقیقه ای که این برنامه نشان داده می شود، نشانی از رسانه ملی (؟) که استعداد عجیبی در وارونه جلوه دادن همه چیز دارد، نیست و این صدای محمد حسن معجونی، بازیگر و کارگردان تئاتر، است که وقایع پیرامون ات را مانند یک باقلوا به خوردت می دهد و چه طعم شیرینی دارد این طعنه های او که گاهی هم تو و یک سری عادات مزخرف ات را نشانه می گیرد.
پ.ن : حساب رامبد جوان که در این مجموعه بازی می کند از آن نابازیگرانی که گفتم جدا است.
+ نوشته شده در
88/08/30ساعت 23:22  توسط گیتی
|
کار اریک امانوئل اشمیت( نمایش نامه نویس) غافلگیر کردن به شیوه ای ناجوانمردانه! است. هیچ فرقی هم ندارد، اولین کار او باشد که می خوانی یا سومی اش؛ به هر حال در دام این نویسنده خوش ذوق می افتی.
اشمیت چنان نمایشنامه را پیش می برد که گویا دارد داستانی را روایت می کند که هیچ نکته مبهمی در آن وجود ندارد و می توان به راحتی تا انتهایش را حدس زد اما درست هنگامی که ذهن خواننده گول این سادگی داستان را خورد، با پتک یک یا چند حقیقت نهفته را بر فرق سرت می کوبد.
در دو نمایشنامه ای (خرده جنایت های زن و شوهری و نوای اسرار آمیز) که از او خواندم، در جایی از داستان حس کردم، صورتم را محکم به دیوار می کوباند! این را بدون اغراق می گویم؛ حتم دارم هیچ کس در دنیا مانند اشمیت نمی تواند، آدم را اینگونه بی رحمانه غافلگیر کند.
امشب هم که یکی دیگر از کارهایش را بر روی صحنه تئاتر دیدم، مانند یک ناشی تمام عیار در دام اش افتادم. البته این دفعه ضربه پتک امانوئل اشمیت سنگین تر از قبل بود و این شاید به خاطر بازی های خوب بازیگرهای تئاتر «عشق لرزه» به کارگردانی سهراب سلیمی بود.
به هر حال توصیه می کنم این تئاتر را با بازی بهناز جعفری، پیام دهکردی، افسانه ماهیان، نسیم ادبی و ناهید سلیمی را از دست ندهید و سری به سالن چارسو تئاتر شهر بزنید.
+ نوشته شده در
88/07/22ساعت 20:42  توسط گیتی
|

صدا و سیما علاوه بر پرورش مجریان و خبرنگار بی دانش و نون به نرخ روز خور، تبحر دیگری هم دارد: گسترش بی فرهنگی!
این سازمان بعد از اینکه خیالش از خوراندن فرهنگ چشم بادامی ها – با نشان دادن سریال های مانند جواهری در قصر، تاجر پوسان و افسانه جومونگ – به مردم همیشه پای تلویزیون ایران راحت شد، امروز شکل جدیدی از فرهنگ سازی(؟) را به نمایش می گذارد.
به تازگی توسط یکی از سریال های این سازمان، در بین کسانی که از کودکان سوءاستفاده می کنند و برای کسب درآمد به دستفروشی وادار می کنند، انسان با مرام و شرفتمند هم پیدا می شود!!!
سریالی به نام «پنجمین خورشید» از شبکه 3 سیما پخش می شود که در آن هما( شبنم قلی خانی) سرپرستی دو کودک دستفروش را به عهده دارد، بسیار دختری با معرفت و درست و حسابی نشان داده شده است.
درست و حسابی بودن هما از آنجا مشخص می شود که به بچه ها اجازه دزدی نمی دهد و معرفت اش هم در کمک رساندن بدون هیچ چشم داشتی به محسن (حمید گودرزی) عیان می شود.
به احتمال قوی با مرام بودن هما که بسیار لاتی هم حرف می زند برای دوستان صدا و سیما بسیار انسانی تر از استفاده از کودکان برای کسب درآمد است و بدون هیچ دغدغه ای هم این موضوع را بین میلیون ها خانواده ای که پای سریال های ماه رمضان می نشینند، گسترش می دهد.
احتمالا هم از این به بعد کودکان دهه 80 آروزی تبدیل شدن به خاله هما لات و با معرفت را دارند البته رتبه خاله هما پایین تر از یانگوم، جومونگ و سوسانو است!
+ نوشته شده در
88/06/08ساعت 18:58  توسط گیتی
|
سخت است انتقاد از فیلم یک کارگردان بزرگ، آن هم فیلمی که به گفته کارگردان، دوستان ارشادی
تحمل 4 سکانس و 90 درصد از یک سکانس اش را نداشته اند. شاید اگر سکانس های مربوط به بازی هدایت هاشمی در فیلم «خاک آشنا» حذف نشده بود، نقد من در نطفه خفه می شد.
اما متاسفانه قیچی بی هنر وزارت ارشاد این سکانس ها را بریده است و من از آنجایی که فرمان آرا، مخاطبان فیلمش را بیشتر، جوانان می داند، به خود جرات می دهم و این سختی را می پذیریم اما در عوض حرف دلم را می زنم!
اگر چراغ های سینما آزادی هنگام پخش فیلم روشن بود، به طور حتم اطرافیانم از چهره ی چروک خورده ی من تعجب می کردند. وقتی بابک( بابک حمیدیان) به عنوان یک جوان الدنگ و بی خاصیت و بی هدف تهرانی نشان داده شد که در اصل بویی از روابط انسانی و عاطفی نبرده است و در اثر همجواری با دایی اش (رضا کیانیان) در راه «آدم شدن» قدم نهاد، حرصم گرفت.
از این دیدی که – در دیگر کارهای هنری هم دیده ام – جوان امروز ایران بویژه از نوع پایتخت نشین اش را موجودی ناآگاه که در دنیای مدرن و تکنولوژی غرق شده است و دارد رو به تباهی می رود، متنفرم. از اینکه هنوز هم هستند کسانی که فکر می کنند همه چیز قدیمی اش خوب است حتی عشق و روابط انسانی و جدیدی ها بویی از این چیزها نبرده اند، تمام سلول های بدنم حالت عصبی به خود می گیرند.
این «خاک آشنایی» که آقای فرمان آرا عزیز از آن گفت، اگر بیشتر از جوانان دیروز نشناسیمش، کمتر نمی شناسیمش؛ چون دارند آن را نابود می کنند و اصولا هنگام از دست دادن چیزی، قدر آن را بهتر می دانیم! احتمال هم می دهم نسل دیروز از روی شکم سیری به منابع ملی کشور نگاه می کردند که امروز شاهد آخرین نفس های بسیاری از آثار ارزشمند ایران هستیم!
دغدغه های زیبا و با ارزش آقای فرمان آرا را بسیار دوست دارم اما راه به اشتراک گذاشتن اش را نه. به نظرم راه های بهتری هم برای توصیف اینگونه دغدغه ها وجود دارد تا اینکه بیاییم تصویر نادرستی از جوان امروز ایرانی بدهیم.
بهمن خان عزیز! جوان ایرانی هم از گند و کثافتی که جامعه را فراگرفته مانند هنرمند فیلم شما( رضا کیانیان) منزجر است اما به جای فرار به دل طبیعت و نگه داشتن این تنفر و انعکاس اش بر روی بوم نقاشی، بوی گند کثافت را به جان خریده تا بلکه بتواند پاکش کند!
+ نوشته شده در
88/06/01ساعت 1:17  توسط گیتی
|
آقای سبز دوست داشتنی ام!
نوشتن از تو این روزها خیلی سخت است، حتی اگر اولین سالمرگ ات فرا رسیده باشد. همه تقصیرها را هم به پای خانه سبز می گذارم؛ همان سریالی که باعث شد بیش از بیش در دل هم نسل های من رسوخ کنی. وگرنه تو با هامون و روزی روزگاری، کارت را با دل بزرگترهای من کرده بودی و شاید خانه سبز برای شان دست گرمی بود!
اما برای من و هم نسل هایم، خانه سبز، چیز دیگری بود. فکر کنم از آن سریال به بعد همه ما قرار گذاشتیم که وقتی قهریم، با هم حرف بزنیم؛ البته با زیر صدا سبز سبزم، ریشه دارم!
آخ، می بینی! با همان سرعتی که اولین سالروز رفتنت رسید، اصل مطلب را فراموش کردم. داشتم می گفتم، این روزها نوشتن از تو خیلی سخت است و صد البته ریختن قطره اشکی برای نبودنت. می دانی، این روزها خیلی ها رفته اند که برای بیشتر شان هم تو در قالب وکیل عاشق پیشه خانه سبز، خسرو شکیبایی شده بودی. از رنگ سبز هم نگو که دیگر نوای دلنشینی برایمان ندارد اما هنوز هم یادمان می اندازد که درختی استوار هستیم!
می خواستم بگویم، خسرو خان شکیبایی! جایت اینجا خالی است اما حرفم را پس می گیرم. چه خوب شد رفتی وگرنه مثل خیلی ها می شکستی و جایت اصلا خالی نیست؛ حداقل در این شرایط که سبز هم خاکستری شده است!
+ نوشته شده در
88/04/29ساعت 1:9  توسط گیتی
|
«یادگار زریران»، نام نمایشی است که «قطب الدین صادقی» از تیرماه بر روی صحنه برده است. یادگار زریران داستان یکی از بزرگترین و پرافتخارترین کهن قهرمانان حماسی ایرانی به نام زریر است. این قهرمان حماسی در جنگی بین ایرانیان و تورانیان کشته می شود و بستور، فرزند خردسال زریر از سرداران نامدار ایران شاهد کشته شدن پدرش به دست سپاه توران است. او به خونخواهی پدر با وجود سن کم و مخالفت اطرافیان به میدان جنگ میرود و پس از دیدن جسم بیجان پدر به مبارزه با دشمن میپردازد و روح پدر نیز حامی وی در میدان مبارزه است. در این مبارزه که یک روز طول می کشد، بستور
7 ساله، 6 دهه بزرگ می شود و موفق می شود سپاه تورانیان را از پای درآورد و در نهایت به فرمان پدر، یک گوش، یک چشم، یک پا و یک دست «ارجاسب»، پادشاه تورانیان را از او می گیرد و این پادشاه را سوار بر خری بی دم به دیارش می فرستد.
تا اینجا، شاهد تئاتری بودیم که یکی از داستان های کهن را به نمایش می گذاشت و باید گفت صادقی و بازیگرانش به بهترین نحو این کار را انجام دادند و من به خصوص از بازی «ناصر عاشوری» (بستور کودک) خیلی لذت بردم.
اما در 5 دقیقه آخر نمایش، احساس کردم تفکر صادقی وارد جریان شده است و آنچه می دیدیم، حرف نهایی این کارگردان از اجرای این نمایش بود. هنگامی که بستور مسن کارش را به اتمام رساند، در یک لحظه متوجه شد که هیچ کس زنده نمانده است و احساس تنهایی غم انگیزی کرد. برداشت من بیننده این بود، بستور که هنگامی بچه بود و شور و شوق جنگ داشت، از اینکه در این راه قدم گذاشته است، بسیار ناراحت بود. او ناراحت بود از اینکه چرا تمام عمرش را در جنگ گذراند و هیچ چیز از گذران زندگی نفهمید. و من فکر می کنم این قمست از نمایش، حرف صادقی را مبنی بر اینکه این نمایش " ادای احترام نمادین به کسانی است که عمر خود را در مبارزه سپری کردند و بدون آنکه به خود فکر کنند، پیر شدند. "، با آخر نمایش در تضاد است.
اما کار، در اینجا تمام نمی شود و وقتی بستور پیر در جستجوی پدرش از صحنه خارج می شود، به ناگاه کودکی در لباسی امروزی و با در دست داشتن اسلحه ای مدرن وارد صحنه می شود و دنبال پدرش می گردد. در نهایت این پسر کنار درختی می نشیند و به پدرش می گوید که تا وقتی برگردد، منتظر می ماند.
در این هنگام، تنها چیزی که به ذهن من خطور کرد، این بود که کارگردان دارد تکرار تاریخ را نشان می دهد و بعد از صحبتی که بعد از پایان نمایش با او داشتم، این حرف را تایید کرد.
و اما نمی دانم چرا یکی از تماشاگران تئاتر، این نمایش را تمثیلی از فلسطین می دانست.
پ.ن۱ : به کسانی که این نوع نمایشنامه ها را دوست دارند، حتما پیشنهاد می کنم، این تئاتر را ببینند چون بسیار زیبا کار شده است.
پ.ن۲: پسر خوب، دختر خوب! تو که دوست داری دست دور گردن دوست دختر / پسرت بندازی و هر و هر بخندی، برای چی می آیی تئاتر؟؟؟؟؟؟؟ تو که اینقدر شعور نداری، به بیننده کنار دستی ات احترام بگذاری و با سکوتت اجازه دهی، از نمایش لذت ببرد، برای چی بی خود 4 هزار تومان خرج می کنی؟؟؟؟؟ تو و دوستای کم عقل تر از خودت که تا آخر تئاتر دست از لودگی برنداشتی، بی خود می کنی، آرامش دیگران را برهم می زنی. و جالب این جا بود که از صحبت هاتون مشخص بود که از دوستان بعضی از بازیگران این نمایش هستید!
پ.ن۳: عکس از رضا معطریان - سایت ایران تئاتر
+ نوشته شده در
87/05/16ساعت 21:24  توسط گیتی
|
خسرو شکیبایی رفت. او رفت و حسرت را برای دیگران باقی گذاشت. خانواده اش، حسرت از دست دادن عزیزشان را می خورند. هوادارنش، حسرت می خورند که شاید دیگر بازیگری با این سبک و سیاق در سینما ایران نبینند.
و من حسرت می خورم چرا برای مصاحبه با او این دست و آن دست کردم. همیشه دلم می خواست یک گزارش از شخص از این بازیگر بی نظیر تهیه کنم. شاید تهیه گزارش از او بهانه ای بود برای اینکه مدتی را در کنارش باشم.
هیچ وقت فکر نکردم خسرو شکیبایی واقعی با آن شخصیتی که در فیلم ها و سریال ها بازی می کند، تفاوت دارد. گمانم این بود که او در زندگی روزمره اش هم همان مرد احساساتی است که با صدای دلنشینش مجذوبت می کند.
هیجانش را هنگامی که عصبانی یا خوشحال می شد، بسیار دوست داشتم یا وقتی که در اوج هیجان حرف زدن، دست در مو های مشکی لختش می کشید، من را بیشتر جذب خودش می کرد.
خسرو شکیبایی هر جا که باشد، برای همه جذاب و دوست داشتنی خواهد بود؛ حتی برای خاک که به زودی بر روی سینه اش سنگینی خواهد کرد. شاید به خاطر همین گرمای وجودش بود که خدا نتوانست بیش از 64 سال صبر کند و زود او را پیش خودش برد.
خدا او را خیلی زود برد تا علاوه بر حسرت، بهت هم نصیب دوستدارانش شود. و در این بهت، قرار است من و
ساجده حسرت وار در مراسم تشییع جنازه اش شرکت کنیم تا بلکه بتوانیم گزارشی در خور شان هنرمند محبوبمان تهیه کنیم. و این حداقل کاری است که می توانیم انجام دهیم.
نامه خداحافظی کیانیان برای شکیبایی
+ نوشته شده در
87/04/28ساعت 17:5  توسط گیتی
|
شايد براي كساني كه عاشق نيستند، تماشاي فوتبال از جعبه ي جادويي با حضور در ورزشگاه فرق چنداني نداشته باشد اما براي ما جماعت عاشق فوتبال از زمين تا آسمان فرق مي كند. ما كه از همان بچگي با عشق به فوتبال بزرگ شديم، تنها زماني كاملا از ديدن اين ورزش پر هيجان لذت مي بريم كه فارغ از امواج مغناطيسي، به تماشايش بنشينيم. مخصوصا وقتي كه تيم ملي بازي دارد، ديدن بازي كبوتران سفيد مان از تلويزيون و با گزارش بعضي از گزارشگران بي ذوق هيچ لطفي ندارد. هنگامي كه سفيد پوشانمان به ميدان مي روند، دوست داريم اينقدر تشويق شان كنيم كه شب موقع خواب از درد دست خوابمان نبرد يا اينكه 90 دقيقه با تمام قوا فريادشان بزنيم كه تا چند روز صدايمان در نيايد. اما افسوس كه هيچ گاه مجال چنين كاري را به ما ندادند و ما خانم هاي عشق فوتبال مجبوريم در چهار ديواري خانه مان حبس شويم و از لذتي كه مردان ايراني از ديدن فوتبال در استاديوم مي برند، محروم شويم .
و امروز، دوباره قرار است محروم شويم. البته اين محروميت شامل حال جامعه ي زنان ايران نمي شود. اين محروميت، محروميتي ملي است. يكي از كارگردانان ايراني براي اسكار خيز برداشته اما مشكلي سد راهش قرار گرفته است. جعفر پناهي با فيلم آفسايدش كه محورش ورود خانم ها به استاديوم آزادي است، نيم نگاهي به اسكار دارد و به اعتقاد بسياري، فيلمش پتانسيل دريافت اين جايزه جهاني را دارد. آفسايد براي اينكه به اسكار نزديك شود بايد اكران شود و براي اينكار كمتر از 20 روز باقي مانده است.
تنها كمتر از 20 روز باقي مانده است تا سينماي ايران خودش را به نحو شايسته اي به جهانيان نشان دهد. زمان زيادي براي پناهي نمانده است كه خودش را به سينماي جهان معرفي كند. ثانيه ها مثل برق براي آفسايد در حال سپري شدن است.
بايد فكري كرد. قبل از اينكه دير شود، بايد فكري كرد. بايد چاره اي انديشيد تا روياي شيرين اسكار تبديل به كابوس نشود.
+ نوشته شده در
85/06/02ساعت 18:55  توسط گیتی
|
شبكه ي 5 هم مانند ديگر شبكه هاي سيما براي تعطيلات عيد فيلم هايي را براي سرگرم كردن مردم ايران در نظر گرفته اند كه اتفاقا يكي از آنها ، فيلم معروف و جالب (( آقا و خانم اسميت )) است . مي دانم شما هم مانند من با شنيدن نام اين فيلم دهانتان به اندازه ي 2 متر باز شد و چند عدد شاخ خوشگل روي سرتان پديدار گشت . احتمالا شما ها هم به اين فكر مي كنيد كه شبكه ي 5 چگونه مي خواهد اين فيلم را نشان دهد چون در صورت نشان دادنش بايد نصف بيشتر فيلم سانسور شود . آنهايي كه تا به حال فيلم را نديده اند ، فكر نكنند كه در فيلم خدايي ناكرده ! صحنه هاي ناجور وجود دارد . بلكه همه ي اين مشكلات تقصير خانم اسميت يا همان آنجلينا جولي خودمان است كه هيچ وقت عادت ندارد لباس مناسب بپوشد . خلاصه ي كلام اينكه با وضعيت پوشش بازيگر زن خيلي ها در كف هستند كه اين فيلم را مي خواهند چگونه نشان دهند ؟!
بنده بعد از كلي فكر 2 راه براي نشان دادن اين فيلم پيدا كردم كه در ادامه آنها را بيان مي كنم :

1 ) استفاده از سيستم كش : دوستان مشغول در ستاد سانسور صدا و سيما بارها نشان داده اند كه در كشيدن صحنه ها به صورتي كه فقط سر بازيگر زن معلوم شود تبحر خاصي دارند پس اين دفعه هم خواهند توانست چنين كاري انجام دهند .
2 ) حذف خانم اسميت از فيلم : ستاد سانسور ايران با كمك دوبلور هاي برجسته ي كشورمان مي توانند فيلم را طوري تغيير دهند كه اصلا نقشي به نام خانم اسميت نشان ندهند و داستان فقط از زبان (( برد پيت )) بيان شود كه اين فقط يك اشكال دارد آن هم اين است كه آقايان در صورت عدم حضور آنجليا جولي ، ديگر فيلم را نگاه نمي كنند !!!! ( من آخر نفهميدم كه چرا مرد ها ايران اينقدر دلباخته ي اين هنرپيشه هستند . ) در هر حال با اين كار هم مي توانند فيلم را نشان دهند و هم قسمت دوم (( آقا و خانم اسميت )) را بهتر از كارگردان اصلي فيلم ، ساخته اند .
+ نوشته شده در
84/12/28ساعت 13:15  توسط گیتی
|
آخیش ، راحت شدم از دست این امتحان ها . یکی نیست به من بگه : " آخه بچه ! تو رو چه به درس خواندن ؟! " تو امتحان ها هیچی کم نگذاشتم و اگر خدا کمک کند ، احتمالا سر بلند بیرون می آیم و یکی – دو تا درس را می افتم . آخر می دانید ، چیه ؟ برای یک دانشجو مثل من افت است اگر بخواهم تمام درس ها را قبول شوم !!!
اگر از خیر درس بگذرم ، امشب فقط برای این آمدم سراغ وبلاگم که یک نکته را بگویم . امروز بعد از روز ها با دوستانم که از سرشان تو دنیا پیدا نمی شود ( آخه خدا بعد از آفریدن دوستانم توبه کرد که دیگر موجوداتی اینچنینی نیافریند ! ) ، رفتم سینما . فیلم : یک بوس کوچولو ، ساخته ی بهمن فرمان آرا . بازیگر محبوب من ، رضا کیانیان در کنار جمشید مشایخی بازیگران اصلی این فیلم هستند . فیلم را برایتان تعریف نمی کنم اما اگر این فیلم را تا به حال ندیده اید ، فرصت را از دست ندهید و یک هزار تومان خرج کنید که ارزش فیلم بیش از این حرف ها است .
+ نوشته شده در
84/11/12ساعت 22:4  توسط گیتی
|