در را به رویت می گشایم اما نه مانند گذشته!
نازنینم، کم کم داری برایم تبدیل به عادت می شوی. می دانم، برای شروع، جمله بی رحمانه ای بود، اما نه بی رحمانه تر از این حقیت تلخ که طراوت و زیبایی ات دارد به زیر پوست زمخت عادت می رود.
حتم دارم اگر سهراب سپهری زنده بود، نام تو را با واژه زندگی در این شعر عوض می کرد:« زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود» البته دیگر خانه هایمان طاقچه ای هم ندارد که بازی شاعرانه با آن بکنیم.
تو بگو، ما چه نشان از گذشته داریم که توقع داشتن طاقچه از خانه داشته باشیم؟! گویا ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا من و تو لب طاقچه عادت از یاد گذشته برویم! و اگر فروغ امروز بود، دلش برای ما می سوخت نه باغچه.
خوش به حال باغچه که نه با عادت جمع می شود و نه با فراموشی. تنها ما هستیم که به فراموش کردن یا شاید فراموش شدن، عادت می کنیم. اگر چیزی یا کسی هم برای مان عادت شود، فراموشش می کنیم، در لا به لای روزمرگی ها! پس به فروغ بگویید، قلب ما به جای باغچه ورم کرده است، البته نه در زیر آفتاب، بلکه پشت دیوار عادت!
و حدس می زنم، شاملو با قلبی ورم کرده از دنیا رفت که اگر عکس این بود، داد «بهار ِ منتظر بيمصرف افتاد! » را سر نمی داد و نمی گفت: « بهار آمد، نبود اما حياتي/ درين ويرانسراي محنتآور/ بهار آمد، دريغا از نشاطي/ که شمع افروزد و بگشايدش در! »
بهار! تو که چشم انتظار پشت در نشسته ای، توقع نشاط از صاحب خانه نداشته باش و شمعی هم از ما نخواه که چند صباحی ست شمع هایمان، خرج امامزاده ها می شود تا بلکه به قول حافظ : « از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان/ باشد کزان میانه یکی کارگر شود»
اما بدان، در را به رویت می گشایم، چون هنوز بستن در به رویت برایم عادت نشده است!
