تبليغاتX
فوژان - چرندیات یک ذهن پریشان

فوژان

ما سر خوشان مست دل از دست داده ايم

چرندیات یک ذهن پریشان

 ۱) ایرانی بودن سخت است؛ برای اینکه به پای اصل ات بایستی باید مانند کوه دماوند محکم و استوار باشی. پس می خواهم تغییرش دهم. مثلا بگویم از اخترک شماره 10 می آیم!

۲) فکر می کنی، آسمان ابر های سفید و قلمبه اش را به عنوان بالشت بهم قرض می دهد تا کابوس هایم تمام شود؟ راستی! با کابوس های زمان بیداری ام چه کنم؟

۳) من، مارادونا هستم، نه پله! پشت این حرف، یک خروار تحلیل است که حدس می زنم، یک جمله اش هم منطقی نباشد!

۴) چنان روی پله های مترو به من هجوم می آوری که هر لحظه احتمال می رود در آن سراشیبی کله پا شوم. آخر، آن وقت صبح، "یادت" آنجا چه می کند؟!

۵) شاید روزی برای خودم نامه ای نوشتم. نوشتم که همیشه جویای احوالم بوده ام، حتی از همین راه دور! نوشتم، چقدر دلم برای روزهای خوشی که با هم داشتیم تنگ شده است. در آخر هم بگویم:« تا روزی که از نزدیک ببینمت، از راه دور می بوسمت»

۶) به نظرت میلیاردها مردم دنیا با این موضوع که زمان برای مدتی متوقف شود، موافقت کنند؟ نیاز شدیدی دارم که با خیال راحت بفهمم کجای کار هستم. رای گیری هم ساده است: هر کس با این موضوع موافق باشد، در یک زمان و یک روز خاص سر جایش بایستد. اینگونه هم خود به خود زمان متوقف می شود و هم دیگر پیامدهای بعد از انتخابات نخواهیم داشت!

۷) تیتر امروز صفحه حوادث همشهری این بود:" می خواستم فقر را بکشم، قاتل شدم! " یعنی تمام نیت های خیر به اینجا ختم می شود؟ یا هر کسی که پدرت را درآورد، نیت خیری داشته است؟!

+ نوشته شده در  88/04/11ساعت 14:0  توسط گیتی  |